گاهی به آسمان نگاه کن
باران را نگاه کن و لذت ببر..ما هنوز خوشبختیم وقتی باران ارث پدر کسی نیست 
قالب وبلاگ
لینک دوستان
واسه ساعت سه و نیم عصر نوبت گرفتم پیش آرایشگاه..می خوام موهامو رنگ کنم و یه ذره جلوش رو کوتاه کنم...

هنوز تصمیمم رو نگرفتم دقیقا چه رنگی می خوام!...بس که تو این چند سال رنگ های جورواجور زدم به موهام دیگه همه رنگ ها به نظرم تکراریه...

بچه ها ببخشید واسه پست قبل کامنت بعضی هاتون رو بدون جواب تایید کردم..تعداد کامنت ها زیاد بود و من واقعا وقتم کم بود که بشینم پای کامپیوترم...

همه کامنت ها رو با دقت خوندم...واقعا ممنونم که واسم وقت می ذارید و نظراتتون رو می نویسید..

واسه عید فطر قراره با مامانم اینها بریم شهرستان خونه خواهر بزرگم ثریا...

البته همون روز عید فطر نه ها!

یکی دو روز بعدش...

آجی ثریا هنوز دماغ عملی منو ندیده...

راستی از اون روزی که رفتیم بیرون تا الان امید بهم مسیجی نداده...منم چیزی واسش نفرستادم..

من برم سراغ دخترکم..دوستتون دارم..خداحافظ...

 

پ ن:موهامو این رنگی کردم..مشکی پرکلاغی...کلی هم بهم میاد...

مو پر کلاغی,موی پرکلاغی,رنگ مو پرکلاغی,رنگ موی پرکلاغی

[ یکشنبه پنجم مرداد 1393 ] [ 13:30 ] [ زهرا ]
بچه ها تا جایی که بتونم کامنت ها رو چند تا چند تا تایید می کنم...

اگر دیدین کامنتتون نیست بدونید ممکنه یه وقت دیگه تاییدش کنم...شب..یا حتی فردا...

چند تا چند تا می خونم و جواب می دم ..ممکنه کاری واسم پیش بیاد و مجبور بشم بلند شم از پای کامپیوترم...گفتم قبلش بهتون خبر داده باشم ...

راستی امروز یه انرژی فوق العاده داشتم...

کل خونه بابا رو تمیز کردم و برق انداختم...می خوام واسه عید فطر خونه تمیز و مرتب باشه...

همین الان آجی لیلا برام مسیج فرستاد:

الوداع ای روده اندر پیچ و تاب

الوداع ای  قار و قور بی جواب

الوداع ای آش نذری آب سرد

رنگ رخساران شبیه شله زرد

الوداع ای زولبیا و بامیه

جایتان تا سال دیگه خالیه!!

پیشاپیش عید فطر مبارک...

[ شنبه چهارم مرداد 1393 ] [ 19:13 ] [ زهرا ]
یه چیزی این وسط درست نیست!!

انگار یه چیزی سرجاش نیست!!!...و نمی دونم اون چیه؟!

 

صبح ساعت ده و نیم صبح بود که امید مسیج داد رو گوشیم..

 نوشته بود :سلام.خوبی؟امروز شرکت تعطیله و من خونه ام..

 

نوشتم:جدی؟!

خوبه!!

 

نوشت:داری چیکار می کنی؟دخترم کجاست؟

 

نوشتم:من پای کامپیوترم نشستم..دخترم کنارم داره با آجرهاش بازی می کنه..

 

یه ده دقیقه گذشت...

 

دوباره مسیج داد:دوست دارم دخترمو ببینم.دلم براش تنگ شده!

 

واسش نوشتم:اگه دوست داری آماده اش می کنم بیا ببرش..

 

امید نوشت:خودت بیارش.اگه ممکنه!..

 

اینو که نوشت یه لحظه مات نگاه کردم رو گوشیم!!!یعنی امید می خواد منو ببینه؟؟!!

نوشتم:قراره کجا بریم؟

امید نوشت:آماده شو میام دنبالت!

 

با تعجب پا شدم!...رفتم پیش مامانم و گفتم منا همکارم زنگ زده و قراره برم خونه شون...مامانم گفت:حالا چه کاریه تو این گرما؟زبون روزه؟

گفتم:من حوصله ام سر میره تو خونه میرم و زود برمی گردم...

 

بعدش رفتم تو اتاقم و آماده شدم...یه شال سبز خوشرنگ پوشیدم و مانتو مشکی کوتاه و شلوار لی...

