گاهی به آسمان نگاه کن
باران را نگاه کن و لذت ببر..ما هنوز خوشبختیم وقتی باران ارث پدر کسی نیست 
قالب وبلاگ
لینک دوستان
منا رو خیلی وقته می شناسمش...از سال ۸۶ تا الان...

 

 توی این وبلاگ خیلی وقتها از منا حرف زدم...جریان خواستگاری که توی مدرسه واسش اومد رو یادتونه؟

یادش بخیر...چقدر اون روز با هم خندیدیم و مسخره بازی در آوردیم!...

نوشته بودم که منا هم مثل من یه وبلاگ نویسه ...ولی به خواست خودش وبلاگش رو لینک نکردم....

کل اداره می دونن من و منا وبلاگ می نویسیم ولی آدرس هامون رو ندارن...

 

امسال سال خوبی بود واسم...کنار منا...خانم سروری....کلی خاطره خوب داشتیم از سال تحصیلی مون...

خدا کنه امسال هم مدرسه خوبی بیوفتیم..

 

...

امروز ظهر داشتم با منا از طریق واتس آپ حرف می زدم...یه چند تا عکس اون فرستاد واسم یه چندتایی هم من فرستادم براش...

عکس هاشو دوست داشتم...ازش خواستم یکی از عکسهاش رو به انتخاب خودم بذارم توی وبلاگم...و اونم قبول کرد....وقتی دیدین حذف می کنم...

 

حذف شد!!

[ پنجشنبه سی ام مرداد 1393 ] [ 14:34 ] [ زهرا ]
رمز پست های عکس دارو بزنید....

 

ادامه مطلب به زودی حذف میشه!...

حذف شد!!

[ چهارشنبه بیست و نهم مرداد 1393 ] [ 20:33 ] [ زهرا ]
نمی دونم چرا این روزها حس نوشتن ندارم...

کلی اتفاق افتاده و من حوصله نوشتنشون رو نداشتم...

 

نی نی کوچولوی شادی دوستم دنیا اومد...رفتم پیشش...روژان می گفت:مامانی نگاش کن قدر یه گربه کوچولوهه!!!

شوهر شادی دوستم کارش شیفتیه و هنوز نیومده تا برای دخترشون شناسنامه بگیره..

شادی هم هنوز واسه بچه اسمی انتخاب نکرده!!..بهش گفتم:خجالت بکش این همه اسم..خوو یکی رو انتخاب کن دیگه..

اونم گفت:از بین وانیا و نورا و آوا نمی دونم کدوم رو انتخاب کنم..

 

یادمه اون موقعی که روژان رو باردار بودم تا روز آخر بارداریم قصد داشتم اسمش رو بذارم دیانا...

حتی توی دفتر خاطراتی که توی دوران بارداری ام خطاب به دخترم نوشتم دیانا صداش کردم..

 

بعد که گل دخترم دنیا اومد امید خان یهو یادش افتاد که پدر بچه است و گفت اسم دیانا رو دوست نداره!!!..میگفت دیانا اسم عربیه...

 

شروع کرد به گشتن توی اینترنت..

یه لیست از اسم های دخترانه انتخاب کرد و نوشت روی برگه و آورد داد دست من..گفت دوست دارم اسم دخترمون یکی از این اسم ها باشه: هستی...روژان....غزل..آرتمیس..خاطره..باران..سارینا و....

 

نشستیم و تصمیم گرفتیم..

خیلی راحت توافق کردیم روی اسمی که الان روی دخترمه..روژان اسم مستعارشه..اسم واقعیش این نیست!..

 

 شادی دوستم انتخاب اسم بچه براش سخته...نمی دونم...شایدم زیادی حساسه...

 

.....

امروز صبح بعد از حدود سه ماه منا همکارم رو دیدم...

از دور دیدمش و واسه هم دست تکون دادیم..

قیافه منا رو خیلی دوست دارم...واقعا زیباست!..همیشه بهش میگم قدر خودش و زیبایی اش رو بدونه...

 

با هم قرار گذاشته بودیم تا هشت صبح با هم بریم مدرسه و مدارکی که واسه ارزشیابی امسالمون نیازه رو تحویل مدیر بدیم... تقدیرنامه ها..کارگاه های آموزشی...ضمن خدمت ....

 

یه تقدیرنامه جدید هم واسم صادر شده بود که گرفتمش....موقع برگشتن کلی با منا حرف زدیم و خندیدیم.....چسب بینی ام رو درآوردم و منا فرم جدید بینی ام رو دید و خیلی هم خوشش اومد...گفت قشنگ شده...گفت خیلی کوچیکتر شده نسبت به قبل...

 

هوا شرجی و گرم بود و کلی پیاده روی کردیم تا رسیدیم سر خیابون...

 

به منا گفتم دلم می خواد منم می تونستم به امید خیانت کنم!...همون کاری که اون باهام کرد رو منم انجام بدم!!! ولی نمی تونم!!......هر وقت یکی از پسرهای فامیل توی واتس آپ بهم پیام میده و سعی می کنه باهام صمیمی بشه سریع حس بدی بهم دست میده...دیگه جوابش رو نمی دم!...گفتم:بدم میاد که نمی تونم مثل خود امید باشم!!...

منا عصبانی گفت:حقشه امید خااان اگه بهش خیانت کنی... مسخره اش رو درآورده دیگه... اگه مورد برات پیدا شد چرا تو نری دنبال زندگیت؟!

 

اینو که گفت یهو یه ماشین شیک از جلوی پامون گذشت و شروع کرد به بوق زدن و چراغ زدن....دو تا پسر خوشتیپ تو ماشین نشسته بودن و با لبخند نگاهمون می کردن...

 

من و منا با اخم سرمون رو انداختیم پایین و چادرهامون رو محکم گرفتیم و بی اعتنا از کنارشون رد شدیم...وقتی ماشین حرکت کرد و رفت پقی زدیم زیر خنده...گفتم:تا هوس خیانت کردن به سرم زد سریع خدا موردش رو فرستاد برامون..کاش بقیه دعاهام اینجوری می گرفت!!!...

منا هم با خنده گفت:بابا وحشی بودن اینها...آدم ازشون می ترسید...مست بودن انگاری!!..

 

...

آجی ستاره و شوهرش قراره روز جمعه با ماشین شون برن مسافرت شمال...شوهرش یه ده روزی مرخصی گرفته...ستاره ازم خواست باهاشون برم ولی بهش گفتم نه...درسته ماشین شون خالیه راحت جا واسه من و دخترم دارن ولی این هفته سازماندهیه و مدرسه مون مشخص میشه...

دوست دارم روز سازماندهی خودم باشم و بتونم مدرسه ام رو تعیین کنم...

احتمال زیاد سال دیگه هم پایه چهارم رو می گیرم...و سعی می کنم باز برم توی روستا درس بدم تا امتیازم بیشتر بشه و اگه روزی قرار به انتقالی گرفتن شد شانسم از بقیه بیشتر باشه...

 تا ببینم خدا چی می خواد....

.........

پ ن:پای کامپیوترم نشستم و دارم با صدای خیلی خیلی بلند ترانه ابی رو گوش می دم:

هزار ساله که رفتی من هنوز پشت شیشه ام

موهاتو باد برده عطرش جا مونده پیشم

حال و روزم خوب و خوش نیست

بی تو ناآرومم

به یادت که میوفتم

نگرانت میشم...

 

 ادکلن امید توی دستمه... جلوی باد کولر می ایستم و از ادکلن امید می زنم توی اتاق...به چند ثانیه نمی رسه که اتاقم پر میشه از بوی همیشگی امید...

[ چهارشنبه بیست و نهم مرداد 1393 ] [ 19:13 ] [ زهرا ]
سیگار روشنت را

در جنگل خشک و آشفته من انداختی

بعد پرسیدی:

مزاحمتان که نشدم؟!

خندیدم:...

نه! اصلا..

[ جمعه بیست و چهارم مرداد 1393 ] [ 21:52 ] [ زهرا ]
تبلت روژان زنگ می خورد...همون سیمکارتی که امید خریده بود و بهم داده بود روی تبلت روژانه...نگاه کردم..یه شماره ناشناس بود!...جواب ندادم!!...

 

باز زنگ خورد...و باز.....

این بار جواب دادم...

 

یه آقای محترم و مسن پشت خط بود و آشکارا جا خورد که من جواب تلفن رو دادم...

 

سراغ امید رو گرفت و من بی حوصله بهش گفتم  این شماره دیگه دست امید نیست آقا..لطفا اگه با امید کاری داریدبا خط ـــــــــــ تماس بگیرید..فکر کنم الان این شماره دستشه...

اون آقا گفت:تماس گرفتم خاموش بود...

دو تا شماره دیگه از امید براش خوندم و اون  گفت همه خط هاش خاموشه!!....

 

با بی حوصلگی  گفتم:من اطلاعی ندارم آقا..شاید باز یه خط جدید گرفته..از خودش بپرسید...خداحافظ.

قطع کردم..

 

پنج دقیقه نشد که دوباره همون آقا تماس گرفت...

 

گفت :شما خانومش هستید درسته؟می تونم چند لحظه باهاتون صحبت کنم؟خدا خواست شما جواب تلفن رو بدین...مدتها بود می خواستم باهاتون صحبت کنم ولی هیچ شماره ای ازتون نداشتم...یکی دوبار امید با این خط باهام تماس گرفته بود و سیوش کرده بودم توی گوشیم..گفت الان توی شرکت به امید نیاز داریم ولی امید نیست!..خط هاش رو خاموش کرده..این حرفها به کنار...می تونم با خودتون حرف بزنم؟اجازه دارم؟!

 

 

گفتم :بفرمایید..گوش می دم..

 

اون آقا گفت که پسر بزرگ ریس شرکت امیده...مهندس مازیار....

قبلا تعریفش رو از امید شنیده بودم...می دونستم یه زن داره با دو تا دختر.....مهندس مازیار خیلی حرف زد باهام..از امید گفت...از روژان...از من...از حرفایی که امید توی دلتنگی هاش راجع به من به اون گفته بود...و حتی از آرزو!!!!...

 

اون خیلی حرف زد و منم صحبت کردم....به دلایلی نمی تونم صحبت های مهندس مازیار رو توی وبلاگم بنویسم...

فضای این وبلاگ مثل گذشته برام امن نیست...فقط یه چیز رو می نویسم...همیشه می دونستم امید دوستم داره ولی الان مطمعن شدم...ولی متاسفانه با دید بدی که امید نسبت به من و مادرم پیدا کرده شاید دیگه هرگز زندگی مون پا نگیره...نمی دونم...واقعا نمی دونم...

امید هم دوستم داره و هم ازم متنفره...مثل من!!...هم دوستش دارم و هم ازش عصبانیم...

 

 

پ ن ۱:بچه ها دیگه نمی خواستم توی این وبلاگ از امید چیزی بنویسم...جریان مهندس مازیار رو به کل خواهرهام گفتم ولی انگار دلم خالی نشده بود!!...واقعا سختم بود توی دلم نگهش دارم و این جا حرفش رو نزنم...

 

پ ن۲:به مهندس گفتم منم هنوز امید رو دوست دارم...مثل روز اول...شاید حتی بیشتر از روز اول.....

 

 پ ن۳:کامنت های پست قبل رو بدون جواب تایید کردم بچه ها ...شرمنده فکرم آشفته است...

 

پ ن ۴:خدایا فقط تو می دونی ته ماجرای من و امید به کجا می رسه...فقط تو...

 

پ ن ۵: فردا صبح زود دختر شادی دوستم دنیا میاد...و جالب اینجاست که هنوز اسمش رو انتخاب نکردن!!!

