گاهی به آسمان نگاه کن
باران را نگاه کن و لذت ببر..ما هنوز خوشبختیم وقتی باران ارث پدر کسی نیست 
قالب وبلاگ
لینک دوستان

سلام .خوبید؟

 

توی این چند روز خیلی فکر کردم...کامنت هاتون رو خوندم..خداییش فکر نمی کردم توی دنیای مجازی این همه دوست خوب داشته باشم که نگران من و دخترم باشم...

نمی دونستم این همه دوست خوب دارم که با همه احساس نابـشون میان و می نویسن حتی اگه آدرس وبت رو ندادی باز وقتی حس کردی خوشبختی بیا و اینجا بنویس..بنویس تا دیگه نگران خودت و روژان نباشیم!...

 

بعضی از کامنت ها رو که خوندم اشک توی چشمام جمع شد...

خیلی از دوستهای صمیمی ام بهم گفتن برم و آدرس رو عمومی اینجا ننویسم..ولی فکرش رو که می کنم می بینم وبلاگ من روزانه حدود ۱۵۰۰ نفر بازدید کننده داره...حالا از این ۱۵۰۰ نفر دو سه نفر نخاله حیوان صفت باشن و بیان حرف مفت بزنن و خودشون رو تخلیه روانی کنن!!

این دو سه نفر در برابر۱۵۰۰ نفر رقم خیلی خیلی ناچیزیه!!!!!

 

 یکی از دوستهای مجازی که دوست خیلی از شماها هست و من باهاش با تلفن مشورت کردم بهم یه حرف خوبی زد...بهم گفت:زهرا دنیای مجازی پره از آدمهای عقده ای..حالا تو وبلاگت رو هم که عوض کنی باز بعد از چند ماه ممکنه یه سری آدم روانی دیگه پیدا  بشه که گیر بدن بهت...چاره اش یه چیزه:فقط نخونده حذف کن!! باور کن این جوری بیشتر می سوزن!!!

 

آدرس وبلاگ جدیدم رو براتون می ذارم...

این وبلاگ رو هم حذف نمی کنم...ولی دیگه بهش سر نمی زنم....اگه حرفی می خواستید بهم بزنید توی وبلاگ جدیدم کامنت بذارید...

این آدرس وب جدیدم:

آدمها شبیه وبلاگشان نیستند!

 

 

[ یکشنبه نهم شهریور 1393 ] [ 14:42 ] [ زهرا ]
یه وبلاگ جدید درست کردم و از این به بعد دیگه توی این وبلاگ نمی نویسم!...

هنوز شک دارم این جا آدرسش رو عمومی بنویسم یا نه؟

شک دارم توی وبلاگ جدیدم با اسم مستعار بنویسم یا با همین اسم هایی که توی این وبلاگ داشتیم...

دیروز با تلفن با یکی از دوستهای مجازی صحبت کردم...

اون خودش هم وبلاگ داره و خیلی نکته ها رو بهم گفت!..

ولی انتخاب رو گذاشته به عهده خودم...

الان شک دارم این وبلاگ رو حذف کنم یا بذارمش بمونه...

توی این وبلاگ دوستهای خیلی خوبی همراهم بودن...با حرفها و نظراتشون خیلی خوب کمکم کردن...یه وقتهایی که عصبانی بودم...بی حوصله بودم..کامنت ها رو بدون جواب تایید می کردم!...ولی باز دوستهای واقعی ام تنهام نذاشتن...

و همین برام قشنگه!....

خاطره این وبلاگ هم مثل وبهای گذشته ام تا همیشه برام می مونه... 

همه تون رو دوست داشتم....به جز اونهایی که از من متنفر بودن و مسلما منم ازشون نفرت داشتم!!..

 

پ ن: آنا جان امروز می خوام باهات حرف بزنم...یه مشورت ازت می خوام...یه همفکری...


برچسب‌ها: شاید آخرین پست وبلاگ
[ شنبه هشتم شهریور 1393 ] [ 8:35 ] [ زهرا ]
رمز پست های عکس دارو بزنید..


ادامه مطلب
[ جمعه هفتم شهریور 1393 ] [ 9:1 ] [ زهرا ]
دوست عزیز توی وبلاگم اومدید و نکته ای رو مطرح کردید..چون هیچ گونه توهینی توی کامنتتون نبود حتی اگه عمومی می نوشتید جوابتون رو می دادم و کامنت رو تایید می کردم..

نوشته بودید مدل دوربین دیجیتالم فلانه و زمان دوربینم تنظیم نیست و بهتره تنظیمش کنم چون این جوری زمان عکس رو چندین ماه قبل نشون میده...

 

مینا خانم من از وقتی این دوربین رو خریدم حتی یک بار خودم توی تنظیماتش نرفتم .چون راستش همیشه می ترسم دوربین رو خراب کنم!...

 

در ضمن الان هم نیازی به این کار نمی بینم...

من با این دوربین کلی عکس های قشنگ گرفتم تا حالا..کلی هم گزارش نوشتم درباره کلاسم و تحویل مدیر دادم که همه و همه عکسها رو با همین دوربین گرفتم..و هیچ مشکلی هم پیش نیومده! چندین ساله که دارمش و مثل روز اول داره برام عکس می گیره...

 

تعجب می کنم شما چطور تازه این نکته رو فهمیدین؟

چون تمام عکسهای وبلاگ من اونایی که با دوربینم گرفتم و آپلود کردم مطمعنا همین جوری هستن...

 

محض اطلاع بیشترتون باید بگم متاسفانه زمان موبایلم هم تنظیم نکردم...فکر کنم تاریخ میلادیش مال یک سال پیشه..یعنی به جای ۲۰۱۴ سال ۲۰۱۳ رو نشون میده...یه بار امید سعی کرد تنظیمش کنه ولی همه چی بهم ریخت...

یعنی هر کس واسه من مسیج می فرستاد پیامش گم  میشد بین بقیه پیام ها...واسه همین خودم ازش خواستم دوباره زمانش رو مثل قبل کنه...تا لااقل وقتی کسی مسیج می فرسته پیامش بالاترین پیام باشه...

 

الان با اون موبایل هم کلی عکس گرفتم و چاپ کردم!...کلی زنگ زدم به دوستام و کلا موبایل خوبیه و با این که زمان میلادیش تنظیم نیست ولی هر وقت بخوام زنگ هشدارش رو تنظیم می کنم  و سر ساعت بیدارم می کنه تا به کارهام برسم...و خوشبختانه با اون هم هیچ مشکلی نداشتم تا الان...

تا این جا جواب شما تموم شد..از کامنتتون ناراحت نشدم..ولی از این که اینقدر با دقت  عکسهای وبم رو نگاه کردین تعجب کردم!!...این که مدل دوربین رو گفتید و...

من هنوز بعد از چند سال فقط مدل کلی دوربینم رو می دونم....

عجیب بود واسم که کسی وقت بذاره واسه وبم و اینقدر با دقت و ریز بینی وبلاگم رو بررسی کنه...

........................................................................

و اما در جواب اون خانوم یا آقایی که اومدی و خصوصی نوشتی:

زنیکه طرد شده تو انگار حالیت نیست شوهرت از خونه تون شوتت کرده بیرون اون وقت می شینی و پیراشکی درست می کنی؟!!!!

 

باید در جوابت بگم:

زنیکه تو هستی نه من!! تویی که حتی یه پیراشکی درست کردن منو نمی تونی ببینی!!!...تویی که هر وقت من ناراحتم تو خوشحالی!!...و هر وقت می بینی که من سرپام و دارم زندگیم رو می کنم بهت فشار میاد و سعی می کنی با توهین و تحقیر کردن من روز خوب من رو خراب کنی...

محض اطلاع شما هم باید بگم:شاید حرف شما درست باشه و شوهرم منو از خونه انداخته باشه بیرون ولی مطمعن باش بیشتر از تو و امثال تو خوشبختم.!!..

چون احتمال می دم تو یا یه زن دومی هستی که مثل آرزو وارد زندگی یه زن و شوهر شدی  و نمی تونی ببینی زن اول خوشی توی زندگیش داشته باشه!!

یا یه دختر بیچاره هستی که با یه مرد متاهل دوست شده و از این که معشوقت!! زن اولش رو طلاق نمی ده حرص می خوری و میای توی این وبلاگ خودت رو تخلیه روانی می کنی...

من هر جوری هستم خوشحالم از این که سایه نحس و سنگینم توی زندگی یه مرد و زن دیگه نیست...خوشحالم دارم با شرف مثل یه شیر به تنهایی بچه ام رو بزرگ می کنم و با افتخار میگم با وجودی که خیلی اذیت شدم ولی تا به حال قدمی اشتباه برنداشتم و پیش خدای خودم شرمنده نیستم!...

 

احتمالش هم هست که شما  یه مرد هستی در قالب امید!!...که همسرت رو از خونه انداختی بیرون و وقتی می بینی یه زن مثل همسرت خوشحاله و داره بی سرو صدا زندگیش رو می کنه ناراحت میشی...که مورد آخر واسم خیلی دور از ذهنه!!...

 

مردها وقتی می بینن یه زن محترمانه داره زندگیش رو می کنه شاید بیان و یه سری انتقاد از رفتار و برخوردش داشته باشن و بنویسن ولی هرگز به خودشون اجازه نمی دن طرف رو زنیکه طرد شده خطاب کنن!!

 

کامنت های این پست رو می بندم...چون دوست ندارم فضای وبم مسموم بشه و یه حرف شماها بگید و یکی من یا یکی از دوستهای مجازی من!!..

[ پنجشنبه ششم شهریور 1393 ] [ 9:37 ] [ زهرا ]
مواد لازم برای خمیر پیراشکی:

 

مایه خمیر ۱ قاشق غذا خوری

شکر ۱ قاشق غذاخوری

آب ولرم ۱ استکان        آرد سفید ۳ الی ۴ لیوان

روغن نصف استکان

آب یک لیوان                شکر ۱ قاشق غذاخوری 

وانیل یک قاشق مربا خوری

 

مواد لازم برای کرم داخل پیراشکی:

آرد سفید نصف لیوان

شکر یک لیوان

وانیل ۱ چهارم قاشق مرباخوری

آب یک لیوان

 

طرز تهیه پیراشکی رو ادامه مطلب نوشتم..بدون رمز..