 دخترمم همون لباس زرده رو تنش کردم با شلوارک لی...با این لباسها از روژان عکس گذاشتم تو وبلاگم...یادتونه کدومها رو میگم؟

 

هنوز جورابهامو نپوشیده بودم که امید نوشت:من تو کوچه ام..

هول شدم و گفتم:برو خیابون پشتی خونه بابام بایست..تو کوچه خودمون نه!

 

بعدش هم دست دخترمو گرفتم و از در حیاط زدم بیرون...

ماشین امید رو که از دور دیدیم روژان دستمو ول کرد و دوید طرف ماشین...

امید در جلو رو باز کرد و نشستم...هر دومون خنده مون گرفته بود!...نشستم و امید راه افتاد...

 

از دیدنش سیر نمی شدم...یه شلوار لی تنگ پوشیده بود و یه پیراهن آستین کوتاه ..یه عینک دودی شیک هم گذاشته بود...عینکش جدید بود..تا حالا اینو ندیده بودم..

 

متوجه شد که دارم از تو آینه جلوی ماشین نگاش می کنم...لبخند زد و منم خندیدم...

 

سرم رو با دخترم گرم کردم...

زیاد با هم حرف نزدیم فقط توی خیابون ها بی هدف گشتیم...

 

امید رفت سمت بازارچه نزدیک خونه خواهرشوهرم..فتنه بانو!!

 یه جایی ماشین رو نگه داشت و گفت بریم هرچی نیاز دارین بخر...

من و روژان پیاده شدیم...

روژان بین ما دوتا ایستاده بود و دست من و امید رو گرفته بود..

توی شیشه مغازه ها که خودمونو نگاه می کردم چقدر به نظر خوشحال می اومدیم!!..هر دو خوش تیپ و مرتب....دخترمون کنارمون...

مطمعنم هر کس من و امید رو تو اون وضعیت می دید حتی احتمالش رو نمی داد که ما دوتا قراره از هم جدا بشیم...

 

توی میوه فروشی کلی میوه خریدیم و بعدش رفتیم گوشت و ماهی گرفتیم...

امید یه کیک کوچولوی تولد هم خرید و برگشتیم تو ماشین...

 

روژان میگفت :من کیک می خوام و امید کیک رو باز کرد و تیکه های کوچولوی کیک رو می ذاشت توی دهن روژان...

به من گفت:تو نمی خوری؟

گفتم:روزه ام..

 

یه ذره حرفهای معمولی زدیم...امید درباره همکارش مهدی حرف زد و گفت قراره بچه دار بشن..منم درباره آتلیه روژان حرف زدم و گفتم مهرماه می خوام ببرمش فلان مهدکودک و قراره آجی لیلا با ماشین فاطیما و روژان رو ببره و بیاره..

 

به هم نگاه کردیم و خندیدیم...

دوتامون سرمون رو انداختیم پایین...

روژان که کیک رو خورد امید برد کنار ماشین دستهاش رو شست و دوباره سوار شدیم و همین جور بی هدف تو خیابون ها می رفتیم...

بعدشم برگشتیم خونه...

حس خوبی دارم....

امید رو دوست دارم...و آرومم..

 

 

پ ن۱:یکی دومورد کوچیک بود که این جا ننوشتم..به نرگس ا ن دوستم پشت تلفن گفتمشون..دلم نمی خواد بقیه فکر کنن دارم دروغ می نویسم.نمی خوام بهم تهمت دروغ گویی رو بزنن..واسه همین اون موارد کوچیک رو نگم بهتره..

 

پ ن۲:به امید گفتم من نمی تونم با اون همه خرید و وسایل برم خونه بابام..قرار شد وسایل رو بده به اقا نادر و اون بیاره در خونه و تحویلمون بده..

نمی خوام بابام اینها شک کنن...

 

پ ن۳:اتفاقات امروز واسه خودمم باورش سخته...ولی همش حس می کنم یه چیزی سرجاش نیست...

اگه قراره ما دوتا از هم جدا بشیم پس اتفاقات امروز!!!.....

فردا قراره وکیلم  بره دادگاه تا دنبال پرونده ام رو بگیره...

دلم نمی خواد روند پرونده ام رو متوقف کنم...همش حس می کنم امید داره فیلم بازی می کنه تا من دنبال پرونده رو نگیرم...نمی دونم... دیگه حتی خودمم نمی دونم چی تو فکرمه...نمی دونم چی درسته و چی غلط!!!

 

پ ن۴:امروز امید بعد از مدتها دستم رو گرفت!!..شاید یک دقیقه هم نشد ولی تموم وجودم لرزید!...بچه ها من امید رو دوست دارم..خیلی زیاد...