دیشب اومده بود پیشم و همدیگه رو دیدیم...

یادمه روزی که روژان دنیا اومد وقتی از اتاق عمل بیرون اومدم شادی بالای سرم بود...چشمام بسته بودن...صداش رو شنیدم...توی اون سر و صداها فقط حرف شادی یادم مونده و دستهای امید...شادی خم شد و آروم کنار گوشم گفت: زهرا دخترت عین برفـه سـفـیــدددد یه عالمه هم مو داره کچل نیست!! اینو گفت و خندید....منم خواستم بخندم ولی نتونستم...چشمام بسته بود و  وحشتناک بیحال بودم...

امید دستم رو گرفته بود توی دستش و آروم فشار می داد...

 از اون همه آدمی که پشت در اتاق عمل ایستاده بودن فقط همین دو نفر یادم مونده...

[ پنجشنبه بیست و سوم مرداد 1393 ] [ 18:31 ] [ زهرا ]
شاید به نظر بعضی ها جالب نباشه که عکس وسایل و خریدهام رو بذارم توی وبلاگم..ولی من بیشتر به خاطر دل خودم از چیزهایی که دوست دارم عکس می گیرم و می ذارم این جا...

نه قصد دارم کسی از سلیقه ام تعریف و تمجید کنه و نه ....اصلا هیچی...بیخیال...

 

بلوز و شورت اولی دوتاش روی هم ۲۵ هزار تومن..تاپ دومی ۲۵ هزار...دو تا شال هم دیدم که روی سر خیلی قشنگ می ایستاد...

می خواستم مشکی رو بگیرم ولی سفیده هم دلمو برده بود...هر دو تا رو با هم خریدم...

ادامه مطلب حذف شد!!..

 

[ سه شنبه بیست و یکم مرداد 1393 ] [ 23:12 ] [ زهرا ]
جمعه صبح خیلی زود بود که با صدای گریه مامانم بیدار شدم...

دقیق نمی دونم ساعت چند بود...هنوز ۶ صبح نشده بود و هوا تاریک تاریک بود...مامان توی هال نشسته بود و گریه می کرد و بابا کنارش بود...

من از تو اتاق خواب زدم بیرون...

مامان نگام کرد و با گریه گفت :شوهر خاله فوت شد..

یعنی باورم نشد!!!!...گفتم :چی میگی مامان؟!!!و گریه ام گرفت...

 

شوهر خاله ام واقعا مرد خوبی بود..خدا بیامرزتش...توی سی و یک سال زندگیم هرگز ازش بدی ندیدم...خاله ام عاشقانه دوستش داشت..مرد خوش برخوردی بود و عقیده داشت تا زنده ای باید بری مسافرت و زندگی رو به خودت سخت نگیری...

بی اغراق میگم با خاله ام تمام نقاط دیدنی ایران رو گشته بودن..همه سفرهای زیارتی رو رفته بودن...چیزی نذاشته بود توی دل خاله ام و دخترهاش بمونه...

 

زیاد پول و مال و منال نداشت ولی تا دلت بخواد خودش و خاله ام خوش بودن با هم...

واسه یه جراحی میره تهران که همون جا سکته می کنه و از دنیا میره...

 

مامان با گریه گفت به خواهر برادرهات خبر بده...بعدشم گفت وسایل خودت و دخترت  رو جمع کن باید چند روز خونه خاله بمونیم... 

رفتم توی حیاط و به همه ی خواهر و برادرهام زنگ زدم و خبر فوت شوهر خاله رو بهشون گفتم..

 

بعدشم ساک خودم و دخترم رو بستم...هر چی شال و مانتو رنگ تیره داشتم ریختم توی ساک...

 

همه خواهر برادرها جمع شدن خونه بابام و حرکت کردیم...هشت تا ماشین بودیم...

 

وقتی رسیدیم خونه خاله انگار روز عاشورا بود...همه فامیل ریخته بودن اونجا... دختر خاله هام رو بغل کردم و از ته دلم گریه می کردم...

 

روزهای بعدی همش یا توی آشپزخونه بودم مشغول پذیرایی کردن از مردمی که اومده بودن توی مراسم...یا مشغول ظرف شستن و سفره کشیدن واسه اون همه جمعیت...

شوهر خاله ام مرد محترم و خیلی خوبی بود و واقعا مراسمش بزرگ و آبرومندانه برگذار شد...

 

زن داداشهام پر دستشون النگو اخم کرده بودن و هر کدوم یه مانتو مجلسی مشکی شیک پوشیده بودن و با موهای سشوار کشیده و آرایش کمرنگ و شالهای باز لم داده بودن توی اتاق و رسما دست به سیاه و سفید نزدن!!!...

 

 

یعنی کفرمون دراومده بود ازشون!!!....مامانم با عصبانیت زیر لبی بهمون میگفت :روسیاهم کردن...انگار نه انگار که اومدن مراسم عزاداری...

 

 

توی اون مراسم تموم فک و فامیل امید رو دیدم...از عمه هاو خاله ها و دخترعموهاش بگیر تا مادرشوهرم و خواهرشوهرهام و فتنه بانو و....

 

اکثرشون می اومدن و پیدام می کردن و بهم تسلیت می گفتن...بعدشم ازم می خواستن روژان رو نشونشون بدم....

 

من خدا رو شکر توی فامیل نزدیک امید خیلی خوشنامم...اینو خیلی خوب حس می کنم..هیچ کدومشون حس بدی بهم ندارن...خداییش منم ازشون بدی ندیدم تابه حال...

باهام خوبن و منم باهاشون خوبم!...بهم احترام می ذارن و منم متقابلا بهشون احترام می ذارم..

 

 

خونه خاله ام ویلاییه و یه باغچه خیلی بزرگ و پر درخت داره..

روژان شکر خدا توی مراسم اصلا اذیتم نکرد..همش یا توی باغچه خونه خاله ام زیر درخت ها بازی می کرد یا توی تاب داخل حیاط سوار می شد و سرگرم بود حسابی...

 

 

یکی دوبار اومد کنارم و بوسیدم و گفت:مامانی گلم چرا ناراحتی؟گریه نکن..

زن عموی امید کنارم بود و حسابی بوسیدش...بعدش گفت زهرا بچه ات رو خیلی خوب بار آوردی..خدا حفظش کنه...

 

آجی مریم زیر گوشم یواش گفت:دوباره که به مادرشوهرت دارم نگاه میکنم روژان کپ اونه!!!

 

مادرشوهرم از دور بق کرده نگاهم می کرد و نزدیکم نیومد!!...حتی به روژان نگاه نکرد...ولی خواهرشوهرهام رفتن کنار تاب و روژان رو دیدن و بغلش کردن...

 

من کاری به کار مادر امید و خواهرهاش نداشتم...با اون بحث هایی که بار قبلی بینمون پیش اومده دیگه به هیچ عنوان نمی خوام نزدیکشون بشم...

 

سعی می کردم وجودشون رو ندید بگیرم!!!....

 

 

بگذریم...

این هفته پنجشنبه همه جمع میشن سرخاک شوهر خاله ام...باز یه مراسم خیلی شلوغه...امروز صبح رفتم و یه مانتو مشکی شیک و یه شال گرفتم...واسه دخترمم یه دست لباس جدید خریدم...سبز رنگه...

 

نمی خوام توی مراسم شلخته به نظر بیام....می دونم اکثرا کنجکاون از نزدیک من و دخترم رو ببینن..خیلی وقته فامیل های امید منو ندیدن...

 

من با مرتب بودن توی مراسم عزاداری هیچ مخالفتی ندارم...ولی از افرادی که توی مراسم نزدیک ها شرکت می کنن و دست به سیاه و سفید نمی زنن متنفرم...

 

خداییش من و لیلا و ستاره و مریم پوستمون کنده شد بس که توی حسینیه خم و راست شدیم و به مردم چای و خرما تعارف کردیم...نزدیک هزار نفر بودن و مسولیت پذیرایی کردن ازشون واقعا سخت بود...ثریا کنار مامانم نشسته بود و خودش رو جزء زنهای بزرگ حساب می کرد و اونم توی کارها دخالتی نکرد..

 

دیگه حرفی یادم نمیاد....

این پست خیلی طولانی شد...ببخشید...می دونم حوصله خوندن پست های طولانی رو ندارید...

راستی بچه هاNi یه وبلاگ درست کرده...دوست داشتین بهش سر بزنین و مطالبش رو بخونین...توی پیوندهای وبلاگمه...آخرین آدرس...

 

دیشب سونیا تو واتس آپ واسم یه پیام فرستاد که خیلی خیلی خوشم  اومد از خوندنش...گفتم این جا بنویسمش..شاید شما هم خوشتون اومد از خوندنش...

نوشته بود:

 

به این میگن مرد واقعی!!!

دختری که قراره زن من بشه بدونه من فرق دارم!

توی گذشته هر غلطی کرده تموم شده بعد از این تو جمع باید پیش من بشینی

همکارمه ،هکلاسیمه،دوست پسر دوستمه،داداشیمه،رانندمه،سگمه ،از اینا نداریم،تو فقط منو می شناسی.

تصادفی ببینم کسی مزاحمت شده جلو چشمات تیکه پاره اش می کنم،ولی رسیدیم خونه با توام کار دارم!!

نمی خواد وقتی قرار داریم خودتو واسم بزک دوزک کنی،موقعی که انتخابت کردم کور نبودم.دیدم خوشگلی

مسئولیت مالی زندگی به عهده منه،شما کارتو واسه تفریح خودت برو پولشم بریز تو جوب من پیگیری نمی کنم.

گوشیت پسوورد داره؟؟!هررررری به درد من نمی خوری!

ما حریم شخصی نداریم، من از همه چیت باخبرم!

وقتی میگم با فلان دوستت نگرد بار دوم نمی شنوی،

میری با همون دوستت منم فراموش می کنی،

 

زنگ زدم گوشیت سایلنت بود نشنیدی؟!خودتم سایلنت شو دیگه!

ساپورت بپوشی عین بند کفش گره ت می زنم بهم

دوستم خوشمزه بازی واست درآورد نمی خندی!!!!

سخته با من بودن؟!

عوضش توی منطقه من آزادانه بچرخ. خوشحال باش . زندگی کن. هیچ کفتاری سمتت نمیاد چون یه شیر پشتته..

 

 سونیا نوشت:زهرا نظرت چیه؟

واسش نوشتم:اگه همچین مردی می اومد خواستگاریم صدرصد قبول می کردم...

سونیا نوشت:منم!!

 

[ سه شنبه بیست و یکم مرداد 1393 ] [ 18:48 ] [ زهرا ]

آجی لیلا اینو خرید و بهم کادو داد..همین جوری..بی دلیل...

اخلاقهای لیلا رو دوست دارم...گاهی یهویی یه کادوی غافلگیر کننده میده بهت...

همیشه میگه :دوست دارم یکی هم منو غافلگیر کنه!!کاش رضا هم از این اخلاقها داشت!!ولی خوب.. نداره...

 

کلا دامادهای خانواده پدری ام هیچ کدومشون خصلت های این جوری ندارن!!...ولی خداییش تا دلت بخواد مهربونن..البته به جز امید!!!!......

 

 

این روزها زندگی داره آروم و یک نواخت می گذره...همه روزها عین همه...

 

صبح زود آجی ستاره میاد خونه بابام و می شینن توی اتاق و با مامانم شروع می کنن به خیاطی...

صبح زود یعنی خیلی خیلی زود ها!!فکر کن ساعت هفت صبح این جاست...

 

برای من و مریم سه تا مانتو مدرسه ای دوختن...و دو تا مقنعه.. و برای هر نفرمون یه دونه چادر...