توی این عکس پیراشکی ها آماده است..کرم داخل پیراشکی رو می بینید؟

 

 


برچسب‌ها: پیراشکی کرم دار, یک نوع شیرینی ساده
ادامه مطلب
[ چهارشنبه پنجم شهریور 1393 ] [ 15:39 ] [ زهرا ]
نمی دونم چند ساله که منو می شناسید...و دقیقا از کی نوشته های منو می خونید..

 

اونهایی که از قبل باهام بودن می دونن آشپزی ام خیلی معرکه نیست!...همیشه گفتم : سعی کردم تا جایی که بتوانم غذاهایی که می پزم رو خوشمزه درست کنم ولی خیلی اهل پختن غذاهای جورواجور و خارجی نیستم...

 

غذاهایی که می پزم معمولین!!...همونهایی که همه توی خونه هاتون می خورید...

کیک هم  کیک های اسفنجی ساده رو بلدم...شیرینی های حلقه ای...پیراشکی و یکی دو تا دسر که با کرم و ژله درست میشه...

 

وبلاگ ماری رو که می خونم (ما به هم وصلیم!)واقعا خوشم میاد از اون همه هنر آشپزی که ماری داره...یا حتی وقتی عکس کیک ها و غذاهای خوشمزه  وترشی های آنا (پشت پرچین خیال) و زهرا(من از آن تو) و خانم مهندس رو می بینم حسرت می خورم که چرا من نباید این همه با سلیقه کیک و شیرینی درست کنم...

 

ولی خوب...می دونم منم آشپزی ام اونقدری بد نیست که خودمو بخاطرش سرزنش کنم!!...

 

از بین ما خواهرها من و ثریا آشپزی مون معمولیه....یعنی نه خیلی خوب!!..نه خیلی بد!! یه آشپزی ساده مثل ۶۰ درصد زنها...غذاها رو خوشمزه می پزیم ولی خیلی غذاهای متنوع درست نمی کنیم...

 

آجی ستاره آشپزیش حرف نداره!...هر وقت مهمونی میده کلی غذای خوشمزه و جوراجور می پزه و اینقدر سفره رو رنگین می کنه که تا چند دقیقه اول فقط نگاه به سفره اش می کنیم و از از اون همه سلیقه تعریف می کنیم...

 

مریم و لیلا دستپختشون تقریبا در یه حده...خورشت های جافتاده و برنج هایی که می پزن معمولا بوش کل ساختمون رو می گیره....اونها بیشتر از من و ثریا کیک و شیرینی درست می کنن...و البته کمتر از ستاره!!...

 

امروز صبح یهو هوس کردم پیراشکی درست کنم...یه زیرانداز انداختم کف آشپزخونه و نشستم به شیرینی درست کردن...

مامان حسابی غر زد که چرا آشپزخونه رو به گند کشیدی!! ولی وقتی از شیرینی هام خورد خیلی دوست داشت...خداییش خوشمزه شده بودن...

اینم عکس پیراشکی های من که به جای صبخانه خوردیمشون...طرز تهیه شون رو توی پست بعد می نویسم...وسطشون رو برش دادم و یه کرم خوشمزه درست کردم و گذاشتم داخلش...

[ چهارشنبه پنجم شهریور 1393 ] [ 11:25 ] [ زهرا ]
وقتی که داشت مدارس تموم میشد یه لیست نوشتم از تموم کارهایی که قراره توی تعطیلات تابستونی انجام بدم...ولی اکثر کارهام انجام نشدن!!...

 

لیست کارهام این بود:

۱-بینی ام رو جراحی زیبایی کنم..که انجامش دادم شکر خدا..

۲-کلاس خودآرایی برم...که نرفتم!

۳- رانندگی رو خوب خوب یاد بگیرم!..که نگرفتم!

۴- کمتر بیام سراغ اینترنت و بیشتر وقتم با دخترم باشم!!!...که بازم...ولش کن اصلا!!!

۵-یه چکاب کلی برم و وضعیت جسمی خودم و دخترمو کامل برسی کنم...

۶- باید جدی تر از قبل ورزش رو دنبال کنم....که... متاسفانه حتی یه پیاده روی منظم نرفتم...چه برسه به باشگاه رفتن و اروبیک!!!!!

۷-به دخترم نقاشی کردن رو یاد بدم..باید تا اول مهر یاد بگیره خونه و خورشید بکشه!! که زیاد یادش ندادم!!!....مداد رنگی و دفتر نقاشی خریدم ولی....

الان روژان فقط می تونه یه خورشید کج و کوله بکشه...گردی و سه گوش رو هم بلده بکشه...متاسفانه رنگ آمیزیش اصلا خوب نیست و از خط می زنه بیرون....

۸-روکش دندانم رو بذارم...دندان شماره هفت...همون که عصب کشیش رو کرده بودم..ولی هنوز که هنوزه نوبت نگرفتم پیش دکترم....دخترم رو هم ببرم دندان پزشکی و براش فلوراید بزنم....

۹- چشم پزشکی بریم..هم خودم ..هم دخترکم...که رفتم!

۱۰-دخترکم رو ببرم آتلیه و ازش عکس بگیرم...که بردمش..

۱۱- روژان توی تعطیلات تابستان باید کامل از مای بیبی گرفته بشه...که شکر خدا انجامش دادم...یه ذره سخت بود ولی شد!!

 ۱۲- پاکسازی پوستم رو انجام بدم..که...

۱۳- دیگه به امید فکر نکنم و تا اول مهرماه خاطراتش رو کامل فراموش کرده باشم...

۱۴- یه جشن تولد بزرگ و عالی واسه دخترم بگیرم...بیستم شهریور ماه تولد دخترمه.. قرار شده همون روز مراسم چهلم شوهرخاله ام رو بگیرن...دیگه تولدش رو توی مهد کودک می گیرم...مادرم میگه با وجود فوت شوهر خاله ام صورت خوشی نداره جشن بگیری واسه دخترت...آهنگ بذاری و بچه ها برقصن و...

 

شما چی؟اونایی که معلمن ..تونستین از تعطیلاتتون استفاده کنید؟اونایی که دانشجو بودن؟لیست کارهاتون خط خورد؟اصلا واسه کارهاتون لیست می نویسید؟

[ سه شنبه چهارم شهریور 1393 ] [ 11:45 ] [ زهرا ]
دوباره امسال من و خواهرم توی یه مدرسه دخترانه همکار هستیم!...مریم پایه چهارم رو گرفت و من پایه اول...

 

متاسفانه مدرسه پارسالی نیستم...اون جا رو سه پایه کرده بودن یعنی هر معلم باید همزمان سه پایه رو درس می داد..واسه همین از اون مدرسه رفتم...

الان تو اون مدرسه منا مونده و خانم سروری...

 

همیشه از پایه اول متنفر بودم!!...

ولی همیشه پایه اول نصیبم میشه...حتی همون موقعی که توی غیر انتفاعی درس می دادم پایه اول درس می دادم...

مدیرمون می گفت خیلی خوب می تونی مفاهیم رو به بچه ها آموزش بدی...نمی ذاشت پایه تدریسم رو عوض کنم...

 

از حالا می دونم مهرماه که بیاد یه جنازه میشم تا بچه ها رو راه بندازم.. می ونم توی روستاها شاگردها اکثرا عرب زبان هستن و کلی اذیت میشم تا زبان فارسی رو بهشون یاد بدم...

 

با امتیازی که من داشتم امسال می تونستم توی شهر کلاس بگیرم ولی به مریم خواهرم گفتم بهتره بریم روستا...اون جا تعداد شاگردهامون کمتره و امتیازمون هم بیشتر میشه!

 

من و مریم و منا و خواهرش نشسته بودیم کنار هم و با استرس به لیست مدارس نگاه می کردیم که پر میشدن...

اینقدر حالم بد بود که چند باری پا شدم و رفتم بیرون از سالن..

 

مدیر لجن دو سال قبلم رو دیدم توی سالن اداره...همون که همیشه بچه های مدرسه رو با کابل کتک می زد و شکنجه شون می داد...

 

با نفرت نگاهش کردم!!!...اونم اخم کرد و نگاهم کرد...نه اون سلامی کرد و نه من!!...

 

متاسفانه با وجود پارتی هایی که داشته با یه تعهد مسخره تونسته دوباره برگرده و مدیر همون مدرسه بشه!!

طفلی بچه های اون مدرسه!!...طفلی شاگردهام!!!...

پ ن:مدیر دو سال قبلمون آقا بود نه خانم...من تمام جریانات اون مدرسه رو توی وبلاگ قبلی ام نوشته بودم..فکر می کردم یادتون مونده!!..همون که ف.ی.لتر شد..یعنی ف.ی.لترش کردن!!!

 

[ دوشنبه سوم شهریور 1393 ] [ 21:47 ] [ زهرا ]
شادی دوستم اسم دخترش رو گذاشت نیلسا..

صبح با واتس آپ عکس نی نی کوچولوش رو برام فرستاد و گفت قرار شده اسمشو بذارن نیلسا..یعنی آسمانی..مانند نیل..

 

امروز از صبح تا الان بدجور استرس دارم..

من به روزهای سازماندهی میگم روزهای جهنمی!!...

روزهایی که بخاطر یک یا دو امتیاز ممکنه یه مدرسه خوب رو از دست بدی و یک سال تحصیلی رو عذاب بکشی...

متاسفانه امتیازم خیلی نیست و ممکنه اون مدرسه ای که می خوام بهم نرسه...

 

دوست دارم مدرسه ای باشم که ثابت صبح باشه..تعداد بچه های کلاسم کم باشه و مدیر خوبی داشته باشیم...برام مهم نیست دختر باشن یا پسر...از پایه اول و شیشم هم زیاد خوشم نمیاد...به نظرم این دو پایه واقعا سنگینه و خیلی توان و انرژی از معلم می گیرن...

منا همکارم و آنا دوست وبلاگی ام معلم پایه شیشم هستن!...دیدم چقدر انرژی صرف کارشون کردن و چقدر حجم کتابهای درسی زیاد بوده...

 

فردا صبح زود قراره آجی مریم پسرش رو بیاره خونه بابام و باهم بریم سمت اداره و توی سازماندهی شرکت کنیم...

امتیاز مریم خواهرم از من بیشتره...اول اون مدرسه اش رو انتخاب می کنه بعد من...

 

ظهر به مریم و منا دوستم زنگ زدم...اونها هم مثل من دل تو دلشون نبود... 

 

........

راستی ظهر نشستم و تمام شماره هایی که توی موبایلم بود رو توی تبلت دخترم ذخیره کردم ...