فقط می ترسم این وسط همه چی یه بازی باشه...یه بازی کثیف..

 

[ جمعه سوم مرداد 1393 ] [ 17:33 ] [ زهرا ]
تمام ظرف ها را برق انداخته ام

پله ها را طی کشیده ام

گلهای گلدانها را سیراب کرده ام

حیاط را آب و جارو

 

چندتایی علف از باغچه کندم

هی راه رفتم

هی آواز خواندم

هی با همسایه گرم گرفتم

هی با خیال تو سرد.....

 

اما هنوز

تمام سرم پر از توست.

دست از سرم بردار لعنتی!

[ پنجشنبه دوم مرداد 1393 ] [ 9:58 ] [ زهرا ]
آناااااااااااااا
خوو وبلاگتو درست کن نمی تونم برات کامنت بذارم...حتی مرور گرم رو تغیر دادم نمیشه اصلا..یه کاریش کن افرین...

 

 صبح روژان رو بردم آتلیه و ازش عکس گرفتم...عکسها رو که بگیرم براتون می ذارمشون...

توی آتلیه که بودیم امید زنگ زد و گفت شناسنامه روژان رو بهش بدم...بهش گفتم من فقط کپی شناسنامه اش رو می تونم بهت بدم..اصل شناسنامه رو نه!!

اونم توضیح داد که برای بیمه عمر حتما اصل شناسنامه رو می خوان و...

ولی من بازم زیر بار نرفتم...

واقعا بهش اعتمادی ندارم!!!...

 

اگه فکرهامو بگم بهم نمی خندین؟!

http://oshelam.persiangig.com/image/new_folder/boredsmiley.gifخوب راستش می ترسم شناسنامه رو بهش بدم بره بلیط بگیره و با دخترم از ایران برن...

چه می دونم!!... این اومد تو فکرم...یهو...

بعدا عکسهای دخترمو که بگیرم آپلود می کنم و می ذارمشون تو وبلاگ...فعلا این عکس رو داشته باشید تا بعد...

پ ن:به امید گفتم روژان رو آوردم آتلیه..گفت اهه؟چه خوب. واسه منم یکی از عکسهاشو بزرگ سفارش بده و بگو بزنن رو شاسی!!!یکی هم واسه مامانم اینها!!!!!!!!880213_sheep.gifوقتی آماده شدن بده دست آقا نادر ازش بگیرم!!!!!...

بهش گفتم:دیگه امری ندارید؟خودتون تشریف میارید عکاسی و سفارش می دید...

والله...

چندین ماهه خانواده اش از من و دخترم سراغی نگرفتن حالا عکس دخترمو براشون بفرستم؟!!!!!!!!!:-2-42-:

 

زهی خیال باطل!!!!!!!!!

 

پ ن۲:امید پاسپورت داره..ولی تا اونجایی که من می دونم از تاریخ اعتبارش گذشته...

 

پ ن ۳:تو فکرم هست که ممنوع الخروجش کنم...اینو قبلا زهرا پشت تلفن بهم گفته بود..(وبلاگ زهرا و غریبه)..اون زهرا منظورمه...

باید به وکیلم بگم...هر چند من مطمعنم امید بدون روژان هیج جایی نمی ره..اسم روژان توی پاسپورت قبلی امید نبود..

[ یکشنبه بیست و نهم تیر 1393 ] [ 16:42 ] [ زهرا ]
کامنت های پست قبل رو خوندم بچه ها...

ولی هنوز تاییدشون نکردم..

وقت بشه چند تا چند تا می خونم و جواب میدم و تایید می کنم...ان شاالله..اگه دیدین کامنتتون بین بقیه کامنت ها نیست فکر نکنید حذفش کردم..سر فرصت تاییدش می کنم..

جو خونه بابا هنوز سنگینه..البته از طرف بابام!!..وگرنه مامانم اومد و باهام حرف زد..گفت کیانا بچه داداشم دندان دراورده...منم گفتم:اهههه؟چه زود!! حالا قراره کی آش دندانیش رو بپزید؟

 

دیگه همین جوری سر حرف باز شد و مامانم آشتی کرد..

ولی بابام هنوز با اخم نگاهم می کنه...

 

 

صبح بابام داشت با اجی ستاره حرف می زد ولی قصدش این بود که من حرفاشو بشنوم..

به آجی ستاره می گفت:به زهرا بگید تو خیال کن من و مادرت زمین گیر هستیم و تو می خوای مارو ترو خشک کنی!...این جور وقتی می خوای بری کجا؟!!ما که کاری به کارت نداریم..این خونه بزرگ از اول تا اخرش مال توهه..یه اتاق جداگانه بزرگ هم که داری.دیگه چی می خوای؟چرا استخونمون رو می لرزونی؟چرا می خوای بی آبرومون کنی؟!!