کارهای خیاطی خود ستاره هم مونده!...

هر تیکه پارچه ای که می مونه مامانم سعی می کنه یه لباس خوشکل واسه روژان بدوزه...

می دونم که خیلی زیاد دوستش داره...حتی بیشتر از من...

 

بگذریم..

 

یه چند تا چیز بودن که گفته بودم حوصله ام سر جا بیاد کم کم می نویسم...

یکی این که شهرستان که بودم خونه خواهرم جریان یه بچه رو شنیدم که خیلی دلم سوخت واسش..

 

توی استانی که ما زندگی می کنیم یه منطقه ای هست دقیق بین کوه ها که فـوق الـعـاده سرسبز و قشنگه..

سیزده بدر که میشه همه سعی می کنن یه جوری خودشون رو برسونن اونجا...

 

 پسرها سوار موتو میشن و به سرعت برررررق مارپیچ بین ماشین ها حرکت می کنن...بقیه که توی ماشینن یه آهنگ بلند می ذارن و دستمال های رنگی رو تکون میدن و خوش می گذرونن حسابی...

 

 

این ها رو گفتم که بدونید چقدر اون جا همه خوشحالن و چه حس و حالی دارن...

 

فکر کنم چند روز بعد از تعطیلات نوروز بود که شنیدم یه بچه دو ساله توی همون روز سیزده بدر کذایی از توی دست پدرش لیز می خوره و میوفته توی رودخانه و حتی جسدش پیدا نمیشه..

 

اینو که شنیدم خیلی خیلی ناراحت شدم...آخه یه جورایی همسن دختر خودم بود...

 

این جور که من شنیدم گویا  پدره بچه اش رو بغل می کنه و می بره کنار حصارهای سد و بلندش می کنه تا مادر از بچه عکس بگیره...حالا یهو چه اتفاقی افتاده خودمم نمی دونم...رگ دست پدر گرفت یا هر چی!...فقط اینو شنیدم که بچه یهو از دست پدرش پرت میشه توی رودخانه...

 

با خواهرم رفته بودیم سر مزار پدربزرگم که فاتحه بخونیم که خواهرم سنگ قبر اون بچه رو نشونم داد...

برای یادبود یه سنگ گذاشته بودن برای اون بچه...ولی در واقع هیچ جنازه ای اون تو نبود...

 

نمی دونید چقدر دلم گرفت وقتی عکس اون بچه رو روی سنگ قبر دیدم...

این دقیقا آخرین عکسی بوده که از این بچه گرفتن و زده بودن روی سنگ قبرش..چند ثانیه بعدش از دست پدرش افتاده پایین توی رودخانه...

 

 

پ ن:بچه ها دوباره عکس های روژان رو از یه سایت دیگه آپلود کردم...امیدوارم این بار بتونید ببینیدشون...توی پست قبلی منظورمه...

 

پ ن۲:آنا جان ممنون از نکته ای که بهم گفتی...واقعا اشتباه کردم که بار اول اسم بچه رو حذف نکردم...تو راست میگی شاید خانواده اش راضی نباشن...

امروز یه چیز جدید دیگه بهم یاد دادی..مرسی

[ پنجشنبه شانزدهم مرداد 1393 ] [ 9:48 ] [ زهرا ]
الوعده وفا...

اینم عکس های آتلیه روژان..

........

بچه ها کامنت های پست قبل رو هنوز جواب ندادم...ولی همه شون رو خوندم...

وقت کنم بیشتر می نویسم...

 

پ ن:بچه ها بعضی ها نتونسته بودن عکسها رو ببینن ..دوباره از نو آپلودشون کردم از یه سایت دیگه..فکر کنم این بار دیگه واسه دیدنشون مشکلی نداشته باشید...البته امیدوارم..


ادامه مطلب
[ سه شنبه چهاردهم مرداد 1393 ] [ 9:52 ] [ زهرا ]
 سلام بچه ها..خوبید؟

من که خوبم شکر خدا..این چند وقته شهرستان بودم خونه خواهرم.قصد داشتم زودتر برگردم ولی خواهرم و شوهرش نذاشتن..خواهرم می گفت باید بمونی که حال و هوات عوض بشه..

خداییش تمام تلاششون رو کردن که اون روزهایی که خونه شون بودم بهم بد نگذره و راحت باشم...

 

برای خوندن بقیه خبرها برید ادامه مطلب...کلی عکس گذاشتم واسه تون...

 رمز پست های عکس دار رو بزنید...مرسی.

 

 پ ن۱:بنا به دلایلی عکس رودخونه رو رمزی کردم...

متاسفانه بعضی ها از عکس رودخانه فهمیدن که خونه خواهرم کجاست...

ببینید بچه ها من هزار بار توی این وبلاگ نوشتم که دلم نمی خواد کسی از فک و فامیل های من و امید وبلاگم رو بخونه...

گفتم دیگه تحت هیچ شرایطی دلم نمی خواد رمز وبلاگم بیشتر از این پخش بشه توی دنیای مجازی.. ..ولی متاسفانه باز یه تعدادی اومدن و میگن رمز بده!...

من یه عکس رودخانه گذاشتم و خیلی هاتون نوشتید قبلا اون رودخانه رو دیدین و فلان جاست...حتی یکی خصوصی واسم نوشت که جمعه ها خودم توی اون رودخونه شنا می کنم..

 

اگه عکس خونه خواهرم رو بدون رمز بذارم از کجا بدونم که مثلا شما فامیل یا همسایه خونه خواهر من نباشید...

امیدوارم درکم کنید و بیشتر از این بهم اصرار نکنید...

 


ادامه مطلب
[ یکشنبه دوازدهم مرداد 1393 ] [ 17:25 ] [ زهرا ]
واسه ساعت سه و نیم عصر نوبت گرفتم پیش آرایشگاه..می خوام موهامو رنگ کنم و یه ذره جلوش رو کوتاه کنم...

هنوز تصمیمم رو نگرفتم دقیقا چه رنگی می خوام!...بس که تو این چند سال رنگ های جورواجور زدم به موهام دیگه همه رنگ ها به نظرم تکراریه...

بچه ها ببخشید واسه پست قبل کامنت بعضی هاتون رو بدون جواب تایید کردم..تعداد کامنت ها زیاد بود و من واقعا وقتم کم بود که بشینم پای کامپیوترم...

همه کامنت ها رو با دقت خوندم...واقعا ممنونم که واسم وقت می ذارید و نظراتتون رو می نویسید..

واسه عید فطر قراره با مامانم اینها بریم شهرستان خونه خواهر بزرگم ثریا...

البته همون روز عید فطر نه ها!

یکی دو روز بعدش...

آجی ثریا هنوز دماغ عملی منو ندیده...

راستی از اون روزی که رفتیم بیرون تا الان امید بهم مسیجی نداده...منم چیزی واسش نفرستادم..

من برم سراغ دخترکم..دوستتون دارم..خداحافظ...

 

پ ن:موهامو این رنگی کردم..مشکی پرکلاغی...کلی هم بهم میاد...

مو پر کلاغی,موی پرکلاغی,رنگ مو پرکلاغی,رنگ موی پرکلاغی

[ یکشنبه پنجم مرداد 1393 ] [ 13:30 ] [ زهرا ]
بچه ها تا جایی که بتونم کامنت ها رو چند تا چند تا تایید می کنم...

اگر دیدین کامنتتون نیست بدونید ممکنه یه وقت دیگه تاییدش کنم...شب..یا حتی فردا...

چند تا چند تا می خونم و جواب می دم ..ممکنه کاری واسم پیش بیاد و مجبور بشم بلند شم از پای کامپیوترم...گفتم قبلش بهتون خبر داده باشم ...

راستی امروز یه انرژی فوق العاده داشتم...

کل خونه بابا رو تمیز کردم و برق انداختم...می خوام واسه عید فطر خونه تمیز و مرتب باشه...

همین الان آجی لیلا برام مسیج فرستاد:

الوداع ای روده اندر پیچ و تاب

الوداع ای  قار و قور بی جواب

الوداع ای آش نذری آب سرد

رنگ رخساران شبیه شله زرد

الوداع ای زولبیا و بامیه

جایتان تا سال دیگه خالیه!!

پیشاپیش عید فطر مبارک...

[ شنبه چهارم مرداد 1393 ] [ 19:13 ] [ زهرا ]
یه چیزی این وسط درست نیست!!

انگار یه چیزی سرجاش نیست!!!...و نمی دونم اون چیه؟!

 

صبح ساعت ده و نیم صبح بود که امید مسیج داد رو گوشیم..

 نوشته بود :سلام.خوبی؟امروز شرکت تعطیله و من خونه ام..

 

نوشتم:جدی؟!

خوبه!!

 

نوشت:داری چیکار می کنی؟دخترم کجاست؟

 

نوشتم:من پای کامپیوترم نشستم..دخترم کنارم داره با آجرهاش بازی می کنه..

 

یه ده دقیقه گذشت...

 

دوباره مسیج داد:دوست دارم دخترمو ببینم.دلم براش تنگ شده!

 

واسش نوشتم:اگه دوست داری آماده اش می کنم بیا ببرش..

 

امید نوشت:خودت بیارش.اگه ممکنه!..

 

اینو که نوشت یه لحظه مات نگاه کردم رو گوشیم!!!یعنی امید می خواد منو ببینه؟؟!!

نوشتم:قراره کجا بریم؟

امید نوشت:آماده شو میام دنبالت!

 

با تعجب پا شدم!...رفتم پیش مامانم و گفتم منا همکارم زنگ زده و قراره برم خونه شون...مامانم گفت:حالا چه کاریه تو این گرما؟زبون روزه؟

گفتم:من حوصله ام سر میره تو خونه میرم و زود برمی گردم...

 

بعدش رفتم تو اتاقم و آماده شدم...یه شال سبز خوشرنگ پوشیدم و مانتو مشکی کوتاه و شلوار لی...

 دخترمم همون لباس زرده رو تنش کردم با شلوارک لی...با این لباسها از روژان عکس گذاشتم تو وبلاگم...یادتونه کدومها رو میگم؟

 

هنوز جورابهامو نپوشیده بودم که امید نوشت:من تو کوچه ام..

هول شدم و گفتم:برو خیابون پشتی خونه بابام بایست..تو کوچه خودمون نه!

 

بعدش هم دست دخترمو گرفتم و از در حیاط زدم بیرون...

ماشین امید رو که از دور دیدیم روژان دستمو ول کرد و دوید طرف ماشین...

امید در جلو رو باز کرد و نشستم...هر دومون خنده مون گرفته بود!...نشستم و امید راه افتاد...

 

از دیدنش سیر نمی شدم...یه شلوار لی تنگ پوشیده بود و یه پیراهن آستین کوتاه ..یه عینک دودی شیک هم گذاشته بود...عینکش جدید بود..تا حالا اینو ندیده بودم..

 

متوجه شد که دارم از تو آینه جلوی ماشین نگاش می کنم...لبخند زد و منم خندیدم...

 

سرم رو با دخترم گرم کردم...

زیاد با هم حرف نزدیم فقط توی خیابون ها بی هدف گشتیم...

 

امید رفت سمت بازارچه نزدیک خونه خواهرشوهرم..فتنه بانو!!

 یه جایی ماشین رو نگه داشت و گفت بریم هرچی نیاز دارین بخر...

من و روژان پیاده شدیم...

روژان بین ما دوتا ایستاده بود و دست من و امید رو گرفته بود..

توی شیشه مغازه ها که خودمونو نگاه می کردم چقدر به نظر خوشحال می اومدیم!!..هر دو خوش تیپ و مرتب....دخترمون کنارمون...