بعد رفتم چک کردم و  دیدم اکثر همکارهای قدیمی ام و دوستهام و دختر پسرهای فامیل مون واتس آپ دارن...

 

شروع کردم به اونایی که شماره تبلت روژان رو نداشتن پیام دادم و خودمو معرفی کردم و شروع کردم باهاشون حرف زدن... با یکی دو تا از همکارهای قدیمی و  خاموش و مامان یاسی دوستهای وبلاگیم صحبت کردم...

 

یه پیام هم از طریق واتس آپ برای وکیلم فرستادم...اونم نوشت که شماره جدیدم رو سیو کرده...گفت تا چهارشنبه قبلی که دادگاه بوده نتونسته حکم جلب امید رو بگیره!!

ولی دنبالش رو می گیره تا به نتیجه ای که بخوایم برسیم!!!...

دیگه؟!همین بود ...

 

 پ ن:دیشب وقتی سریال حریم سلطان رو دیدم گریه کردم...اونجایی که سلطان سلیمان توی فکرش کوچیکی مصطفی رو دید که توی صورتش دست کشید و بهش گفت:با من مهربان باش!

مامان کنارم نشسته بود و با تعجب نگاهم می کرد...

فکر نمی کرد ممکنه برای یه فیلم معمولی گریه ام بگیره...

بدم میاد از سیاست!!...بدم میاد از افرادی مثل خرم سلطان که برای رسیدن به اهدافشون حاضرن همه چیز رو قربانی خواسته های پلیدشون کنن..

 

[ یکشنبه دوم شهریور 1393 ] [ 19:26 ] [ زهرا ]
تا حالا دیدین افرادی رو که بلند بلند فکر می کنن؟

 

لیلا خواهر من این جوریه!

یه وقتهایی که کلی کار داره که باید انجامشون بده و فکرش آشفته است ناخودآگاه فکرهاشو بلند بلند میگه!!

 

امروز از ساعت هشت صبح بلند شده بودم و داشتم خونه رو تمیز و مرتب می کردم..روژان هنوز خواب بود..مامان و بابا هم رفته بودن دنبال کارهای مکه رفتن شون و دوخت لباس هاشون...

 

داشتم قفسه های اسباب بازی روژان رو تمیز و مرتب می کردم که لیلا اومد..

یه تیکه بزرگ کیک شکلاتی همراهش بود..

دیشب خانوادگی تولد رضا شوهرش رو گرفته بودن و یه تیکه بزرگ کیک رو آورد واسه ما..

 

یه برش کوچیک رو با چای خوردم و بقیه اش رو گذاشتم توی یخچال....

لیلا گفت: چرا بیشتر ازش نخوردی؟خیلی زیاده!!

بهش گفتم:می خوام دوباره رژیم بگیرم چاق شدم!..بدم میاد  هیکلم داره بهم می ریزه...

 

لیلا با ناراحتی نشست روی صندلی و گفت:منم کم کم دارم چاق میشم!ولی اینقدر کار روی سرم ریخته که وقت نمی کنم برم باشگاه..داره مهرماه میاد و هنوز مهد کودک مناسب واسه بچه هامون رو پیدا نکردم.

آدرس چند تا مهدکودک رو گرفتم و توی همین هفته باید برم ببینمشون.باید لیست وسایل مهدشون رو ازشون بگیرم و تهیه شون کنیم.نمی دونم خودم برم بازار و بخرمشون یا بهشون پول رو بدم خودشون تهیه کنن..آخه بعضی از مهدکودک ها پول می گیرن و خودشون وسایل بچه ها رو تهیه می کنن.

تو می خوای چیکار کنی؟پول میدی واست بخرن یا خودت لیست رو می بری بازار تهیه شون کنی؟

 

منتظر جواب من نموند و ادامه داد: به نظر من به امید پیام بده و لیست وسایل رو بده اون براش تهیه کنه.چرا همش تو خودت رو بندازی تو خرج؟!

بهش بگو چند دست لباس هم براش تهیه کنه.زهرا دقت کن هیچ وقت توی مهد کودک دامن کوتاه تن بچه ات نکنی.دخترها و پسرها قاطی هستن و تو نمی دونی قراره کی همکلاسی دخترت باشه!

بذار ببینم!!!فاطیما هم لباس نداره.باید یه کیف هم براش بخرم.کیف پارسالش خراب شده.پوشه کار پارسالش هست.دیگه امسال از همون قبلی استفاده می کنم.

برای سرویس مدرسه شون هم باید یه فکری کنم.اولش می خواستم خودم سرویس بچه ها باشم ولی الان ترجیح میدم مهرماه برم فنی و حرفه ای کلاس سفال گری با چرخ رو ثبت نام کنم.

تو می خوای درمورد وضعیت زندگی روژان به مربی مهد کودک توضیح بدی؟من بودم می گفتم!

بذار ببینم!!!۲۸ شهریور ماه  بابا و مامان میرن مکه.دو سه روز بعدشم که تو و ستاره و مریم میرین مدرسه..منم که میرم کلاس سفال..باید تا قبل از ۲۸ یه روز جمع بشیم کل قالی های خونه بابا رو بشوریم و تمیز کنیم.

 اصلا چرا بذاریم تا بیست و هشتم؟بذار توی همین هفته قالی ها رو بشوریم..

خوب!!!فردا که می خوام برم چند تا مهد کودک ببینم..پس فردا هم باید برم بازار.می خوام یه پارچه بخرم و یه تونیک خونگی شیک بدوزم.وقتی یکی از همکارهای رضا میاد خونه مون لباس خوب ندارم.بیشتر وقتها مجبوری مانتو می پوشم..880213_sheep.gif

شما سازماندهی تون چه روزیه؟تو  و مریم هم باید باشید..همه که با هم باشیم کارهامون زودتر تموم میشه!!

 

یهو زدم زیر خنده..

لیلا با تعجب نگاهم کرد.بهش گفتم: باز شروع کردی؟از صبح داری همین جوری بلند بلند فکر می کنی ها!! حواست هست؟!!

لیلا هم زد زیر خنده....

 

[ شنبه یکم شهریور 1393 ] [ 15:19 ] [ زهرا ]
منا رو خیلی وقته می شناسمش...از سال ۸۶ تا الان...

 

 توی این وبلاگ خیلی وقتها از منا حرف زدم...جریان خواستگاری که توی مدرسه واسش اومد رو یادتونه؟

یادش بخیر...چقدر اون روز با هم خندیدیم و مسخره بازی در آوردیم!...

نوشته بودم که منا هم مثل من یه وبلاگ نویسه ...ولی به خواست خودش وبلاگش رو لینک نکردم....

کل اداره می دونن من و منا وبلاگ می نویسیم ولی آدرس هامون رو ندارن...

 

امسال سال خوبی بود واسم...کنار منا...خانم سروری....کلی خاطره خوب داشتیم از سال تحصیلی مون...

خدا کنه امسال هم مدرسه خوبی بیوفتیم..

 

...

امروز ظهر داشتم با منا از طریق واتس آپ حرف می زدم...یه چند تا عکس اون فرستاد واسم یه چندتایی هم من فرستادم براش...

عکس هاشو دوست داشتم...ازش خواستم یکی از عکسهاش رو به انتخاب خودم بذارم توی وبلاگم...و اونم قبول کرد....وقتی دیدین حذف می کنم...

 

حذف شد!!

[ پنجشنبه سی ام مرداد 1393 ] [ 14:34 ] [ زهرا ]
رمز پست های عکس دارو بزنید....

 

ادامه مطلب به زودی حذف میشه!...

حذف شد!!

[ چهارشنبه بیست و نهم مرداد 1393 ] [ 20:33 ] [ زهرا ]
نمی دونم چرا این روزها حس نوشتن ندارم...

 

کلی اتفاق افتاده و من حوصله نوشتنشون رو نداشتم...

 

نی نی کوچولوی شادی دوستم دنیا اومد...رفتم پیشش...روژان می گفت:مامانی نگاش کن قدر یه گربه کوچولوهه!!!

شوهر شادی دوستم کارش شیفتیه و هنوز نیومده تا برای دخترشون شناسنامه بگیره..

شادی هم هنوز واسه بچه اسمی انتخاب نکرده!!..بهش گفتم:خجالت بکش این همه اسم..خوو یکی رو انتخاب کن دیگه..

اونم گفت:از بین وانیا و نورا و آوا نمی دونم کدوم رو انتخاب کنم..

 

یادمه اون موقعی که روژان رو باردار بودم تا روز آخر بارداریم قصد داشتم اسمش رو بذارم دیانا...

حتی توی دفتر خاطراتی که توی دوران بارداری ام خطاب به دخترم نوشتم دیانا صداش کردم..

 

بعد که گل دخترم دنیا اومد امید خان یهو یادش افتاد که پدر بچه است و گفت اسم دیانا رو دوست نداره!!!..میگفت دیانا اسم عربیه...

 

شروع کرد به گشتن توی اینترنت..

یه لیست از اسم های دخترانه انتخاب کرد و نوشت روی برگه و آورد داد دست من..گفت دوست دارم اسم دخترمون یکی از این اسم ها باشه: هستی...روژان....غزل..آرتمیس..خاطره..باران..سارینا و....

 

نشستیم و تصمیم گرفتیم..

خیلی راحت توافق کردیم روی اسمی که الان روی دخترمه..روژان اسم مستعارشه..اسم واقعیش این نیست!..

 

 شادی دوستم انتخاب اسم بچه براش سخته...نمی دونم...شایدم زیادی حساسه...

 

.....

امروز صبح بعد از حدود سه ماه منا همکارم رو دیدم...

از دور دیدمش و واسه هم دست تکون دادیم..

قیافه منا رو خیلی دوست دارم...واقعا زیباست!..همیشه بهش میگم قدر خودش و زیبایی اش رو بدونه...

 

با هم قرار گذاشته بودیم تا هشت صبح با هم بریم مدرسه و مدارکی که واسه ارزشیابی امسالمون نیازه رو تحویل مدیر بدیم... تقدیرنامه ها..کارگاه های آموزشی...ضمن خدمت ....

 

یه تقدیرنامه جدید هم واسم صادر شده بود که گرفتمش....موقع برگشتن کلی با منا حرف زدیم و خندیدیم.....چسب بینی ام رو درآوردم و منا فرم جدید بینی ام رو دید و خیلی هم خوشش اومد...گفت قشنگ شده...گفت خیلی کوچیکتر شده نسبت به قبل...

 

هوا شرجی و گرم بود و کلی پیاده روی کردیم تا رسیدیم سر خیابون...