گفت:بهش بگید اگه بری همه مردم میگن این حتی نتونست با پدر و مادرش بسازه و....

 

از این جور حرفها

بگذریم...

 

امید هم بالاخره نیم ساعت پیش بهم مسیج داد..نوشته بود: سلام. کول دیسکم رو می فرستم براتون اگه زحمتی واسه تون نیست تمام عکس های دخترم رو کپی کنید داخل کول دیسک..هم عکس هایی که توی استخر ازش گرفتید و هم عکس های با لباس عروسش..

دوست دارم ببینم دخترم تو لباس عروسش چه شکلی شده..

 

منم همون موقع یکی از عکسها رو با واتس آپ براش فرستادم...که البته با این سرعت مزخرف اینترنتم هنوز دستش نرسیده!!!

 

دیگه؟؟؟

دیشب واسه احیاء با اجی لیلا رفتم مسجد محله مون ....بچه هامونم بردیم...لیلا می گفت:اون موقع که مجرد بودم همیشه از زنهایی که شب قدر با بچه هاشون می اومدن مسجد متنفر بودم!! آخه بچه هاشون فضولی می کردن و نمی ذاشتن دعا بخونیم...گفت الان خودم بعد از چند سال شدم یکی از همون زنها!!بچه ام رو آوردم و داره تو مسجد آتیش می سوزونه!!!

 

برای دخترهامون متکای کوچولو برده بودیم و سعی کردیم بخوابن ولی بچه ها رو که دیده بودن نمی خوابیدن...بدو بدو می کردن تو مسجد...من و لیلا هم با اخم نگاهشون می کردیم و زیر لب غر غر می کردیم...

 

ساعت حدود دو و نیم بود که یه زن اومد کنارمون نشست و گفت کمر درد داره و اگه میشه ما جمعتر بشینیم تا اونم بتونه به پشتی تکیه بده...دوست ندارم درباره خانومه این جوری بگم ولی باور کنید اون قدر  بوی گند عرق می داد که داشت حالم بهم می خورد...روزه هم که بود و افطار کرده بود ولی یه مسواک نزده بود...

 

داشت حالم بهم می خورد!!...پاشدم و برگشتم خونه...دیگه تا اخرش مسجد نموندم...اومدم خونه و دخترمو خوابوندم و سر حوصله نشستم رو مبل و دعاها رو خوندم...

مسجد هواش وحشتناگ گرم شده بود...همه کولرها روشن بود ولی انگار نه انگار...

 

بچه ها مامانم داره صدام می کنه من برم سراغ دخترم بهش نهارشو بدم..فعلا ..

 

[ شنبه بیست و هشتم تیر 1393 ] [ 12:54 ] [ زهرا ]
شما همه از دور نشستید و می گید:برو به پدرت بگو می خوام مستقل بشم!!بگو می خوام برم توی خونه خودم....امروز به حرفتون گوش دادم و اینو به بابام گفتم..

اگه بدونید چه قشقرقی شد تو خونه!!!

از ظهر تا الان سردرد دارم...

بابام داد کشید سرم..گفت: می خوای بی آبرومون کنی؟؟؟؟؟..تا وقتی امید نیومده دنبالت و نگفته غلط کردم نمی ذارم برگردی تو اون خونه...گفت اگه رفتی دیگه حق نداری بیای طرف ما...

مامانمم آتیش بیار معرکه شد..غش کرد!!!!

تا تونست جو رو متشنج کرد...

هر چی اروم حرف زدم نشد که نشد...

از صبح تا الان مامانم اینها بق کردن و باهام حرف نمی زنن...

دیگه به حرفتون گوش نمی دم..البته تقصیر شما هم نیست...شما نمی دونید شرایط خانوادگی ما چطوره...

بابام که تا حالا روم صداش رو بلند نکرده بود داد کشید سرم...رنگش سفید سفید شده بود..مامان ولی فیلم بازی می کرد...غش کرد و بهش آب قند دادیم...

می دونم الان تو دلتون دارین به خانواده سنتی من می خندین...بخندین..مهم نیست

 

 

........

پ ن:از صبح تا الان تبلت روژان رو گرفتم تو دستم و دارم با واتس آپ با دخترخاله هام  و پسرخاله هام حرف می زنم...شماره همه دوستهای وبلاگیمو سیو کردم..هر کدوم واتس آپ داشتین واسه تون پیام فرستادم و خودمو معرفی کردم...

 

دخترخاله ام تعجب کرده بود که بهش مسیج دادم...