مطمعنم هر کس من و امید رو تو اون وضعیت می دید حتی احتمالش رو نمی داد که ما دوتا قراره از هم جدا بشیم...

 

توی میوه فروشی کلی میوه خریدیم و بعدش رفتیم گوشت و ماهی گرفتیم...

امید یه کیک کوچولوی تولد هم خرید و برگشتیم تو ماشین...

 

روژان میگفت :من کیک می خوام و امید کیک رو باز کرد و تیکه های کوچولوی کیک رو می ذاشت توی دهن روژان...

به من گفت:تو نمی خوری؟

گفتم:روزه ام..

 

یه ذره حرفهای معمولی زدیم...امید درباره همکارش مهدی حرف زد و گفت قراره بچه دار بشن..منم درباره آتلیه روژان حرف زدم و گفتم مهرماه می خوام ببرمش فلان مهدکودک و قراره آجی لیلا با ماشین فاطیما و روژان رو ببره و بیاره..

 

به هم نگاه کردیم و خندیدیم...

دوتامون سرمون رو انداختیم پایین...

روژان که کیک رو خورد امید برد کنار ماشین دستهاش رو شست و دوباره سوار شدیم و همین جور بی هدف تو خیابون ها می رفتیم...

بعدشم برگشتیم خونه...

حس خوبی دارم....

امید رو دوست دارم...و آرومم..

 

 

پ ن۱:یکی دومورد کوچیک بود که این جا ننوشتم..به نرگس ا ن دوستم پشت تلفن گفتمشون..دلم نمی خواد بقیه فکر کنن دارم دروغ می نویسم.نمی خوام بهم تهمت دروغ گویی رو بزنن..واسه همین اون موارد کوچیک رو نگم بهتره..

 

پ ن۲:به امید گفتم من نمی تونم با اون همه خرید و وسایل برم خونه بابام..قرار شد وسایل رو بده به اقا نادر و اون بیاره در خونه و تحویلمون بده..

نمی خوام بابام اینها شک کنن...

 

پ ن۳:اتفاقات امروز واسه خودمم باورش سخته...ولی همش حس می کنم یه چیزی سرجاش نیست...

اگه قراره ما دوتا از هم جدا بشیم پس اتفاقات امروز!!!.....

فردا قراره وکیلم  بره دادگاه تا دنبال پرونده ام رو بگیره...

دلم نمی خواد روند پرونده ام رو متوقف کنم...همش حس می کنم امید داره فیلم بازی می کنه تا من دنبال پرونده رو نگیرم...نمی دونم... دیگه حتی خودمم نمی دونم چی تو فکرمه...نمی دونم چی درسته و چی غلط!!!

 

پ ن۴:امروز امید بعد از مدتها دستم رو گرفت!!..شاید یک دقیقه هم نشد ولی تموم وجودم لرزید!...بچه ها من امید رو دوست دارم..خیلی زیاد...

فقط می ترسم این وسط همه چی یه بازی باشه...یه بازی کثیف..

 

[ جمعه سوم مرداد 1393 ] [ 17:33 ] [ زهرا ]
تمام ظرف ها را برق انداخته ام

پله ها را طی کشیده ام

گلهای گلدانها را سیراب کرده ام

حیاط را آب و جارو

 

چندتایی علف از باغچه کندم

هی راه رفتم

هی آواز خواندم

هی با همسایه گرم گرفتم

هی با خیال تو سرد.....

 

اما هنوز

تمام سرم پر از توست.

دست از سرم بردار لعنتی!

[ پنجشنبه دوم مرداد 1393 ] [ 9:58 ] [ زهرا ]
آناااااااااااااا
خوو وبلاگتو درست کن نمی تونم برات کامنت بذارم...حتی مرور گرم رو تغیر دادم نمیشه اصلا..یه کاریش کن افرین...

 

 صبح روژان رو بردم آتلیه و ازش عکس گرفتم...عکسها رو که بگیرم براتون می ذارمشون...

توی آتلیه که بودیم امید زنگ زد و گفت شناسنامه روژان رو بهش بدم...بهش گفتم من فقط کپی شناسنامه اش رو می تونم بهت بدم..اصل شناسنامه رو نه!!

اونم توضیح داد که برای بیمه عمر حتما اصل شناسنامه رو می خوان و...

ولی من بازم زیر بار نرفتم...

واقعا بهش اعتمادی ندارم!!!...

 

اگه فکرهامو بگم بهم نمی خندین؟!

http://oshelam.persiangig.com/image/new_folder/boredsmiley.gifخوب راستش می ترسم شناسنامه رو بهش بدم بره بلیط بگیره و با دخترم از ایران برن...

چه می دونم!!... این اومد تو فکرم...یهو...

بعدا عکسهای دخترمو که بگیرم آپلود می کنم و می ذارمشون تو وبلاگ...فعلا این عکس رو داشته باشید تا بعد...

پ ن:به امید گفتم روژان رو آوردم آتلیه..گفت اهه؟چه خوب. واسه منم یکی از عکسهاشو بزرگ سفارش بده و بگو بزنن رو شاسی!!!یکی هم واسه مامانم اینها!!!!!!!!880213_sheep.gifوقتی آماده شدن بده دست آقا نادر ازش بگیرم!!!!!...

بهش گفتم:دیگه امری ندارید؟خودتون تشریف میارید عکاسی و سفارش می دید...

والله...

چندین ماهه خانواده اش از من و دخترم سراغی نگرفتن حالا عکس دخترمو براشون بفرستم؟!!!!!!!!!:-2-42-:

 

زهی خیال باطل!!!!!!!!!

 

پ ن۲:امید پاسپورت داره..ولی تا اونجایی که من می دونم از تاریخ اعتبارش گذشته...

 

پ ن ۳:تو فکرم هست که ممنوع الخروجش کنم...اینو قبلا زهرا پشت تلفن بهم گفته بود..(وبلاگ زهرا و غریبه)..اون زهرا منظورمه...

باید به وکیلم بگم...هر چند من مطمعنم امید بدون روژان هیج جایی نمی ره..اسم روژان توی پاسپورت قبلی امید نبود..

[ یکشنبه بیست و نهم تیر 1393 ] [ 16:42 ] [ زهرا ]
کامنت های پست قبل رو خوندم بچه ها...

ولی هنوز تاییدشون نکردم..

وقت بشه چند تا چند تا می خونم و جواب میدم و تایید می کنم...ان شاالله..اگه دیدین کامنتتون بین بقیه کامنت ها نیست فکر نکنید حذفش کردم..سر فرصت تاییدش می کنم..

جو خونه بابا هنوز سنگینه..البته از طرف بابام!!..وگرنه مامانم اومد و باهام حرف زد..گفت کیانا بچه داداشم دندان دراورده...منم گفتم:اهههه؟چه زود!! حالا قراره کی آش دندانیش رو بپزید؟

 

دیگه همین جوری سر حرف باز شد و مامانم آشتی کرد..

ولی بابام هنوز با اخم نگاهم می کنه...

 

 

صبح بابام داشت با اجی ستاره حرف می زد ولی قصدش این بود که من حرفاشو بشنوم..

به آجی ستاره می گفت:به زهرا بگید تو خیال کن من و مادرت زمین گیر هستیم و تو می خوای مارو ترو خشک کنی!...این جور وقتی می خوای بری کجا؟!!ما که کاری به کارت نداریم..این خونه بزرگ از اول تا اخرش مال توهه..یه اتاق جداگانه بزرگ هم که داری.دیگه چی می خوای؟چرا استخونمون رو می لرزونی؟چرا می خوای بی آبرومون کنی؟!!

گفت:بهش بگید اگه بری همه مردم میگن این حتی نتونست با پدر و مادرش بسازه و....

 

از این جور حرفها

بگذریم...

 

امید هم بالاخره نیم ساعت پیش بهم مسیج داد..نوشته بود: سلام. کول دیسکم رو می فرستم براتون اگه زحمتی واسه تون نیست تمام عکس های دخترم رو کپی کنید داخل کول دیسک..هم عکس هایی که توی استخر ازش گرفتید و هم عکس های با لباس عروسش..

دوست دارم ببینم دخترم تو لباس عروسش چه شکلی شده..

 

منم همون موقع یکی از عکسها رو با واتس آپ براش فرستادم...که البته با این سرعت مزخرف اینترنتم هنوز دستش نرسیده!!!

 

دیگه؟؟؟

دیشب واسه احیاء با اجی لیلا رفتم مسجد محله مون ....بچه هامونم بردیم...لیلا می گفت:اون موقع که مجرد بودم همیشه از زنهایی که شب قدر با بچه هاشون می اومدن مسجد متنفر بودم!! آخه بچه هاشون فضولی می کردن و نمی ذاشتن دعا بخونیم...گفت الان خودم بعد از چند سال شدم یکی از همون زنها!!بچه ام رو آوردم و داره تو مسجد آتیش می سوزونه!!!

 

برای دخترهامون متکای کوچولو برده بودیم و سعی کردیم بخوابن ولی بچه ها رو که دیده بودن نمی خوابیدن...بدو بدو می کردن تو مسجد...من و لیلا هم با اخم نگاهشون می کردیم و زیر لب غر غر می کردیم...

 

ساعت حدود دو و نیم بود که یه زن اومد کنارمون نشست و گفت کمر درد داره و اگه میشه ما جمعتر بشینیم تا اونم بتونه به پشتی تکیه بده...دوست ندارم درباره خانومه این جوری بگم ولی باور کنید اون قدر  بوی گند عرق می داد که داشت حالم بهم می خورد...روزه هم که بود و افطار کرده بود ولی یه مسواک نزده بود...

 

داشت حالم بهم می خورد!!...پاشدم و برگشتم خونه...دیگه تا اخرش مسجد نموندم...اومدم خونه و دخترمو خوابوندم و سر حوصله نشستم رو مبل و دعاها رو خوندم...

مسجد هواش وحشتناگ گرم شده بود...همه کولرها روشن بود ولی انگار نه انگار...

 

بچه ها مامانم داره صدام می کنه من برم سراغ دخترم بهش نهارشو بدم..فعلا ..

 

[ شنبه بیست و هشتم تیر 1393 ] [ 12:54 ] [ زهرا ]
شما همه از دور نشستید و می گید:برو به پدرت بگو می خوام مستقل بشم!!بگو می خوام برم توی خونه خودم....امروز به حرفتون گوش دادم و اینو به بابام گفتم..

اگه بدونید چه قشقرقی شد تو خونه!!!

از ظهر تا الان سردرد دارم...

بابام داد کشید سرم..گفت: می خوای بی آبرومون کنی؟؟؟؟؟..تا وقتی امید نیومده دنبالت و نگفته غلط کردم نمی ذارم برگردی تو اون خونه...گفت اگه رفتی دیگه حق نداری بیای طرف ما...

مامانمم آتیش بیار معرکه شد..غش کرد!!!!

تا تونست جو رو متشنج کرد...

هر چی اروم حرف زدم نشد که نشد...

از صبح تا الان مامانم اینها بق کردن و باهام حرف نمی زنن...

دیگه به حرفتون گوش نمی دم..البته تقصیر شما هم نیست...شما نمی دونید شرایط خانوادگی ما چطوره...

بابام که تا حالا روم صداش رو بلند نکرده بود داد کشید سرم...رنگش سفید سفید شده بود..مامان ولی فیلم بازی می کرد...غش کرد و بهش آب قند دادیم...

می دونم الان تو دلتون دارین به خانواده سنتی من می خندین...بخندین..مهم نیست

 

 

........

پ ن:از صبح تا الان تبلت روژان رو گرفتم تو دستم و دارم با واتس آپ با دخترخاله هام  و پسرخاله هام حرف می زنم...شماره همه دوستهای وبلاگیمو سیو کردم..هر کدوم واتس آپ داشتین واسه تون پیام فرستادم و خودمو معرفی کردم...