 

به منا گفتم دلم می خواد منم می تونستم به امید خیانت کنم!...همون کاری که اون باهام کرد رو منم انجام بدم!!! ولی نمی تونم!!......هر وقت یکی از پسرهای فامیل توی واتس آپ بهم پیام میده و سعی می کنه باهام صمیمی بشه سریع حس بدی بهم دست میده...دیگه جوابش رو نمی دم!...گفتم:بدم میاد که نمی تونم مثل خود امید باشم!!...

منا عصبانی گفت:حقشه امید خااان اگه بهش خیانت کنی... مسخره اش رو درآورده دیگه... اگه مورد برات پیدا شد چرا تو نری دنبال زندگیت؟!

 

اینو که گفت یهو یه ماشین شیک از جلوی پامون گذشت و شروع کرد به بوق زدن و چراغ زدن....دو تا پسر خوشتیپ تو ماشین نشسته بودن و با لبخند نگاهمون می کردن...

 

من و منا با اخم سرمون رو انداختیم پایین و چادرهامون رو محکم گرفتیم و بی اعتنا از کنارشون رد شدیم...وقتی ماشین حرکت کرد و رفت پقی زدیم زیر خنده...گفتم:تا هوس خیانت کردن به سرم زد سریع خدا موردش رو فرستاد برامون..کاش بقیه دعاهام اینجوری می گرفت!!!...

منا هم با خنده گفت:بابا وحشی بودن اینها...آدم ازشون می ترسید...مست بودن انگاری!!..

 

...

آجی ستاره و شوهرش قراره روز جمعه با ماشین شون برن مسافرت شمال...شوهرش یه ده روزی مرخصی گرفته...ستاره ازم خواست باهاشون برم ولی بهش گفتم نه...درسته ماشین شون خالیه راحت جا واسه من و دخترم دارن ولی این هفته سازماندهیه و مدرسه مون مشخص میشه...

دوست دارم روز سازماندهی خودم باشم و بتونم مدرسه ام رو تعیین کنم...

احتمال زیاد سال دیگه هم پایه چهارم رو می گیرم...و سعی می کنم باز برم توی روستا درس بدم تا امتیازم بیشتر بشه و اگه روزی قرار به انتقالی گرفتن شد شانسم از بقیه بیشتر باشه...

 تا ببینم خدا چی می خواد....

.........

پ ن:پای کامپیوترم نشستم و دارم با صدای خیلی خیلی بلند ترانه ابی رو گوش می دم:

هزار ساله که رفتی من هنوز پشت شیشه ام

موهاتو باد برده عطرش جا مونده پیشم

حال و روزم خوب و خوش نیست

بی تو ناآرومم

به یادت که میوفتم

نگرانت میشم...

 

 ادکلن امید توی دستمه... جلوی باد کولر می ایستم و از ادکلن امید می زنم توی اتاق...به چند ثانیه نمی رسه که اتاقم پر میشه از بوی همیشگی امید...

[ چهارشنبه بیست و نهم مرداد 1393 ] [ 19:13 ] [ زهرا ]
سیگار روشنت را

در جنگل خشک و آشفته من انداختی

بعد پرسیدی:

مزاحمتان که نشدم؟!

خندیدم:...

نه! اصلا..

[ جمعه بیست و چهارم مرداد 1393 ] [ 21:52 ] [ زهرا ]
تبلت روژان زنگ می خورد...همون سیمکارتی که امید خریده بود و بهم داده بود روی تبلت روژانه...نگاه کردم..یه شماره ناشناس بود!...جواب ندادم!!...

 

 

 

باز زنگ خورد...و باز.....

این بار جواب دادم...

 

یه آقای محترم و مسن پشت خط بود و آشکارا جا خورد که من جواب تلفن رو دادم...

 

سراغ امید رو گرفت و من بی حوصله بهش گفتم  این شماره دیگه دست امید نیست آقا..لطفا اگه با امید کاری داریدبا خط ـــــــــــ تماس بگیرید..فکر کنم الان این شماره دستشه...

اون آقا گفت:تماس گرفتم خاموش بود...

دو تا شماره دیگه از امید براش خوندم و اون  گفت همه خط هاش خاموشه!!....

 

با بی حوصلگی  گفتم:من اطلاعی ندارم آقا..شاید باز یه خط جدید گرفته..از خودش بپرسید...خداحافظ.

قطع کردم..

 

پنج دقیقه نشد که دوباره همون آقا تماس گرفت...

 

گفت :شما خانومش هستید درسته؟می تونم چند لحظه باهاتون صحبت کنم؟خدا خواست شما جواب تلفن رو بدین...مدتها بود می خواستم باهاتون صحبت کنم ولی هیچ شماره ای ازتون نداشتم...یکی دوبار امید با این خط باهام تماس گرفته بود و سیوش کرده بودم توی گوشیم..گفت الان توی شرکت به امید نیاز داریم ولی امید نیست!..خط هاش رو خاموش کرده..این حرفها به کنار...می تونم با خودتون حرف بزنم؟اجازه دارم؟!

 

 

گفتم :بفرمایید..گوش می دم..

 

اون آقا گفت که پسر بزرگ ریس شرکت امیده...مهندس مازیار....

قبلا تعریفش رو از امید شنیده بودم...می دونستم یه زن داره با دو تا دختر.....مهندس مازیار خیلی حرف زد باهام..از امید گفت...از روژان...از من...از حرفایی که امید توی دلتنگی هاش راجع به من به اون گفته بود...و حتی از آرزو!!!!...

 

اون خیلی حرف زد و منم صحبت کردم....به دلایلی نمی تونم صحبت های مهندس مازیار رو توی وبلاگم بنویسم...

فضای این وبلاگ مثل گذشته برام امن نیست...فقط یه چیز رو می نویسم...همیشه می دونستم امید دوستم داره ولی الان مطمعن شدم...ولی متاسفانه با دید بدی که امید نسبت به من و مادرم پیدا کرده شاید دیگه هرگز زندگی مون پا نگیره...نمی دونم...واقعا نمی دونم...

امید هم دوستم داره و هم ازم متنفره...مثل من!!...هم دوستش دارم و هم ازش عصبانیم...

 

 

پ ن ۱:بچه ها دیگه نمی خواستم توی این وبلاگ از امید چیزی بنویسم...جریان مهندس مازیار رو به کل خواهرهام گفتم ولی انگار دلم خالی نشده بود!!...واقعا سختم بود توی دلم نگهش دارم و این جا حرفش رو نزنم...

 

پ ن۲:به مهندس گفتم منم هنوز امید رو دوست دارم...مثل روز اول...شاید حتی بیشتر از روز اول.....

 

 پ ن۳:کامنت های پست قبل رو بدون جواب تایید کردم بچه ها ...شرمنده فکرم آشفته است...

 

پ ن ۴:خدایا فقط تو می دونی ته ماجرای من و امید به کجا می رسه...فقط تو...

 

پ ن ۵: فردا صبح زود دختر شادی دوستم دنیا میاد...و جالب اینجاست که هنوز اسمش رو انتخاب نکردن!!!

دیشب اومده بود پیشم و همدیگه رو دیدیم...

یادمه روزی که روژان دنیا اومد وقتی از اتاق عمل بیرون اومدم شادی بالای سرم بود...چشمام بسته بودن...صداش رو شنیدم...توی اون سر و صداها فقط حرف شادی یادم مونده و دستهای امید...شادی خم شد و آروم کنار گوشم گفت: زهرا دخترت عین برفـه سـفـیــدددد یه عالمه هم مو داره کچل نیست!! اینو گفت و خندید....منم خواستم بخندم ولی نتونستم...چشمام بسته بود و  وحشتناک بیحال بودم...

امید دستم رو گرفته بود توی دستش و آروم فشار می داد...

 از اون همه آدمی که پشت در اتاق عمل ایستاده بودن فقط همین دو نفر یادم مونده...

[ پنجشنبه بیست و سوم مرداد 1393 ] [ 18:31 ] [ زهرا ]
شاید به نظر بعضی ها جالب نباشه که عکس وسایل و خریدهام رو بذارم توی وبلاگم..ولی من بیشتر به خاطر دل خودم از چیزهایی که دوست دارم عکس می گیرم و می ذارم این جا...

 

نه قصد دارم کسی از سلیقه ام تعریف و تمجید کنه و نه ....اصلا هیچی...بیخیال...

 

بلوز و شورت اولی دوتاش روی هم ۲۵ هزار تومن..تاپ دومی ۲۵ هزار...دو تا شال هم دیدم که روی سر خیلی قشنگ می ایستاد...

می خواستم مشکی رو بگیرم ولی سفیده هم دلمو برده بود...هر دو تا رو با هم خریدم...

ادامه مطلب حذف شد!!..

 

[ سه شنبه بیست و یکم مرداد 1393 ] [ 23:12 ] [ زهرا ]
جمعه صبح خیلی زود بود که با صدای گریه مامانم بیدار شدم...

 

دقیق نمی دونم ساعت چند بود...هنوز ۶ صبح نشده بود و هوا تاریک تاریک بود...مامان توی هال نشسته بود و گریه می کرد و بابا کنارش بود...

من از تو اتاق خواب زدم بیرون...

مامان نگام کرد و با گریه گفت :شوهر خاله فوت شد..

یعنی باورم نشد!!!!...گفتم :چی میگی مامان؟!!!و گریه ام گرفت...

 

شوهر خاله ام واقعا مرد خوبی بود..خدا بیامرزتش...توی سی و یک سال زندگیم هرگز ازش بدی ندیدم...خاله ام عاشقانه دوستش داشت..مرد خوش برخوردی بود و عقیده داشت تا زنده ای باید بری مسافرت و زندگی رو به خودت سخت نگیری...

بی اغراق میگم با خاله ام تمام نقاط دیدنی ایران رو گشته بودن..همه سفرهای زیارتی رو رفته بودن...چیزی نذاشته بود توی دل خاله ام و دخترهاش بمونه...

 

زیاد پول و مال و منال نداشت ولی تا دلت بخواد خودش و خاله ام خوش بودن با هم...

واسه یه جراحی میره تهران که همون جا سکته می کنه و از دنیا میره...

 

مامان با گریه گفت به خواهر برادرهات خبر بده...بعدشم گفت وسایل خودت و دخترت  رو جمع کن باید چند روز خونه خاله بمونیم... 

رفتم توی حیاط و به همه ی خواهر و برادرهام زنگ زدم و خبر فوت شوهر خاله رو بهشون گفتم..