 

دخترخاله ام تعجب کرده بود که بهش مسیج دادم...

همش می گفت عکس دخترت رو بفرست ببینم چه شکلی شده اخه همه میگن خیلی خوشکل شده..

منم چند تا عکس فرستادم که فقط یکی شون ارسال شد...

دخترخاله ام هم برام عکس خونه شون رو فرستاد..تازه عروسه!...گفت :این قدر خودتو از جمع دخترهای فامیل کشیدی کنار که آدم انگار خجالت می کشه بهت مسیج بده و سراغتو بگیره......

پسر عموم هم واتس آپ داشت..همون که قبلا خواستگارم بود..ولی به اون مسیج ندادم..نمی دونم چرا..

 

پ ن ۲:جو خونه بابام سنگینه...انگار بدترین حرف رو زدم بهشون...

امشب واسه احیا میرم مسجد..حوصله خونه بابام رو ندارم اصلا...

امید خدا ازت نگذره که زندگیمو به این روز انداختی..خدا لعنتت کنه

 

[ جمعه بیست و هفتم تیر 1393 ] [ 21:56 ] [ زهرا ]
سهیلا دختر همسایه مونه...چند سال پیش با یه پسر به اسم امین ازدواج می کنه..خدا بهشون یه پسر میده...پسرش که یک سال و نیمه میشه از شوهرش طلاق می گیره...

زیاد توی ماجرای طلاق گرفتنشون نبودم...نمی دونم چی شد که بعد از چند سال

کارشون به جدایی رسید...

بعضی ها میگفتن امین معتاد شده..ولی من که پسره رو می دیدم قیافه اش به معتاد ها نمی خورد...

 

بعد که طلاق گرفتن سهیلا یه مقداری از مهریه اش رو گرفت و بینی اش رو عمل کرد و یه ماشین خرید و بچه رو بزرگ می کرد...تنهایی..

 

گاهی توی پارک می دیدمش...می نشستم پیشش و باهاش حرف می زدم...

می دونستم خیلی خوب می دونه که منم دارم از امید جدا میشم..ولی رفتارشو ودوست داشتم که هیچ وقت به خودش اجازه نداد سوال پیچم کنه و ازم سوال های جورواجور بپرسه...

 

امروز مامان وقتی که اومد خونه گفت که امین بعد از سه سال که از جدایی شون گذشته دوباره اومده خواستگاری سهیلا و قراره با هم ازدواج کنن...

شاید توی عید فطر برن سرخونه زندگی شون...

 

براشون خیلی خوشحال شدم..خیلی زیاد...

دوست ندارم بین هیچ زن و شوهری جدایی بیوفته...

...........

 

امشب شب احیاست...من نشستم و دارم پست جدید می نویسم...دخترم کنارمه و داره با عروسک هاش بازی می کنه...مامان و بابام هم توی اتاق خودشون خوابن...

بعد از این که این پست رو نوشتم می شینم دعاها رو می خونم..ان شاالله..

به یاد همه تون هستم و دعاتون می کنم...

شما هم اگه امشب یاد من افتادین برام دعا کنید...

 

یه چیز دیگه هم بگم و برم دیگه...

اون کسی که فکر کردی من دارم توی وبلاگم دروغ می نویسم دلیلی نداره بیای دروغ های منو بخونی ..به قول شاعر:راه خود گیر و برو!!

البته یه جورایی بهت حق میدم..این قدر توی دنیای مجازی دروغ شنیدی که دیگه نمی دونی کی راست میگه و کی دروغ...

برام مهم نیست کسی فکر کنه حرفام دروغن یا نه؟

هیچ اصراری ندارم خودمو به کسی ثابت کنم...

شما بشین و فکر کن تمام حرفای من دروغه...نه امیدی هست...نه روژانی...و نه ارزویی...بشین پیش خودت و فکر کن که اصلا من معلم نیستم...

هر جوری دوست داری فکر کن...برام مهم نیست...واقعا مهم نیست.

من این وبلاگ رو درست کردم و برای دل خودم این جا می نویسم...فقط همین رو خواستم بگم..مرسی.

 

[ پنجشنبه بیست و ششم تیر 1393 ] [ 0:13 ] [ زهرا ]
 

 فقط خودم می دونم و خدای خودم که چقدر الان تشنمه!...

واقعا روزه گرفتن توی این هوای گرم سخته..

صبح نزدیک ساعت یازده صبح بود که اقا نادر اومد در خونه و یه پلاستیک پر توپ رنگی کوچولو داد بهم..گفت همین الان امید آورده در مغازه تحویلم داده و گفته به خانومم بگید امروز هوا خیلی گرمه..استخری که برای روژان خریدم رو پره آب کنه و این توپ ها رو بندازه تو آب تا دخترم یه ذره بازی کنه و سرحال بشه...

 

توپ ها رو بردم داخل خونه و روژان تا دیدشون جیغ زد از خوشحالی...

زنگ زدم به آجی لیلا و آجی مریم و زن داداشم و گفتم می خوام استخر روژان رو باد کنم اگه دوست دارن بچه هاشون رو بیارن با روژان تو استخر بازی کنن...

بعدشم رفتم و شروع کردم به باد کردن استخر...

واقعا فکر نمی کردم باد کردنش این قدر سخت باشه...یه پمپ دستی داشت.. کلی طول کشید تا بادش کردم و انداختمش توی حیاط خونه بابام...

بعدشم شیلنگ آب رو گذاشتم داخلش...

هنوز پر نشده بود که فاطیما و حسام و آرش و آرین اومدن و با روژان شیرجه رفتن تو استخر و کلی آب بازی کردن...

آرین پسر آجی مریمه..حسام و آرش بچه های داداشم..و فاطیمادختر آجی لیلاست...

این ها همبازی های همیشگی روژان هستن...

 

من و مامان اینها هم نشستیم تو حیاط و بازی کردن بچه ها رو نگاه می کردیم...

این روزها هوا وحشتناک گرمه...

دلم برای بارون تنگ شده...

حتی هوا ابری نمیشه که دلمون خوش بشه...همیشه خدا خورشید توی آسمونه...

 

حرف دیگه ای ندارم برای گفتن...کلی عکس گرفتم از بچه ها که داشتن آب بازی می کردن ولی ترسیدم خواهرهام و زن داداشم راضی نباشن عکس بچه هاشون رو لخت بذارم تو وبلاگ..

 واسه همین فقط همین دو تا عکس رو می ذارم...

امشب واسه افطار می خوام سالاد الویه درست کنم و توی یه ظرف دربسته تزیینش کنم  و بفرستم واسه امید...

به داداشم میگم بهش زنگ بزنه و بیاد ظرف غذاش رو ببره...

اینو به آجی لیلا و آجی مریم هم گفتم!...لیلا با خنده می گفت :حالا نیای روی ظرف سالاد الویه با خیارشو براش بنویسی دوستت دارم ها!!!

مریم می خندید و میگفت با سس گوجه روش بنویس:مرا در سینه پنهان کن!!!

من گفتم:مـرض!! خودتونو مسخره کنید...هیچی روش نمی نویسم...فقط تزینش می کنم..همین!

[ چهارشنبه بیست و پنجم تیر 1393 ] [ 16:20 ] [ زهرا ]
این سالها که رفته ای

و این روزها که نیستی

هر صبح

با سردرد بیدار می شوم

تقصیر من نیست

گوشی تلفن همراهم نمی داند

که من برای بیدار شدن

عادت به صدای مهربان

و نوازش های تو دارم

نه هشدارهای مکرر او...

البته موبایل بیچاره هم بی تقصیر است

این تو بودی که....

این کتاب رو خیلی خیلی دوست دارم..وقتی رفته بودیم کاشان این کتاب رو خریدم(نوروز ۹۱)..از نمایشگاه کتابی که توی  خانه عباسیان بود...یه خونه بزرگ و قدیمی..از همون هایی که من عاشق شونم..

کاشان و شیراز رو خیلی دوست دارم...دوست دارم برم سفر.......

 

پ ن:این پست رو همین جوری نوشتم..واسه دل خودم..می دونم پست بی مزه ای بود...ولی بی خوابی زده به سرم..دلم می خواد فقط بنویسم..

داره ساعت یک شب میشه.من برم بخوابم..شب خوش..

[ چهارشنبه بیست و پنجم تیر 1393 ] [ 0:29 ] [ زهرا ]
چقدر زود داره شب های قدر میرسه...و چقدر تلخه که من امسال واسه شبهای قدر خونه خودم نیستم...

پارسال یادمه همه شبهای قدر رو تا صبح بیدار موندم و دعا خوندم...

 تنها دعایی که تو شب های قدر واسه خودم کردم این بود که خدا کمک کنه و نذاره بین خودم و امید جدایی بیوفته...دعا کردم مهر و محبتم بیوفته توی دل شوهرم...

 

 جالبه!!چند روز بعد از شب های قدر امید منو از خونه کرد بیرون و این شده وضعیتم!!...

هــــعـی... من چه دعایی کردم و خدا تقدیرم رو چطور رقم زد...

 

نمی خوام ناشکری کنم...اصلا...

ولی بهم حق بدین.. یه جورایی دلم گرفته که یک سال شده و قهر من و امید تمومی نداشته..

 

امسال باز هم شبهای قدر رو بیدار می مونم...ولی دروغ چرا؟ حس و حال دعا کردن رو ندارم اصلا..

 

امشب باز امید اومد و روژان رو دید...ولی این بار حتی یه مسیج نداد به گوشی من...زنگ زد به گوشی داداش کوچیکم..بهش گفت روژان رو ببره پیشش....

 

یه جورایی بهم برخورد که به من نگفت...

خیلی وقته جواب مسیجش رو نمی دم و اونم مثل اینکه تصمیم گرفته دیگه به من کاری نداشته باشه...

روژان رفت و وقتی که برگشت یه پلاستیک بزرگ دستش بود...دو تا پازل براش خریده بود.کتاب داستان شنل قرمزی.یه لباس عروس خوشکل..و یه ارگ کوچولوی بچگانه شکل خرگوش...

 

مامان اینها واسه لباس عروس روژان خیلی ذوق کردن...البته یه ذره واسش بلنده..فکر کنم واسه تولدش اندازه اش بشه...

مامان گفت بهش مسیج بده و بگو خیلی لباسش قشنگه..ولی من....

چرا به من مسیج ندادی امید؟

بچه ها عکس ها رو نیم ساعت پیش گرفتم..نور اتاق کافی نبود و عکسها خوب نیوفتاده..

 

پ ن:حالم گرفته است.دوست دارم امید به خودم مسیج بده..مثل قبل...

[ سه شنبه بیست و چهارم تیر 1393 ] [ 23:56 ] [ زهرا ]
بچه ها یادتونه یه رمز بهتون داده بودم مخصوص عکس های من و امید؟یادتونه ؟

همون رمزو بزنید و برید ادامه مطلب....

 


ادامه مطلب
[ یکشنبه بیست و دوم تیر 1393 ] [ 19:31 ] [ زهرا ]
سلام بچه ها.خوب هستید؟

من خوبم...امید خوبه...روژان خوبه...

این چند وقتی که نبودم بدجوری دلتنگ بچه های مجازی شده بودم...به زور جلوی خودمو گرفتم که شارژ نکنم... دوست داشتم یه مدت توی تنهایی خودم باشم و فکر کنم...کتاب بخونم...به دخترم برسم...و باز فکر کنم...

 

اتفاق های زیادی افتاد تو این روزها....یه بار مجبور شدم با وکیلم برم دادگاه....روزه بودم و بدجوری اذیت شدم...