 

بعدشم ساک خودم و دخترم رو بستم...هر چی شال و مانتو رنگ تیره داشتم ریختم توی ساک...

 

همه خواهر برادرها جمع شدن خونه بابام و حرکت کردیم...هشت تا ماشین بودیم...

 

وقتی رسیدیم خونه خاله انگار روز عاشورا بود...همه فامیل ریخته بودن اونجا... دختر خاله هام رو بغل کردم و از ته دلم گریه می کردم...

 

روزهای بعدی همش یا توی آشپزخونه بودم مشغول پذیرایی کردن از مردمی که اومده بودن توی مراسم...یا مشغول ظرف شستن و سفره کشیدن واسه اون همه جمعیت...

شوهر خاله ام مرد محترم و خیلی خوبی بود و واقعا مراسمش بزرگ و آبرومندانه برگذار شد...

 

زن داداشهام پر دستشون النگو اخم کرده بودن و هر کدوم یه مانتو مجلسی مشکی شیک پوشیده بودن و با موهای سشوار کشیده و آرایش کمرنگ و شالهای باز لم داده بودن توی اتاق و رسما دست به سیاه و سفید نزدن!!!...

 

 

یعنی کفرمون دراومده بود ازشون!!!....مامانم با عصبانیت زیر لبی بهمون میگفت :روسیاهم کردن...انگار نه انگار که اومدن مراسم عزاداری...

 

 

توی اون مراسم تموم فک و فامیل امید رو دیدم...از عمه هاو خاله ها و دخترعموهاش بگیر تا مادرشوهرم و خواهرشوهرهام و فتنه بانو و....

 

اکثرشون می اومدن و پیدام می کردن و بهم تسلیت می گفتن...بعدشم ازم می خواستن روژان رو نشونشون بدم....

 

من خدا رو شکر توی فامیل نزدیک امید خیلی خوشنامم...اینو خیلی خوب حس می کنم..هیچ کدومشون حس بدی بهم ندارن...خداییش منم ازشون بدی ندیدم تابه حال...

باهام خوبن و منم باهاشون خوبم!...بهم احترام می ذارن و منم متقابلا بهشون احترام می ذارم..

 

 

خونه خاله ام ویلاییه و یه باغچه خیلی بزرگ و پر درخت داره..

روژان شکر خدا توی مراسم اصلا اذیتم نکرد..همش یا توی باغچه خونه خاله ام زیر درخت ها بازی می کرد یا توی تاب داخل حیاط سوار می شد و سرگرم بود حسابی...

 

 

یکی دوبار اومد کنارم و بوسیدم و گفت:مامانی گلم چرا ناراحتی؟گریه نکن..

زن عموی امید کنارم بود و حسابی بوسیدش...بعدش گفت زهرا بچه ات رو خیلی خوب بار آوردی..خدا حفظش کنه...

 

آجی مریم زیر گوشم یواش گفت:دوباره که به مادرشوهرت دارم نگاه میکنم روژان کپ اونه!!!

 

مادرشوهرم از دور بق کرده نگاهم می کرد و نزدیکم نیومد!!...حتی به روژان نگاه نکرد...ولی خواهرشوهرهام رفتن کنار تاب و روژان رو دیدن و بغلش کردن...

 

من کاری به کار مادر امید و خواهرهاش نداشتم...با اون بحث هایی که بار قبلی بینمون پیش اومده دیگه به هیچ عنوان نمی خوام نزدیکشون بشم...

 

سعی می کردم وجودشون رو ندید بگیرم!!!....

 

 

بگذریم...

این هفته پنجشنبه همه جمع میشن سرخاک شوهر خاله ام...باز یه مراسم خیلی شلوغه...امروز صبح رفتم و یه مانتو مشکی شیک و یه شال گرفتم...واسه دخترمم یه دست لباس جدید خریدم...سبز رنگه...

 

نمی خوام توی مراسم شلخته به نظر بیام....می دونم اکثرا کنجکاون از نزدیک من و دخترم رو ببینن..خیلی وقته فامیل های امید منو ندیدن...

 

من با مرتب بودن توی مراسم عزاداری هیچ مخالفتی ندارم...ولی از افرادی که توی مراسم نزدیک ها شرکت می کنن و دست به سیاه و سفید نمی زنن متنفرم...

 

خداییش من و لیلا و ستاره و مریم پوستمون کنده شد بس که توی حسینیه خم و راست شدیم و به مردم چای و خرما تعارف کردیم...نزدیک هزار نفر بودن و مسولیت پذیرایی کردن ازشون واقعا سخت بود...ثریا کنار مامانم نشسته بود و خودش رو جزء زنهای بزرگ حساب می کرد و اونم توی کارها دخالتی نکرد..

 

دیگه حرفی یادم نمیاد....

این پست خیلی طولانی شد...ببخشید...می دونم حوصله خوندن پست های طولانی رو ندارید...

راستی بچه هاNi یه وبلاگ درست کرده...دوست داشتین بهش سر بزنین و مطالبش رو بخونین...توی پیوندهای وبلاگمه...آخرین آدرس...

 

دیشب سونیا تو واتس آپ واسم یه پیام فرستاد که خیلی خیلی خوشم  اومد از خوندنش...گفتم این جا بنویسمش..شاید شما هم خوشتون اومد از خوندنش...

نوشته بود:

 

به این میگن مرد واقعی!!!

دختری که قراره زن من بشه بدونه من فرق دارم!

توی گذشته هر غلطی کرده تموم شده بعد از این تو جمع باید پیش من بشینی

همکارمه ،هکلاسیمه،دوست پسر دوستمه،داداشیمه،رانندمه،سگمه ،از اینا نداریم،تو فقط منو می شناسی.

تصادفی ببینم کسی مزاحمت شده جلو چشمات تیکه پاره اش می کنم،ولی رسیدیم خونه با توام کار دارم!!

نمی خواد وقتی قرار داریم خودتو واسم بزک دوزک کنی،موقعی که انتخابت کردم کور نبودم.دیدم خوشگلی

مسئولیت مالی زندگی به عهده منه،شما کارتو واسه تفریح خودت برو پولشم بریز تو جوب من پیگیری نمی کنم.

گوشیت پسوورد داره؟؟!هررررری به درد من نمی خوری!

ما حریم شخصی نداریم، من از همه چیت باخبرم!

وقتی میگم با فلان دوستت نگرد بار دوم نمی شنوی،

میری با همون دوستت منم فراموش می کنی،

 

زنگ زدم گوشیت سایلنت بود نشنیدی؟!خودتم سایلنت شو دیگه!

ساپورت بپوشی عین بند کفش گره ت می زنم بهم

دوستم خوشمزه بازی واست درآورد نمی خندی!!!!

سخته با من بودن؟!

عوضش توی منطقه من آزادانه بچرخ. خوشحال باش . زندگی کن. هیچ کفتاری سمتت نمیاد چون یه شیر پشتته..

 

 سونیا نوشت:زهرا نظرت چیه؟

واسش نوشتم:اگه همچین مردی می اومد خواستگاریم صدرصد قبول می کردم...

سونیا نوشت:منم!!

 

[ سه شنبه بیست و یکم مرداد 1393 ] [ 18:48 ] [ زهرا ]

آجی لیلا اینو خرید و بهم کادو داد..همین جوری..بی دلیل...

اخلاقهای لیلا رو دوست دارم...گاهی یهویی یه کادوی غافلگیر کننده میده بهت...

همیشه میگه :دوست دارم یکی هم منو غافلگیر کنه!!کاش رضا هم از این اخلاقها داشت!!ولی خوب.. نداره...

 

کلا دامادهای خانواده پدری ام هیچ کدومشون خصلت های این جوری ندارن!!...ولی خداییش تا دلت بخواد مهربونن..البته به جز امید!!!!......

 

 

این روزها زندگی داره آروم و یک نواخت می گذره...همه روزها عین همه...

 

صبح زود آجی ستاره میاد خونه بابام و می شینن توی اتاق و با مامانم شروع می کنن به خیاطی...

صبح زود یعنی خیلی خیلی زود ها!!فکر کن ساعت هفت صبح این جاست...

 

برای من و مریم سه تا مانتو مدرسه ای دوختن...و دو تا مقنعه.. و برای هر نفرمون یه دونه چادر...

کارهای خیاطی خود ستاره هم مونده!...

هر تیکه پارچه ای که می مونه مامانم سعی می کنه یه لباس خوشکل واسه روژان بدوزه...

می دونم که خیلی زیاد دوستش داره...حتی بیشتر از من...

 

بگذریم..

 

یه چند تا چیز بودن که گفته بودم حوصله ام سر جا بیاد کم کم می نویسم...

یکی این که شهرستان که بودم خونه خواهرم جریان یه بچه رو شنیدم که خیلی دلم سوخت واسش..

 

توی استانی که ما زندگی می کنیم یه منطقه ای هست دقیق بین کوه ها که فـوق الـعـاده سرسبز و قشنگه..

سیزده بدر که میشه همه سعی می کنن یه جوری خودشون رو برسونن اونجا...

 

 پسرها سوار موتو میشن و به سرعت برررررق مارپیچ بین ماشین ها حرکت می کنن...بقیه که توی ماشینن یه آهنگ بلند می ذارن و دستمال های رنگی رو تکون میدن و خوش می گذرونن حسابی...

 

 

این ها رو گفتم که بدونید چقدر اون جا همه خوشحالن و چه حس و حالی دارن...

 

فکر کنم چند روز بعد از تعطیلات نوروز بود که شنیدم یه بچه دو ساله توی همون روز سیزده بدر کذایی از توی دست پدرش لیز می خوره و میوفته توی رودخانه و حتی جسدش پیدا نمیشه..

 

اینو که شنیدم خیلی خیلی ناراحت شدم...آخه یه جورایی همسن دختر خودم بود...

 

این جور که من شنیدم گویا  پدره بچه اش رو بغل می کنه و می بره کنار حصارهای سد و بلندش می کنه تا مادر از بچه عکس بگیره...حالا یهو چه اتفاقی افتاده خودمم نمی دونم...رگ دست پدر گرفت یا هر چی!...فقط اینو شنیدم که بچه یهو از دست پدرش پرت میشه توی رودخانه...

 

با خواهرم رفته بودیم سر مزار پدربزرگم که فاتحه بخونیم که خواهرم سنگ قبر اون بچه رو نشونم داد...

برای یادبود یه سنگ گذاشته بودن برای اون بچه...ولی در واقع هیچ جنازه ای اون تو نبود...

 

نمی دونید چقدر دلم گرفت وقتی عکس اون بچه رو روی سنگ قبر دیدم...

این دقیقا آخرین عکسی بوده که از این بچه گرفتن و زده بودن روی سنگ قبرش..چند ثانیه بعدش از دست پدرش افتاده پایین توی رودخانه...

 

 

پ ن:بچه ها دوباره عکس های روژان رو از یه سایت دیگه آپلود کردم...امیدوارم این بار بتونید ببینیدشون...توی پست قبلی منظورمه...

 

پ ن۲:آنا جان ممنون از نکته ای که بهم گفتی...واقعا اشتباه کردم که بار اول اسم بچه رو حذف نکردم...تو راست میگی شاید خانواده اش راضی نباشن...

امروز یه چیز جدید دیگه بهم یاد دادی..مرسی

[ پنجشنبه شانزدهم مرداد 1393 ] [ 9:48 ] [ زهرا ]
الوعده وفا...

 

اینم عکس های آتلیه روژان..

........

بچه ها کامنت های پست قبل رو هنوز جواب ندادم...ولی همه شون رو خوندم...

وقت کنم بیشتر می نویسم...

 

پ ن:بچه ها بعضی ها نتونسته بودن عکسها رو ببینن ..دوباره از نو آپلودشون کردم از یه سایت دیگه..فکر کنم این بار دیگه واسه دیدنشون مشکلی نداشته باشید...البته امیدوارم..


ادامه مطلب
[ سه شنبه چهاردهم مرداد 1393 ] [ 9:52 ] [ زهرا ]
 سلام بچه ها..خوبید؟

 

من که خوبم شکر خدا..این چند وقته شهرستان بودم خونه خواهرم.قصد داشتم زودتر برگردم ولی خواهرم و شوهرش نذاشتن..خواهرم می گفت باید بمونی که حال و هوات عوض بشه..

خداییش تمام تلاششون رو کردن که اون روزهایی که خونه شون بودم بهم بد نگذره و راحت باشم...

 

برای خوندن بقیه خبرها برید ادامه مطلب...کلی عکس گذاشتم واسه تون...

 رمز پست های عکس دار رو بزنید...مرسی.

 

 پ ن۱:بنا به دلایلی عکس رودخونه رو رمزی کردم...

متاسفانه بعضی ها از عکس رودخانه فهمیدن که خونه خواهرم کجاست...

ببینید بچه ها من هزار بار توی این وبلاگ نوشتم که دلم نمی خواد کسی از فک و فامیل های من و امید وبلاگم رو بخونه...

گفتم دیگه تحت هیچ شرایطی دلم نمی خواد رمز وبلاگم بیشتر از این پخش بشه توی دنیای مجازی.. ..ولی متاسفانه باز یه تعدادی اومدن و میگن رمز بده!...

من یه عکس رودخانه گذاشتم و خیلی هاتون نوشتید قبلا اون رودخانه رو دیدین و فلان جاست...حتی یکی خصوصی واسم نوشت که جمعه ها خودم توی اون رودخونه شنا می کنم..

 

اگه عکس خونه خواهرم رو بدون رمز بذارم از کجا بدونم که مثلا شما فامیل یا همسایه خونه خواهر من نباشید...

امیدوارم درکم کنید و بیشتر از این بهم اصرار نکنید...

 


ادامه مطلب
[ یکشنبه دوازدهم مرداد 1393 ] [ 17:25 ] [ زهرا ]
واسه ساعت سه و نیم عصر نوبت گرفتم پیش آرایشگاه..می خوام موهامو رنگ کنم و یه ذره جلوش رو کوتاه کنم...

 

هنوز تصمیمم رو نگرفتم دقیقا چه رنگی می خوام!...بس که تو این چند سال رنگ های جورواجور زدم به موهام دیگه همه رنگ ها به نظرم تکراریه...

بچه ها ببخشید واسه پست قبل کامنت بعضی هاتون رو بدون جواب تایید کردم..تعداد کامنت ها زیاد بود و من واقعا وقتم کم بود که بشینم پای کامپیوترم...

همه کامنت ها رو با دقت خوندم...واقعا ممنونم که واسم وقت می ذارید و نظراتتون رو می نویسید..

واسه عید فطر قراره با مامانم اینها بریم شهرستان خونه خواهر بزرگم ثریا...

البته همون روز عید فطر نه ها!

یکی دو روز بعدش...

آجی ثریا هنوز دماغ عملی منو ندیده...

راستی از اون روزی که رفتیم بیرون تا الان امید بهم مسیجی نداده...منم چیزی واسش نفرستادم..

من برم سراغ دخترکم..دوستتون دارم..خداحافظ...

 

پ ن:موهامو این رنگی کردم..مشکی پرکلاغی...کلی هم بهم میاد...

مو پر کلاغی,موی پرکلاغی,رنگ مو پرکلاغی,رنگ موی پرکلاغی

[ یکشنبه پنجم مرداد 1393 ] [ 13:30 ] [ زهرا ]
بچه ها تا جایی که بتونم کامنت ها رو چند تا چند تا تایید می کنم...

اگر دیدین کامنتتون نیست بدونید ممکنه یه وقت دیگه تاییدش کنم...شب..یا حتی فردا...

چند تا چند تا می خونم و جواب می دم ..ممکنه کاری واسم پیش بیاد و مجبور بشم بلند شم از پای کامپیوترم...گفتم قبلش بهتون خبر داده باشم ...

راستی امروز یه انرژی فوق العاده داشتم...

کل خونه بابا رو تمیز کردم و برق انداختم...می خوام واسه عید فطر خونه تمیز و مرتب باشه...

همین الان آجی لیلا برام مسیج فرستاد:

الوداع ای روده اندر پیچ و تاب

الوداع ای  قار و قور بی جواب

الوداع ای آش نذری آب سرد

رنگ رخساران شبیه شله زرد

الوداع ای زولبیا و بامیه

جایتان تا سال دیگه خالیه!!

پیشاپیش عید فطر مبارک...

[ شنبه چهارم مرداد 1393 ] [ 19:13 ] [ زهرا ]
یه چیزی این وسط درست نیست!!

 

انگار یه چیزی سرجاش نیست!!!...و نمی دونم اون چیه؟!

 

صبح ساعت ده و نیم صبح بود که امید مسیج داد رو گوشیم..

 نوشته بود :سلام.خوبی؟امروز شرکت تعطیله و من خونه ام..

 

نوشتم:جدی؟!

خوبه!!

 

نوشت:داری چیکار می کنی؟دخترم کجاست؟

 

نوشتم:من پای کامپیوترم نشستم..دخترم کنارم داره با آجرهاش بازی می کنه..

 

یه ده دقیقه گذشت...

 

دوباره مسیج داد:دوست دارم دخترمو ببینم.دلم براش تنگ شده!

 

واسش نوشتم:اگه دوست داری آماده اش می کنم بیا ببرش..

 

امید نوشت:خودت بیارش.اگه ممکنه!..

 

اینو که نوشت یه لحظه مات نگاه کردم رو گوشیم!!!یعنی امید می خواد منو ببینه؟؟!!

نوشتم:قراره کجا بریم؟

امید نوشت:آماده شو میام دنبالت!

 

با تعجب پا شدم!...رفتم پیش مامانم و گفتم منا همکارم زنگ زده و قراره برم خونه شون...مامانم گفت:حالا چه کاریه تو این گرما؟زبون روزه؟

گفتم:من حوصله ام سر میره تو خونه میرم و زود برمی گردم...

 

بعدش رفتم تو اتاقم و آماده شدم...یه شال سبز خوشرنگ پوشیدم و مانتو مشکی کوتاه و شلوار لی...

 دخترمم همون لباس زرده رو تنش کردم با شلوارک لی...با این لباسها از روژان عکس گذاشتم تو وبلاگم...یادتونه کدومها رو میگم؟

 

هنوز جورابهامو نپوشیده بودم که امید نوشت:من تو کوچه ام..

هول شدم و گفتم:برو خیابون پشتی خونه بابام بایست..تو کوچه خودمون نه!

 

بعدش هم دست دخترمو گرفتم و از در حیاط زدم بیرون...

ماشین امید رو که از دور دیدیم روژان دستمو ول کرد و دوید طرف ماشین...

امید در جلو رو باز کرد و نشستم...هر دومون خنده مون گرفته بود!...نشستم و امید راه افتاد...

 

از دیدنش سیر نمی شدم...یه شلوار لی تنگ پوشیده بود و یه پیراهن آستین کوتاه ..یه عینک دودی شیک هم گذاشته بود...عینکش جدید بود..تا حالا اینو ندیده بودم..

 

متوجه شد که دارم از تو آینه جلوی ماشین نگاش می کنم...لبخند زد و منم خندیدم...

 

سرم رو با دخترم گرم کردم...

زیاد با هم حرف نزدیم فقط توی خیابون ها بی هدف گشتیم...

 

امید رفت سمت بازارچه نزدیک خونه خواهرشوهرم..فتنه بانو!!

 یه جایی ماشین رو نگه داشت و گفت بریم هرچی نیاز دارین بخر...

من و روژان پیاده شدیم...

روژان بین ما دوتا ایستاده بود و دست من و امید رو گرفته بود..

توی شیشه مغازه ها که خودمونو نگاه می کردم چقدر به نظر خوشحال می اومدیم!!..هر دو خوش تیپ و مرتب....دخترمون کنارمون...

مطمعنم هر کس من و امید رو تو اون وضعیت می دید حتی احتمالش رو نمی داد که ما دوتا قراره از هم جدا بشیم...

 

توی میوه فروشی کلی میوه خریدیم و بعدش رفتیم گوشت و ماهی گرفتیم...

امید یه کیک کوچولوی تولد هم خرید و برگشتیم تو ماشین...

 

روژان میگفت :من کیک می خوام و امید کیک رو باز کرد و تیکه های کوچولوی کیک رو می ذاشت توی دهن روژان...

به من گفت:تو نمی خوری؟

گفتم:روزه ام..

 

یه ذره حرفهای معمولی زدیم...امید درباره همکارش مهدی حرف زد و گفت قراره بچه دار بشن..منم درباره آتلیه روژان حرف زدم و گفتم مهرماه می خوام ببرمش فلان مهدکودک و قراره آجی لیلا با ماشین فاطیما و روژان رو ببره و بیاره..

 

به هم نگاه کردیم و خندیدیم...