جریان های مربوط به دادگاه رو الان نمی نویسم...

بذارید یه مدت کوتاه دیگه بگذره ..وقتی کارم کامل انجام شد بعد می نویسم چیکار کردم...وکیلم گفته مراحل پرونده رو به هیچ کس نگم...

فقط بدونید دیگه بالاخره جریان دادگاه ما داره تموم میشه...

 

و اما امید....

دقیقا یادم نیست چه روزی بود ولی دقیق ده روز بعد از بخیه خوردن دست دخترم من و امید قرار گذاشتیم شب با هم بریم پیش دکتر و بخیه های دست دخترم رو بکشیم...

 

قبلش به مامان گفتم که بعد از دکتر بردن دخترم واسه شام میرم خونه خواهرم مریم..با آجی مریم هم هماهنگ کردم که حواسش باشه و اگه تا دیروقت بیرون بودم و سراغمو گرفتن جلوی مامان اینها سوتی نده..

 

خلاصه با امید رفتیم بخیه های دست روژان رو کشیدیم..خدا رو شکر واسه کشیدن بخیه ها دخترم زیاد اذیت نشد و گریه نکرد....

بعدش رفتیم پیتزا خوردیم...همون جا بود که با امید شروع کردم به صحبت کردن...بدون بغض!...بدون گریه!...

 

الان چند وقتی از اون روز گذشته و  یادم نیست چطور سر صحبت رو باز کردم...یادم نیست واسه شروع چی گفتم..

آروم شروع کردم به صحبت و امید گوش می داد...

 

بهش گفتم قصد جنگیدن باهاش رو ندارم...گفتم دلم براش تنگ شده و هنوز دوستش دارم..امید گفت :می دونم!

 

امید هم خیلی حرف زد...گفت منم شبها بهتون فکر می کنم ولی همون لحظه ای که  دلم براتون تنگ میشه یادم میاد باهام چیکار کردی..یادم میاد چطور خارم کردی تو فک و فامیل......گفت ازت زده شدم...خانواده ام مدام میگن طلاقت بدم تا سر و صداها بخوابه ولی من دوست ندارم طلاقت بدم...

 

گفت:اگه خودت اصرار داری به طلاق باشه من حرفی ندارم..طلاقت میدم!..بچه رو هم ازت نمی گیرم..ولی اگه بخوای دوباره ازدواج کنی حتما بچه رو ازت می گیرم...نمی ذارم یک ثانیه دخترم بره زیر دست ناپدری...

خیلی واضح گفت  فکر این که بعد از ازدواجت بذارم روژان پیشت بمونه رو از سرت بیرون کن زهرا..

 

منم گفتم:دوست ندارم با آرزو ازدواج کنی..گفتم اون بود که زندگی مون رو از هم پاشوند..دلم نمی خواد و نمی ذارم دخترم حتی برای یک ثانیه بیاد پیش ارزو...

 

امید گفت:با آرزو هیچ رابطه ای ندارم..گفت تو که شماره اش رو داری چرا یه بار بهش زنگ نمی زنی؟اصلا یه بار برو  از نزدیک ببینش...

 

 

امید گفت من هنوز برات احترام قائلم زهرا..دوست ندارم اذیتت کنم.. هر چی باشه تو مادر دخترمی... اگه قرار به طلاق گرفتن شد کل اسباب و اثاثیه خونه رو تو ببر...حتی چیزهایی که من خریدم.همه مال تو..فقط دوست ندارم ازدواج کنی..

 

گفت من اعصابم خراب شده..دیگه نمی خوام با کسی زندگی مشترک داشته باشم..نه با تو!!!..نه با هیچ کس دیگه ای!!!..

گفت می خوام تنها باشم..

 

 

بهش گفتم قصد نداشتم پولهاتو بالا بکشم...گفتم اون پولها توی حساب جداگانه ای هست و توی این مدت هر چی سود روی پولم اومد بهش دست نزدم...گفتم توی دادگاه میگم اون پولها رو بهم دادی... اگه اونجور بهت مسیج دادم فقط می خواستم عصبانی ات کنم...

 

امید گفت:من به اون پول نیازی ندارم...مال خودت..

 

 دیگه؟؟؟

دیگه یادم نمیاد....همین ها بود...

از اون شب به بعد تا الان دیگه جواب مسیج های امید رو ندادم..

امید هر شب میاد دخترشو می بینه...مسیج میده روی گوشیم ولی جواب نمی دم...اونم اقا نادر رو می فرسته دنبالش...گاهی وقتها هم به داداشم زنگ می زنه ...

 

یکی دو بار هم افطاری فرستاد خونه بابام...

یه بار حلیم و آش خرید و فرستاد...یه بار یه مرغ سرخ شده شکم پر که مامان می گفت حتما دعا خونده است و هرزه بانو درستش کرده!!!..من بهش گفتم: مامان اخه این چه حرفیه پیداست از مغازه خریدش و خونگی نیست........

 

می دونم الان همه تون می گید دلیلت چیه که جواب مسیج هاشو نمی دی؟؟!...راستش این مدت خیلی با خودم فکر کردم...و یه چیزی رو فهمیدم...امید برای من..نیازهای من هیچ ارزشی قائل نیست!!...

چرا من باید برای اون ارزشی قائل باشم؟

وقتی اون خیلی راحت توی صورتم میگه باهات زندگی نمی کنم...طلاقت هم نمی دم...اگه هم بخوای طلاق بگیری نباید ازدواج کنی وگرنه بچه رو ازت می گیرم این یعنی چی؟؟

حالا درسته این حرفا رو با لحن ملایم گفت...بدون دعوا...بدون اخم...ولی ته ته حرفاش اینو فهمیدم که حتی یک ذره برای نیازهای من ارزشی قائل نیست...

امیدفقط و فقط تو فکر روژانه و بس!

نه من و نه آرزو براش هیچ اهمیی نداریم...

 

[ یکشنبه بیست و دوم تیر 1393 ] [ 14:26 ] [ زهرا ]
هر روز

ده ها پیامک

با شماره های ناشناس

نمایشگاه ماشین

فروش فرش

جشنواره ی....

و من اما

هر روز در انتظار

شماره ای ناشناس

که مطمئن ام تا ببینمش تو را می شناسم

خوب من....

لیلا خراسانی فر..کتاب موبایل ها هم عاشق می شوند!

[ یکشنبه بیست و دوم تیر 1393 ] [ 8:14 ] [ زهرا ]
سلام بچه ها..خوب هستید؟

این یه پست فوریه که از تو کافی نت براتون می نویسمش...

نتایج انتقالی ها رو امروز زدن و متاسفانه اسم من و سروری و خواهرم جز نفرات منتقل شده نبود...

من براشون نتیجه رو نگاه کردم و بهشون گفتم...اونها هم حالشون گرفته شد!...دقیقا مثل من!!..

کامنت هاتون رو خوندم و الان دونه دونه تاییدشون می کنم.. باور کنید اگه بخوام همه رو جواب بدم باید تا شب اینجا بمونم...واسه همین منو ببخشید اگه بدون جواب تاییدشون کردم...

 

 

[ پنجشنبه دوازدهم تیر 1393 ] [ 17:54 ] [ زهرا ]
اسم موزیکی که گذاشتم روی وبلاگم اینه:تنها در باران....

از صبح گشتم و گشتم تا این موزیک رو انتخاب کردم!...

وقتی که برای اولین بار گوشش دادم تا چند لحظه چشمام رو بسته بودم و عمیق گوشش می دادم!...

یاد خودم افتاده بودم!...وقتی که مجرد بودم و تا بارون می اومد من می رفتم زیر بارون و دعا می کردم که خدا کمک کنه من و امید با هم ازدواج کنیم...

........

 

سونیا همین نیم ساعت پیش بهم زنگ زد...

کلی حرف زدیم و خندیدیم...

 

سونیا می گفت جاوید بهش گفته که من و امید همدیگه رو دیدیم...سونیا هم زنگ زده بود به قول خودش ته و توی ماجرا رو دربیاره!...با خنده می گفت:فضول هم خودتی!!! زود باش بگو ببینم چی شد؟؟چیا گفتین؟؟

 گفت امید به جاوید گفته که روژان دستش رو بریده و من و زهرا با هم بردیمش بیمارستان دستش رو بخیه کردیم...

 

بعدش سونیا یه چیزی گفت که من گریه ام گرفت...

من که گریه کردم سونیا هم گریه کرد..

 

گفت امید به جاوید گفته:زهرا همیشه دوست داشت سریال حریم سلطان رو ببینه..یادمه ماهواره خونه باباش خراب شده بود..می خوام رامین سیگنال رو بفرستم بره خونه شون ماهواره شون رو تنظیم کنه...

اینو که گفت گریه ام گرفت...

دوتایی مون پشت تلفن گریه می کردیم...بدون خداحافظی تلفن رو قطع کردم....

 

پ ن۲:اقا علی(من و طلاق) مدتهاست سعی می کنم بیام وبلاگتون ولی هر بار کامپیوترم جوری هنگ می کنه که مجبورم ریستش کنم...نمی دونم چرا این جور میشه..فقط خواستم بهتون اطلاع بدم.ببینید بقیه هم همین مشکل رو دارن یا نه؟

شاید قالب وبلاگتون سنگینه...

 

پ ن:بچه ها فردار شارژ اینترنتم تموم میشه...همین الان مسیجش اومد رو گوشیم..

ممکنه یه مدت اینترنت رو شارژ نکنم...فقط خواستم بگم خوبم.. نگرانم نشید..

 

[ دوشنبه نهم تیر 1393 ] [ 11:54 ] [ زهرا ]
امروز صبح واسه سحر حرف سر امید بود و چشم های شورش!!!

مامان می گفت:امید روژان رو چشم کرده!!وقتی بردش استخر و بدن سفیدش رو دیده به چشمش اومده..

روژان پوستش خیلی سفیده ..مامان سحری می خورد و با نفرت می گفت:کور بشن هر دو تا چشمات!!!چطور تونستی بچه خودتو چشم کنی؟؟!!چرا وقتی به چشمت اومد صدقه ندادی؟؟

بابا اخم کرده بود و حتی نگاهم نمی کرد...

من سحری ام رو توی آشپزخونه خوردم....هر چند هیچ اشتهایی نداشتم...

دلم به درد اومده از خیلی چیزها...از خیلی حرفا....

 

امید تو داری با آرزو زندگی می کنی؟ پس چرا جون دخترمون رو قسم خوردی که با اون نیستی؟

 

[ یکشنبه هشتم تیر 1393 ] [ 8:20 ] [ زهرا ]
بچه ها یه چیزی بگم باورتون نمیشه...امشب امید رو دیدم!!...از نزدیک...توی ماشینش نشستم...همین ربع ساعت پیش من و روژان رو اورد و گذاشت در خونه بابام...

الان از اول میگم چی شده...

 

عصر بود و روژان داشت با آرش پسر داداشم توی آشپزخونه بازی می کرد که یهو صدای شکستن شیشه به گوشمون رسید و پشت بندش جیغ بلند روژان...

 

توی اتاق نشسته بودم و نفهمیدم چطور خودمو رسوندم بالای سر روژان...

دخترم دستش رو با لیوان شکسته بریده بود و خونش می ریخت رو زمین...

مامان جیغ می زد بالای سرش ...من حالم داشت بد میشد...

لیلا سریع بغلش کرد و داداشم اومد و بتادین ریخت رو دستش و بعد با باند محکم بستش...

 

بریدگی خیلی زیاد بود..

سوار ماشین داداشم شدم و روژان رو بردیم مطب دکتر...