دوتامون سرمون رو انداختیم پایین...

روژان که کیک رو خورد امید برد کنار ماشین دستهاش رو شست و دوباره سوار شدیم و همین جور بی هدف تو خیابون ها می رفتیم...

بعدشم برگشتیم خونه...

حس خوبی دارم....

امید رو دوست دارم...و آرومم..

 

 

پ ن۱:یکی دومورد کوچیک بود که این جا ننوشتم..به نرگس ا ن دوستم پشت تلفن گفتمشون..دلم نمی خواد بقیه فکر کنن دارم دروغ می نویسم.نمی خوام بهم تهمت دروغ گویی رو بزنن..واسه همین اون موارد کوچیک رو نگم بهتره..

 

پ ن۲:به امید گفتم من نمی تونم با اون همه خرید و وسایل برم خونه بابام..قرار شد وسایل رو بده به اقا نادر و اون بیاره در خونه و تحویلمون بده..

نمی خوام بابام اینها شک کنن...

 

پ ن۳:اتفاقات امروز واسه خودمم باورش سخته...ولی همش حس می کنم یه چیزی سرجاش نیست...

اگه قراره ما دوتا از هم جدا بشیم پس اتفاقات امروز!!!.....

فردا قراره وکیلم  بره دادگاه تا دنبال پرونده ام رو بگیره...

دلم نمی خواد روند پرونده ام رو متوقف کنم...همش حس می کنم امید داره فیلم بازی می کنه تا من دنبال پرونده رو نگیرم...نمی دونم... دیگه حتی خودمم نمی دونم چی تو فکرمه...نمی دونم چی درسته و چی غلط!!!

 

پ ن۴:امروز امید بعد از مدتها دستم رو گرفت!!..شاید یک دقیقه هم نشد ولی تموم وجودم لرزید!...بچه ها من امید رو دوست دارم..خیلی زیاد...

فقط می ترسم این وسط همه چی یه بازی باشه...یه بازی کثیف..

 

[ جمعه سوم مرداد 1393 ] [ 17:33 ] [ زهرا ]
تمام ظرف ها را برق انداخته ام

پله ها را طی کشیده ام

گلهای گلدانها را سیراب کرده ام

حیاط را آب و جارو

 

چندتایی علف از باغچه کندم

هی راه رفتم

هی آواز خواندم

هی با همسایه گرم گرفتم

هی با خیال تو سرد.....

 

اما هنوز

تمام سرم پر از توست.

دست از سرم بردار لعنتی!

[ پنجشنبه دوم مرداد 1393 ] [ 9:58 ] [ زهرا ]
آناااااااااااااا
خوو وبلاگتو درست کن نمی تونم برات کامنت بذارم...حتی مرور گرم رو تغیر دادم نمیشه اصلا..یه کاریش کن افرین...

 

 

 

 صبح روژان رو بردم آتلیه و ازش عکس گرفتم...عکسها رو که بگیرم براتون می ذارمشون...

توی آتلیه که بودیم امید زنگ زد و گفت شناسنامه روژان رو بهش بدم...بهش گفتم من فقط کپی شناسنامه اش رو می تونم بهت بدم..اصل شناسنامه رو نه!!

اونم توضیح داد که برای بیمه عمر حتما اصل شناسنامه رو می خوان و...

ولی من بازم زیر بار نرفتم...

واقعا بهش اعتمادی ندارم!!!...

 

اگه فکرهامو بگم بهم نمی خندین؟!

http://oshelam.persiangig.com/image/new_folder/boredsmiley.gifخوب راستش می ترسم شناسنامه رو بهش بدم بره بلیط بگیره و با دخترم از ایران برن...

چه می دونم!!... این اومد تو فکرم...یهو...

بعدا عکسهای دخترمو که بگیرم آپلود می کنم و می ذارمشون تو وبلاگ...فعلا این عکس رو داشته باشید تا بعد...

پ ن:به امید گفتم روژان رو آوردم آتلیه..گفت اهه؟چه خوب. واسه منم یکی از عکسهاشو بزرگ سفارش بده و بگو بزنن رو شاسی!!!یکی هم واسه مامانم اینها!!!!!!!!880213_sheep.gifوقتی آماده شدن بده دست آقا نادر ازش بگیرم!!!!!...

بهش گفتم:دیگه امری ندارید؟خودتون تشریف میارید عکاسی و سفارش می دید...

والله...

چندین ماهه خانواده اش از من و دخترم سراغی نگرفتن حالا عکس دخترمو براشون بفرستم؟!!!!!!!!!:-2-42-:

 

زهی خیال باطل!!!!!!!!!

 

پ ن۲:امید پاسپورت داره..ولی تا اونجایی که من می دونم از تاریخ اعتبارش گذشته...

 

پ ن ۳:تو فکرم هست که ممنوع الخروجش کنم...اینو قبلا زهرا پشت تلفن بهم گفته بود..(وبلاگ زهرا و غریبه)..اون زهرا منظورمه...

باید به وکیلم بگم...هر چند من مطمعنم امید بدون روژان هیج جایی نمی ره..اسم روژان توی پاسپورت قبلی امید نبود..

[ یکشنبه بیست و نهم تیر 1393 ] [ 16:42 ] [ زهرا ]
کامنت های پست قبل رو خوندم بچه ها...

 

ولی هنوز تاییدشون نکردم..

وقت بشه چند تا چند تا می خونم و جواب میدم و تایید می کنم...ان شاالله..اگه دیدین کامنتتون بین بقیه کامنت ها نیست فکر نکنید حذفش کردم..سر فرصت تاییدش می کنم..

جو خونه بابا هنوز سنگینه..البته از طرف بابام!!..وگرنه مامانم اومد و باهام حرف زد..گفت کیانا بچه داداشم دندان دراورده...منم گفتم:اهههه؟چه زود!! حالا قراره کی آش دندانیش رو بپزید؟

 

دیگه همین جوری سر حرف باز شد و مامانم آشتی کرد..

ولی بابام هنوز با اخم نگاهم می کنه...

 

 

صبح بابام داشت با اجی ستاره حرف می زد ولی قصدش این بود که من حرفاشو بشنوم..

به آجی ستاره می گفت:به زهرا بگید تو خیال کن من و مادرت زمین گیر هستیم و تو می خوای مارو ترو خشک کنی!...این جور وقتی می خوای بری کجا؟!!ما که کاری به کارت نداریم..این خونه بزرگ از اول تا اخرش مال توهه..یه اتاق جداگانه بزرگ هم که داری.دیگه چی می خوای؟چرا استخونمون رو می لرزونی؟چرا می خوای بی آبرومون کنی؟!!

گفت:بهش بگید اگه بری همه مردم میگن این حتی نتونست با پدر و مادرش بسازه و....

 

از این جور حرفها

بگذریم...

 

امید هم بالاخره نیم ساعت پیش بهم مسیج داد..نوشته بود: سلام. کول دیسکم رو می فرستم براتون اگه زحمتی واسه تون نیست تمام عکس های دخترم رو کپی کنید داخل کول دیسک..هم عکس هایی که توی استخر ازش گرفتید و هم عکس های با لباس عروسش..

دوست دارم ببینم دخترم تو لباس عروسش چه شکلی شده..

 

منم همون موقع یکی از عکسها رو با واتس آپ براش فرستادم...که البته با این سرعت مزخرف اینترنتم هنوز دستش نرسیده!!!

 

دیگه؟؟؟

دیشب واسه احیاء با اجی لیلا رفتم مسجد محله مون ....بچه هامونم بردیم...لیلا می گفت:اون موقع که مجرد بودم همیشه از زنهایی که شب قدر با بچه هاشون می اومدن مسجد متنفر بودم!! آخه بچه هاشون فضولی می کردن و نمی ذاشتن دعا بخونیم...گفت الان خودم بعد از چند سال شدم یکی از همون زنها!!بچه ام رو آوردم و داره تو مسجد آتیش می سوزونه!!!

 

برای دخترهامون متکای کوچولو برده بودیم و سعی کردیم بخوابن ولی بچه ها رو که دیده بودن نمی خوابیدن...بدو بدو می کردن تو مسجد...من و لیلا هم با اخم نگاهشون می کردیم و زیر لب غر غر می کردیم...

 

ساعت حدود دو و نیم بود که یه زن اومد کنارمون نشست و گفت کمر درد داره و اگه میشه ما جمعتر بشینیم تا اونم بتونه به پشتی تکیه بده...دوست ندارم درباره خانومه این جوری بگم ولی باور کنید اون قدر  بوی گند عرق می داد که داشت حالم بهم می خورد...روزه هم که بود و افطار کرده بود ولی یه مسواک نزده بود...

 

داشت حالم بهم می خورد!!...پاشدم و برگشتم خونه...دیگه تا اخرش مسجد نموندم...اومدم خونه و دخترمو خوابوندم و سر حوصله نشستم رو مبل و دعاها رو خوندم...

مسجد هواش وحشتناگ گرم شده بود...همه کولرها روشن بود ولی انگار نه انگار...

 

بچه ها مامانم داره صدام می کنه من برم سراغ دخترم بهش نهارشو بدم..فعلا ..

 

[ شنبه بیست و هشتم تیر 1393 ] [ 12:54 ] [ زهرا ]
شما همه از دور نشستید و می گید:برو به پدرت بگو می خوام مستقل بشم!!بگو می خوام برم توی خونه خودم....امروز به حرفتون گوش دادم و اینو به بابام گفتم..

 

اگه بدونید چه قشقرقی شد تو خونه!!!

از ظهر تا الان سردرد دارم...

بابام داد کشید سرم..گفت: می خوای بی آبرومون کنی؟؟؟؟؟..تا وقتی امید نیومده دنبالت و نگفته غلط کردم نمی ذارم برگردی تو اون خونه...گفت اگه رفتی دیگه حق نداری بیای طرف ما...

مامانمم آتیش بیار معرکه شد..غش کرد!!!!

تا تونست جو رو متشنج کرد...

هر چی اروم حرف زدم نشد که نشد...

از صبح تا الان مامانم اینها بق کردن و باهام حرف نمی زنن...

دیگه به حرفتون گوش نمی دم..البته تقصیر شما هم نیست...شما نمی دونید شرایط خانوادگی ما چطوره...

بابام که تا حالا روم صداش رو بلند نکرده بود داد کشید سرم...رنگش سفید سفید شده بود..مامان ولی فیلم بازی می کرد...غش کرد و بهش آب قند دادیم...

می دونم الان تو دلتون دارین به خانواده سنتی من می خندین...بخندین..مهم نیست

 

 

........

پ ن:از صبح تا الان تبلت روژان رو گرفتم تو دستم و دارم با واتس آپ با دخترخاله هام  و پسرخاله هام حرف می زنم...شماره همه دوستهای وبلاگیمو سیو کردم..هر کدوم واتس آپ داشتین واسه تون پیام فرستادم و خودمو معرفی کردم...

 

دخترخاله ام تعجب کرده بود که بهش مسیج دادم...

همش می گفت عکس دخترت رو بفرست ببینم چه شکلی شده اخه همه میگن خیلی خوشکل شده..

منم چند تا عکس فرستادم که فقط یکی شون ارسال شد...

دخترخاله ام هم برام عکس خونه شون رو فرستاد..تازه عروسه!...گفت :این قدر خودتو از جمع دخترهای فامیل کشیدی کنار که آدم انگار خجالت می کشه بهت مسیج بده و سراغتو بگیره......

پسر عموم هم واتس آپ داشت..همون که قبلا خواستگارم بود..ولی به اون مسیج ندادم..نمی دونم چرا..

 

پ ن ۲:جو خونه بابام سنگینه...انگار بدترین حرف رو زدم بهشون...

امشب واسه احیا میرم مسجد..حوصله خونه بابام رو ندارم اصلا...

امید خدا ازت نگذره که زندگیمو به این روز انداختی..خدا لعنتت کنه

 

[ جمعه بیست و هفتم تیر 1393 ] [ 21:56 ] [ زهرا ]
سهیلا دختر همسایه مونه...چند سال پیش با یه پسر به اسم امین ازدواج می کنه..خدا بهشون یه پسر میده...پسرش که یک سال و نیمه میشه از شوهرش طلاق می گیره...

زیاد توی ماجرای طلاق گرفتنشون نبودم...نمی دونم چی شد که بعد از چند سال

کارشون به جدایی رسید...

بعضی ها میگفتن امین معتاد شده..ولی من که پسره رو می دیدم قیافه اش به معتاد ها نمی خورد...

 

بعد که طلاق گرفتن سهیلا یه مقداری از مهریه اش رو گرفت و بینی اش رو عمل کرد و یه ماشین خرید و بچه رو بزرگ می کرد...تنهایی..

 

گاهی توی پارک می دیدمش...می نشستم پیشش و باهاش حرف می زدم...

می دونستم خیلی خوب می دونه که منم دارم از امید جدا میشم..ولی رفتارشو ودوست داشتم که هیچ وقت به خودش اجازه نداد سوال پیچم کنه و ازم سوال های جورواجور بپرسه...

 

امروز مامان وقتی که اومد خونه گفت که امین بعد از سه سال که از جدایی شون گذشته دوباره اومده خواستگاری سهیلا و قراره با هم ازدواج کنن...

شاید توی عید فطر برن سرخونه زندگی شون...

 

براشون خیلی خوشحال شدم..خیلی زیاد...

دوست ندارم بین هیچ زن و شوهری جدایی بیوفته...

...........

 

امشب شب احیاست...من نشستم و دارم پست جدید می نویسم...دخترم کنارمه و داره با عروسک هاش بازی می کنه...مامان و بابام هم توی اتاق خودشون خوابن...

بعد از این که این پست رو نوشتم می شینم دعاها رو می خونم..ان شاالله..

به یاد همه تون هستم و دعاتون می کنم...

شما هم اگه امشب یاد من افتادین برام دعا کنید...

 

یه چیز دیگه هم بگم و برم دیگه...

اون کسی که فکر کردی من دارم توی وبلاگم دروغ می نویسم دلیلی نداره بیای دروغ های منو بخونی ..به قول شاعر:راه خود گیر و برو!!

البته یه جورایی بهت حق میدم..این قدر توی دنیای مجازی دروغ شنیدی که دیگه نمی دونی کی راست میگه و کی دروغ...

برام مهم نیست کسی فکر کنه حرفام دروغن یا نه؟

هیچ اصراری ندارم خودمو به کسی ثابت کنم...

شما بشین و فکر کن تمام حرفای من دروغه...نه امیدی هست...نه روژانی...و نه ارزویی...بشین پیش خودت و فکر کن که اصلا من معلم نیستم...

هر جوری دوست داری فکر کن...برام مهم نیست...واقعا مهم نیست.

من این وبلاگ رو درست کردم و برای دل خودم این جا می نویسم...فقط همین رو خواستم بگم..مرسی.

 

[ پنجشنبه بیست و ششم تیر 1393 ] [ 0:13 ] [ زهرا ]
 

 فقط خودم می دونم و خدای خودم که چقدر الان تشنمه!...

واقعا روزه گرفتن توی این هوای گرم سخته..

صبح نزدیک ساعت یازده صبح بود که اقا نادر اومد در خونه و یه پلاستیک پر توپ رنگی کوچولو داد بهم..گفت همین الان امید آورده در مغازه تحویلم داده و گفته به خانومم بگید امروز هوا خیلی گرمه..استخری که برای روژان خریدم رو پره آب کنه و این توپ ها رو بندازه تو آب تا دخترم یه ذره بازی کنه و سرحال بشه...

 

توپ ها رو بردم داخل خونه و روژان تا دیدشون جیغ زد از خوشحالی...

زنگ زدم به آجی لیلا و آجی مریم و زن داداشم و گفتم می خوام استخر روژان رو باد کنم اگه دوست دارن بچه هاشون رو بیارن با روژان تو استخر بازی کنن...

بعدشم رفتم و شروع کردم به باد کردن استخر...

واقعا فکر نمی کردم باد کردنش این قدر سخت باشه...یه پمپ دستی داشت.. کلی طول کشید تا بادش کردم و انداختمش توی حیاط خونه بابام...

بعدشم شیلنگ آب رو گذاشتم داخلش...

هنوز پر نشده بود که فاطیما و حسام و آرش و آرین اومدن و با روژان شیرجه رفتن تو استخر و کلی آب بازی کردن...

آرین پسر آجی مریمه..حسام و آرش بچه های داداشم..و فاطیمادختر آجی لیلاست...

این ها همبازی های همیشگی روژان هستن...

 

من و مامان اینها هم نشستیم تو حیاط و بازی کردن بچه ها رو نگاه می کردیم...

این روزها هوا وحشتناک گرمه...

دلم برای بارون تنگ شده...

حتی هوا ابری نمیشه که دلمون خوش بشه...همیشه خدا خورشید توی آسمونه...

 

حرف دیگه ای ندارم برای گفتن...کلی عکس گرفتم از بچه ها که داشتن آب بازی می کردن ولی ترسیدم خواهرهام و زن داداشم راضی نباشن عکس بچه هاشون رو لخت بذارم تو وبلاگ..

 واسه همین فقط همین دو تا عکس رو می ذارم...

امشب واسه افطار می خوام سالاد الویه درست کنم و توی یه ظرف دربسته تزیینش کنم  و بفرستم واسه امید...

به داداشم میگم بهش زنگ بزنه و بیاد ظرف غذاش رو ببره...

اینو به آجی لیلا و آجی مریم هم گفتم!...لیلا با خنده می گفت :حالا نیای روی ظرف سالاد الویه با خیارشو براش بنویسی دوستت دارم ها!!!

مریم می خندید و میگفت با سس گوجه روش بنویس:مرا در سینه پنهان کن!!!

من گفتم:مـرض!! خودتونو مسخره کنید...هیچی روش نمی نویسم...فقط تزینش می کنم..همین!

[ چهارشنبه بیست و پنجم تیر 1393 ] [ 16:20 ] [ زهرا ]
این سالها که رفته ای

و این روزها که نیستی

هر صبح

با سردرد بیدار می شوم

تقصیر من نیست

گوشی تلفن همراهم نمی داند

که من برای بیدار شدن

عادت به صدای مهربان

و نوازش های تو دارم

نه هشدارهای مکرر او...

البته موبایل بیچاره هم بی تقصیر است

این تو بودی که....

این کتاب رو خیلی خیلی دوست دارم..وقتی رفته بودیم کاشان این کتاب رو خریدم(نوروز ۹۱)..از نمایشگاه کتابی که توی  خانه عباسیان بود...یه خونه بزرگ و قدیمی..از همون هایی که من عاشق شونم..

کاشان و شیراز رو خیلی دوست دارم...دوست دارم برم سفر.......

 

پ ن:این پست رو همین جوری نوشتم..واسه دل خودم..می دونم پست بی مزه ای بود...ولی بی خوابی زده به سرم..دلم می خواد فقط بنویسم..

داره ساعت یک شب میشه.من برم بخوابم..شب خوش..

[ چهارشنبه بیست و پنجم تیر 1393 ] [ 0:29 ] [ زهرا ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

اسمم زهراست..
معلمم..یه دختر کوچولوی ناز دارم به اسم روژان که عاشقشم...

یه وبلاگ نویس تازه کار نیستم..اینی که می بینید چهارمین وبلاگ منه..

وبلاگم رو درست کردم تا باهاش تنهایی هام تو دنیای واقعی پر بشه!

توی وبلاگم خاطراتم رو می نویسم..خاطرات کلاسم....اتفاقاتی که توی مدرسه میوفته!...و از زندگیم حرف می زنم... از امیـد شوهرم.....

متاسفانه اتفاقاتی باعث شده که من و امید از هم دور بشیم..خیلی دور!!...
دلم برای با هم بودنمون تنگ شده!!

بگذریم..

رمز مطالب وبلاگم رو به کسانی میدم که وبلاگ داشته باشن و مدت خیلی زیادیه می شناسمشون...بچه هایی که وبلاگ روزانه نویسی دارن و مدتهاست نوشته هاشون رو می خونم...

...
دیگه؟؟ آهان!!!پروفایل فعاله!
.....

سوال خصوصی نپرسید..لطفا..

این که مدرسه ام کجاست؟فامیلم چیه؟کدوم شهر زندگی می کنم؟و خیلی سوالهای دیگه...چیزهایی رو که می خواستم دیگران بدونن درباره شون خلاصه نوشتم..
حرف آخر:
رمز آرشیوم متفاوته..رمز آرشیو رو به کسی نمیدم...دوستهای قدیمی نوشته های قبلی ام رو خوندن...تو هم اگه تازه اومدی به وبلاگم فعلا نوشته های بدون رمزم رو بخون تا بیشتر باهام آشنا بشی...

امکانات وب
قفل کلیک راست Online User
MeLoDiC