توی مطب بودیم که امید مسیج داد به گوشیم که یه استخر کوچولو برای روژان خریدم  پلاستیکیه و باد میشه!...سیم کارتش رو هم پانچ کردم و اماده است که بذاری روی تبلتش که باهاش بره تو اینترنت..

جوابش رو ندادم...

دوباره نوشت:دخترم کجاست؟گوشی رو بده بهش می خوام بهش بگم چیا براش خریدم...

 

براش نوشتم:امید روژان دستش رو بریده..الان مطب دکتریم..خدا کنه بخیه اش نکنن..

امید نوشت :ای خدا چی شده مگه؟؟کجایید الان؟؟

نوشتم:مطب دکتر ن...

 

به ده دقیقه نکشید که امید در مطب رو باز کرد و اومد داخل...

برادرم رفت پیشش...

خیلی عادی سلام وعلیک کردن!..انگار نه انگار که ماها با هم قهریم!!...

 

امید روژان رو بغلش کرد و صورتش رو چسبوند به صورت روژان...

منشی که اسممون رو خوند من و امید با هم رفتیم پیش دکتر...

داداشم باهامون نیومد...

دکتر زخم دست روژان رو باز کرد و روژان شروع کرد به جیغ زدن...

 

دکتر گفت :باید حتما دستش بخیه بشه...کار من نیست..ببریدش اورژانس بیمارستان فلان...

 

 

از توی اتاق که اومدیم بیرون امید رفت پیش برادرم و گفت:اگه اجازه بدید من زهرا و روژان رو ببرم...

برادرم گفت:از نظر من اشکالی نداره..ولی بابا اینها ممکنه ناراحت بشن...

امید گفت :من تو این وضعیت می خوام حتما کنار دخترم باشم ...

 برادرم گفت:پس برید به سلامت....بابا اینها با من!

 

 

رفتیم کنار ماشین...امید سوار ماشین شد  ولی من در ماشین رو باز نکردم...امید در جلو رو باز کرد و گفت:چرا سوار نمیشی؟

 

نگاهم نمی کرد...منم نگاهش نمی کردم.....در ماشین رو باز کرد و من سوار شدم...

 

تا برسیم بیمارستان روژان با امید حرف می زد...

ریسه های چراغ رنگی توی بلوار رو که می دید می گفت:بابایی مامانی میگه اینها گردنبند سیندرلاست...برام ازشون می خری؟

امید می گفت:اره برات می خرم...

 

رفتیم بیمارستان و کارهای پذیرش رو انجام دادیم...

دست دخترم چهار تا بخیه خورد...

با وجودی که بیحسش کرده بودن ولی خیلی جیغ زد...

 

امید عصبی شده بود!...

به دکتر گفت:نکنه بچه ام داره درد می کشه؟مگه نگفتین بی حس شده پس چرا داره جیغ می زنه؟!

 

دکتر هم با عصبانیت گفت:اقا می ذاری کارم رو بکنم یا نه؟بچه است!!ترسیده..دردی نداره الان..فقط می ترسه..

 

من دست روژان رو گرفته بودم و حالم داشت بهم می خورد...حالم اصلا خوب نبود...

 

دست روژان رو بخیه زدن و به محض این که از بیمارستان اومدیم بیرون روژان دیگه ساکت شد و گریه نکرد...

معلوم بود دردی نداره...

 

توی مسیر برگشتن نزدیک رودخونه یه جایی یه اقایی ایستاده بود و داشت لوستر اتاق بچه رو می فروخت...از همین لوستر های کوچیک پلاستیکی که می ذارن دور لامپ ها...

بچه ها بهشون میگن لوستر یا نه؟نمی دونم اسمشون چیه؟

 

چون تاریک بود اون لوسترها با لامپ های روشن و رنگی حسابی برق می زدن...

امید گفت:کدومشون رو بخرم براش؟

روژان گفت:بابایی برام آبی بخر...من گفتم:اینو بگیر که صورتیه...

امید صورتیه رو جدا کرد و پولشو حساب کرد...

 

بعدش گفت برین تو علف های بلوار بشینین تا برم یه چیزی بخرم واسه شام.....

 

 من و روژان نشستیم و امید رفت...

وقتی برگشت دو پرس کباب ترکی خریده بود....

نشستیم و غذا خوردیم...

 

موقعیت بود که حرف بزنم باهاش...ولی لال شده بودم...

می ترسیدم حرفی بزنم و دعوامون بشه...همه چی خراب بشه...

واسه همین هیچی نگفتم...

 

حرفای معمولی زدیم ...بیشتر درباره روژان...

بعد امید سیم کارت رو داد بهم ...و حدود دویست هزار تومن پول...گفت بیشتر نتونستم از عابربانک بگیرم..فعلا اینها رو بذار تو دستت باشه ...

 

نشسته بودیم که یهو موبایل امید زنگ خورد...

یکی دو بار زنگ خورد و امید رد تماس داد...

بعد یه مسیج اومد رو گوشیش...

و بعد دوباره زنگ خورد...

امید این بار موبایلش و جواب داد...

بلند شد و رفت دورتر جواب داد...و من گوش دادم به حرفاش..

 

امید گفت:چیه؟سلام..بچه دستش زخمی شده بود بردمش بیمارستان...اره اونم هست.خوب که چی؟!!!تو شامت رو بخور من دیر میام....

 

یخ کردم!!...اخمهام رفت تو هم!!....

با اخم ظرف های غذا رو جمع کردم و روژان رو بغل کردم و ایستادم که یعنی بریم!!...

دیگه تا برگردیم کلمه ای حرف نزدم...

 

وقتی رسیدیم در خونه بابام و می خواستم پیاده بشم امید گفت: من هنوز تخت خواب روژان رو انتخاب نکردم..اگه می خوای تو برو انتخابشون کن و ادرس و کارت مغازه رو بگیر من برم بخرمشون...

با اخم گفتم:فعلا بچه ام وضعیتش جوری نیست که بتونم ولش کنم و برم بازار...شب خوش!

و در ماشین رو بستم و بدون کلامی حرف اومدم خونه بابام...

بابا خوابیده بود توی اتاق...

مامان هم اخم کرده نشسته بود ولی خداییش هیچی نپرسید...دخترمو بغل کرد و تا تونست بوسیدش و قربون صدقه اش رفت...

بچه ها همه چیز امشب رو نوشتم...بدون سانسور...ظاهر و باطن همین بود...

می دونم اون کثافت بود که به امید زنگ زد..لجن هرزه..

 

 

 

پ ن:اگه هم قرار بود امید امشب رو بره دیدن هرزه بانو اصلا به خودش نرسیده بود!....یه تیشرت معمولی پوشیده بود...با یه شلوار لی تنگ...یه تیپ معمولی...

امشب خودم ازش تیپم خیلی خیلی بهتر بود...

موقع شام خوردن احساس کردم یکی دوبار به دماغم نگاه کرد...تا نگاهش کردم سرشو انداخت پایین و اخم کرد...

بچه ها ساعت یک و نیم شبه..من برم بخوابم...

کامنت های پست قبل  رو خدا بخواد فردا تایید می کنم..دوستتون دارم.شب بخیر...

 

 

پ ن۲: یعنی الان امید همین لحظه کنار ارزوهه؟!!!چرا امشب خوابم نمیاد؟؟؟

[ یکشنبه هشتم تیر 1393 ] [ 1:4 ] [ زهرا ]
همیشه توی این وبلاگ سعی کردم دروغ ننویسم..

البته بوده واقعیت های کمی رو که نگفتم!!..

مثلا همون باری که رفتم کنار ماشین امید و خواستم سوار ماشینش بشم و امید به محض این که روژان سوار شد درهای ماشین رو قفل کرد...و رفت!....

بدون این که حتی نگاهی به من کنه...

و من موندم...  ناباور به رد ماشین نگاه می کردم!!...

و با خودم می گفتم:یعنی واقعا من دیگه هیچ جایی توی ماشین امید ندارم؟؟؟!!

اشکهام می ریخت توی صورتم و می گفتم :چرا؟؟چرا؟چرا به این جا رسیدیم؟

 

 

این یه واقعیت بود که ننوشتمش...

خجالت کشیدم یا هر چی رو نمی دونم...

 

یادمه واسه تون نوشتم که اتفاقهایی بین من و امید افتاده که دیگه نمی خوام به هیچ عنوان برم طرفش...ولی ننوشتم:مثلا این اتفاق!!...یا فلان روز!!...

 

البته این اتفاق ها خیلی نبوده!...ولی بوده چیزهایی که نتونستم بنویسم...

 

 

امروز می خوام براتون  درباره خانواده امید بنویسم...

می دونم خیلی هاتون تو ذهنتون ازشون قوم ظالمین ساختین!

می خوام توی این پست مثل همیشه واقعیت رو بنویسم...

نه خودم رو مظلوم نشون بدم و نه اونها رو ظالم...

همون چیزی که هست!..و بودن!..

نه کمتر..نه بیشتر...

 

 

امید بچه اول خانواده است..

خواهر و برادرهاش توی خونه بهش می گفتن:فرعون بزرگ!

چرا؟

چون هر وقت مهمونی می اومد و امید حوصله نداشت بره پیش مهمون بشینه مادرشوهر من یه سینی پر از غذا می کرد و با عزت و احترام می برد توی اتاق امید و می ذاشت جلوش...

 

توی خانواده پدری امید همه عاشق امید هستن!...اینو بعد از چند سال خیلی واضح فهمیدم..

همیشه سر ماه که میشد به خواهرهاش پول تو جیبی می داد و خواهرها بهش افتخار می کردن...

 

موهای خواهرهاش رو کوتاه می کرد...سشوار می کشید...

اگه یکی دیگه از داداشها یکی از خواهرها رو اذیت می کرد امید طرف خواهرش رو می گرفت...

به داداشش می گفت:زن ضعیفه!!....زدن نداره...تو اگه می خوای با کسی دربیوفتی با من دربیوفت...

 

و داداشها ساکت می شدن...

چون از بچگی یاد نگرفته بودن روی حرف امید حرف بزنن...

 

 

 مادر شوهر من یه زن ساکت و کم حرفه...ولی اینقدر روی مسائل مذهبی حساسیت نشون میده که خیلی از رفتارهاش حالت وسواس به خودش گرفته...

توی این وبلاگ نمی شه خیلی از مسائل رو واضح بگم...

سر بسته میگم...

مثلا یه زن توی یه موقع های خاص که بدنش شرایط خاصی رو داره از نظر مادر شوهر من کاملا نجسه...

لباسهاشو باید داخل یه تشت مخصوص بشوره و روی یه سیم جداگانه پهن کنه و ووو...

 

بگذریم...

از  همون اولی که من و امید با هم ازدواج کردیم مادرشوهرم و خواهرهای امید احساس کردن من اومدم و امید رو از دستشون دراوردم...

البته خواهرهاش اول با من حسابی دوست بودن...

ولی مادرشوهرم از همون اول چشم دیدن من رو نداشت...

همیشه فکر می کرد که من محبوب ترین پسرش رو ازش دزدیدم...

 

امید که سر سفره غذا گاهی برام لقمه می گرفت یا درگوشی باهام حرف می زد و دوتامون می خندیدیم مادرشوهرم با بغض نگاهمون می کرد..گاهی غذا نمی خورد و بلند می شد از سر سفره...

 

البته اینو هم بگم که امید هم عاشق مادرشه...

ندیدم روی حرفش حرفی بزنه...

 

اینها رو که نوشتم فکر نکنید مادرشوهرم باعث شده زندگی ما بهم بخوره ها...نه!!...

خودش نیست ولی خداش اینجا هست...

 

مادرشوهرم دوست نداره امید منو طلاق بده و با یه دختر مثل آرزو ازدواج کنه...ولی کاری از دستش برنمیاد...

با امید حرف زدن ولی امید زیر بار نرفته...

 

و اما پدر امید...

پدر امید کاملا برعکس مادرشه...

فوق العاده مذهبی...خشن...از اون پدرهایی که توی بچگی بچه هاشون رو کتک می زنن...به زور بچه ها رو از خواب بیدار می کنن تا نماز بخونن..

 

امید رو عاشقانه دوست داشت و هیچ وقت امید رو کتک نزد...ولی بچه های کوچیکتر رو چرا...بخصوص داداش کوچیکه رو..

 

امید هفت هشت سالش که بود جلوی پدرش ایستاد و نمی ذاشت باباش بچه های کوچیکتر رو کتک بزنه...

 

از پدرش متنفر بود و بیست و یک سالش که بود بعد از یه دعوا با پدرش  سر برادر کوچیکترش  وسایلش رو جمع می کنه و از خونه پدرش میره...

 

میره خونه یکی از آشناها! اونم می برش توی شرکتی که خوش داخلش کار می کرده و امید مشغول به کار میشه توی شرکت...

شبها توی خوابگاه شرکت می موند....

درس می خوند و کار می کرد...

سرماه که میشد یه مقداری پول تو جیبی برای خواهرها و مادرش می فرستاد..ولی بهشون سر نمی زد!!...

 

اون موقعی که با من آشنا شد چندین سال بود  که جدا از خانواده اش زندگی می کرد...توی کارش پیشرفت فوق العاده ای کرده بود و من از همین پشتکارش خوشم اومد...

همزمان با کار درسش رو خوند و خودش رو کشید بالا...و پیشرفت کرد..

 

 

 همیشه مادرم بهم میگه:ما از همون وقتی که فهمیدیم این پسر مستقل از پدر و مادرش زندگی می کنه باید می فهمیدیم وصله تنمون نیست!

 

پ ن: امید فامیل خیلی دور ما بود...

نوشته بودم که توی یه عروسی دیدمش و ازش خوشم اومد...

اینها رو قبلا توی کامنت ها برای بچه ها گفتم...از گفتن حرفای تکرای بدم میاد!..

 

 

پ ن۲: بچه ها امید مهربون نیست..اصلا..خیلی کم می خنده..ولی جوری باهات رفتار میکنه که می فهمی دوستت داره...

همیشه با بقیه سرد و مغرور برخورد می کنه..جوری قاطع حرف می زنه که مجبور میشی ناخودآگاه زیر حرفش نزنی...

از مسائل مذهبی وحشتناک بدش میاد...

وقتی ازدواج کردیم و مستقل شدیم دیگه نماز نخوند...

روزه نمی گرفت...ولی موقع ماه رمضان حرمت روزه دارها رو نگه می داشت...

امکان نداشت بذاره توی ماه رمضان که روزه بودم کار سنگینی انجام بدم...

خیلی وقتها افطاری رو خودش اماده می کرد...

ولی خوب...روزه نمی گرفت...

 

امید یه فرد مغرور بود توی فامیل..یه فرد موفق...وقتی فهمیدم بهم خیانت کرده به همه این قضیه رو گفتم...گریه میکردم وتموم چیزهایی رو که آرزو گفته بود به همه گفتم!!

و اون تصویر مرد موفق توی ذهن همه شکست...

و امید از اون روز دیگه منو نبخشید...

 

[ جمعه ششم تیر 1393 ] [ 9:40 ] [ زهرا ]
از ظهر که از کتابفروشی اومدم یه سر خوابیدم روی تخت و دارم کتاب می خونم...کتاب زنان شیفته!...

حتی نهار نخوردم...

کتاب زنان شیفته یه کتاب عالیه که درمورد زنهایی نوشته شده که بی دریغ به مردها محبت می کنن!...اینقدر محبت می کنن این قدر محبت و عشقشون رو نشون میدن که طرف رهاشون می کنه و از طرف مردشون طرد میشن...

میرن سراغ مورد بعدی...و باز محبت بی دریغ!!....و باز طرف خسته میشه و می ذارشون کنار...

 

و زن قصه می مونه و با تعجب نگاه می کنه به خودش...فکر می کنه به رفتارهای خودش...

 و با خودش میگه:اگه بیشتر محبت می کردم شاید همسرم منو رها نمی کرد!..

شاید اگه لاغرتر بودم!...شاید اگه بهتر خانه داری می کردم!...شاید اگه جذاب تر بودم!.....شاید ...شاید...شاید...

و همه تقصیر ها رو می ندازه به گردن خودش!!...

توی نظر اون زن شیفته مرد قصه هیچ تقصیری نداره!!...

توی کتاب نوشته :زنهای شیفته معمولا جذب مردهای بی احساس میشن..جذب مردهای بی وفا...مردهایی که با دیگران ارتباط اجتماعی مناسبی ندارن...مردهایی که نامهربون هستن..مردهایی که سرد هستن و بی احساس...

دقیق مثل من!!!

 

 تک تک جملات این کتاب وصف حال من و امیده...

من نمونه یه زن شیفته...که دائم به امید محبت می کردم...دائم بهش علاقه ام رو نشون می دادم...اینقدر توی زندگی به امید محبت کردم که خسته شد از من...و رهام کرد و رفت...

 منی که همیشه توی رفتارهای خودم گشتم که: چرا؟؟؟کجای کارو اشتباه کردم؟؟؟کجای قدمهامو غلط برداشتم؟؟من که زن بدی نبودم برای امید؟؟ من که بیشتر از جونم امید رو دوست داشتم؟؟

 

توی کتاب نوشته زنهای شیفته معمولا بچگی نرمالی رو نداشتن...از نظر پدر یا مادر بهشون محبت کافی نشده و...

یا پدر و مادر نسبت به مسائل جنسی و دینی بیش از حد سختگیر بودن...ووو...

 

می دونید بچه ها...خانواده ما همیشه یه خانواده گرم و صمیمی بوده...

من هشتمین فرزند خانواده مون هستم...

یه خانواده شلوغ و پرجمعیت هستیم...

توی خانواده مون همه به هم محبت می کنن...همه همدیگه رو دوست دارن...

ولی من یاد ندارم هیچ وقت با پدرم رابطه صمیمی داشته باشم...

نمی دونم توی وبلاگ قبلی ام خوندید یا نه؟

همون که ف.ی.لتر شد...

 

یادتونه یه بار نوشته بودم پدرم بخاطر مریضی قلبی اش بستری شد بیمارستان؟

یادتونه چقدر اون روزها بهم ریخته بودم؟!

یادتونه نوشتم: پدرم داره از دستم میره و من حتی یک بار نبوسیدمش؟حتی یک بار بهش کادوی روز پدر ندادم؟

یادتونه اینها رو نوشته بودم؟

شماها دلداری ام می دادین و می گفتین:زهرا پدرت حالش خوب میشه...دوباره میاد پیشت...میاد و تو می تونی بهش کادوی روز پدر بدی....

 

پدر من بعد از حدود یک ماه حالش خوب شد...

برگشت خونه...ولی من باز نتونستم باهاش صمیمی باشم....

 

حسرت محبتش همیشه به دلم هست....

امروز که این کتاب رو خوندم فهمیدم کمبود محبت پدرم چقدر به روح و روان من ضربه زده...

 

پدرم یه مرد ساکت و کم حرفه...

یه مرد محترم...می رفت سرکار و می اومد خونه...سرماه که میشد تمام حقوق رو می داد دست مادرم...

درواقع مادرم به اون و به همه ما پول تو جیبی مون رو می داد...

مامان همه کاره بود تو خونه ما...

پدرم که می اومد از سرکار می نشست تو هال و چای می خورد..بدون هیچ حرفی......ما بچه ها همه از تو هال می رفتیم توی یه اتاق دیگه...

باهاش راحت نبودیم از اول...

نمی دونم چرا؟!

هیچ وقت خدا یادم نمیاد پدرم منو کتک زده باشه...یا با صدای بلند باهام حرف زده باشه...

ولی همیشه خدا باهاش راحت نبودم...

بابا یه مجسمه بود تو خونه ما...من و بقیه خواهرها و برادرهام بدون محبت کلامی پدرم بزرگ شدیم...

الان که کتاب رو خوندم متوجه شدم چقدر روحم آزرده است از این قضیه...

 

چه فایده...

هنوز پدرم زنده است ...ولی من باهاش راحت نیستم...لال میشم وقتی روبه روش می شینم...اصلا نمی دونم چطور باید باهاش سر صحبت رو باز کنم؟

پدر من الان دیگه یه مرد خیلی خیلی پیره...خیلی شکسته شده...

همه بچه ها از بچگی تموم حرفامون رو به مادرمون گفتیم و همیشه اون حرفامون رو انتقال می داد به بابا...

یاد نگرفتیم بدون واسطه با پدرم صحبت کنیم...

 

توی کتاب نوشته :زنهای شیفته می خوان با محبت کردن زیادی به شوهرشون مهر و علاقه و توجه همسرشون رو بدست بیارن و کمبود محبت بچگی شون رو جبران کنن..

 

یادمه پرنسسخ یخ که این کتاب رو بهم معرفی کرد گفت:زهرا بخون کتاب رو...متوجه میشی چرا امید رو که به قول خودت نه مهربون بود و نه خوش اخلاق این قدر زیاد دوست داری...

متوجه میشی چرا هر چقدر بیشتر به امید محبت می کنی اون ازت دورتر میشه...

خیلی از صفحه های کتاب رو نخوندم...

ولی همین هایی رو که خوندم فهمیدم چقدر با رفتارهام و محبت کردن های زیادیم امید رو خسته کردم!...

 

می خوام هر جور شده به خودم کمک کنم و از این به بعد دیگه یه زن شیفته نباشم!!

دیگه برام امید مهم نیست...می خوام به خودم کمک کنم...

[ چهارشنبه چهارم تیر 1393 ] [ 16:2 ] [ زهرا ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

اسمم زهراست..
معلمم..یه دختر کوچولوی ناز دارم به اسم روژان که عاشقشم...

یه وبلاگ نویس تازه کار نیستم..اینی که می بینید چهارمین وبلاگ منه..

وبلاگم رو درست کردم تا باهاش تنهایی هام تو دنیای واقعی پر بشه!

توی وبلاگم خاطراتم رو می نویسم..خاطرات کلاسم....اتفاقاتی که توی مدرسه میوفته!...و از زندگیم حرف می زنم... از امیـد شوهرم.....

متاسفانه اتفاقاتی باعث شده که من و امید از هم دور بشیم..خیلی دور!!...
دلم برای با هم بودنمون تنگ شده!!

بگذریم..

رمز مطالب وبلاگم رو به کسانی میدم که وبلاگ داشته باشن و مدت خیلی زیادیه می شناسمشون...بچه هایی که وبلاگ روزانه نویسی دارن و مدتهاست نوشته هاشون رو می خونم...

...
دیگه؟؟ آهان!!!پروفایل فعاله!
.....

سوال خصوصی نپرسید..لطفا..

این که مدرسه ام کجاست؟فامیلم چیه؟کدوم شهر زندگی می کنم؟و خیلی سوالهای دیگه...چیزهایی رو که می خواستم دیگران بدونن درباره شون خلاصه نوشتم..
حرف آخر:
رمز آرشیوم متفاوته..رمز آرشیو رو به کسی نمیدم...دوستهای قدیمی نوشته های قبلی ام رو خوندن...تو هم اگه تازه اومدی به وبلاگم فعلا نوشته های بدون رمزم رو بخون تا بیشتر باهام آشنا بشی...

امکانات وب
قفل کلیک راست Online User
MeLoDiC