همش می گفت عکس دخترت رو بفرست ببینم چه شکلی شده اخه همه میگن خیلی خوشکل شده..

منم چند تا عکس فرستادم که فقط یکی شون ارسال شد...

دخترخاله ام هم برام عکس خونه شون رو فرستاد..تازه عروسه!...گفت :این قدر خودتو از جمع دخترهای فامیل کشیدی کنار که آدم انگار خجالت می کشه بهت مسیج بده و سراغتو بگیره......

پسر عموم هم واتس آپ داشت..همون که قبلا خواستگارم بود..ولی به اون مسیج ندادم..نمی دونم چرا..

 

پ ن ۲:جو خونه بابام سنگینه...انگار بدترین حرف رو زدم بهشون...

امشب واسه احیا میرم مسجد..حوصله خونه بابام رو ندارم اصلا...

امید خدا ازت نگذره که زندگیمو به این روز انداختی..خدا لعنتت کنه

 

[ جمعه بیست و هفتم تیر 1393 ] [ 21:56 ] [ زهرا ]
سهیلا دختر همسایه مونه...چند سال پیش با یه پسر به اسم امین ازدواج می کنه..خدا بهشون یه پسر میده...پسرش که یک سال و نیمه میشه از شوهرش طلاق می گیره...

زیاد توی ماجرای طلاق گرفتنشون نبودم...نمی دونم چی شد که بعد از چند سال

کارشون به جدایی رسید...

بعضی ها میگفتن امین معتاد شده..ولی من که پسره رو می دیدم قیافه اش به معتاد ها نمی خورد...

 

بعد که طلاق گرفتن سهیلا یه مقداری از مهریه اش رو گرفت و بینی اش رو عمل کرد و یه ماشین خرید و بچه رو بزرگ می کرد...تنهایی..

 

گاهی توی پارک می دیدمش...می نشستم پیشش و باهاش حرف می زدم...

می دونستم خیلی خوب می دونه که منم دارم از امید جدا میشم..ولی رفتارشو ودوست داشتم که هیچ وقت به خودش اجازه نداد سوال پیچم کنه و ازم سوال های جورواجور بپرسه...

 

امروز مامان وقتی که اومد خونه گفت که امین بعد از سه سال که از جدایی شون گذشته دوباره اومده خواستگاری سهیلا و قراره با هم ازدواج کنن...

شاید توی عید فطر برن سرخونه زندگی شون...

 

براشون خیلی خوشحال شدم..خیلی زیاد...

دوست ندارم بین هیچ زن و شوهری جدایی بیوفته...

...........

 

امشب شب احیاست...من نشستم و دارم پست جدید می نویسم...دخترم کنارمه و داره با عروسک هاش بازی می کنه...مامان و بابام هم توی اتاق خودشون خوابن...

بعد از این که این پست رو نوشتم می شینم دعاها رو می خونم..ان شاالله..

به یاد همه تون هستم و دعاتون می کنم...

شما هم اگه امشب یاد من افتادین برام دعا کنید...

 

یه چیز دیگه هم بگم و برم دیگه...

اون کسی که فکر کردی من دارم توی وبلاگم دروغ می نویسم دلیلی نداره بیای دروغ های منو بخونی ..به قول شاعر:راه خود گیر و برو!!

البته یه جورایی بهت حق میدم..این قدر توی دنیای مجازی دروغ شنیدی که دیگه نمی دونی کی راست میگه و کی دروغ...

برام مهم نیست کسی فکر کنه حرفام دروغن یا نه؟

هیچ اصراری ندارم خودمو به کسی ثابت کنم...

شما بشین و فکر کن تمام حرفای من دروغه...نه امیدی هست...نه روژانی...و نه ارزویی...بشین پیش خودت و فکر کن که اصلا من معلم نیستم...

هر جوری دوست داری فکر کن...برام مهم نیست...واقعا مهم نیست.

من این وبلاگ رو درست کردم و برای دل خودم این جا می نویسم...فقط همین رو خواستم بگم..مرسی.

 

[ پنجشنبه بیست و ششم تیر 1393 ] [ 0:13 ] [ زهرا ]
 

 فقط خودم می دونم و خدای خودم که چقدر الان تشنمه!...

واقعا روزه گرفتن توی این هوای گرم سخته..

صبح نزدیک ساعت یازده صبح بود که اقا نادر اومد در خونه و یه پلاستیک پر توپ رنگی کوچولو داد بهم..گفت همین الان امید آورده در مغازه تحویلم داده و گفته به خانومم بگید امروز هوا خیلی گرمه..استخری که برای روژان خریدم رو پره آب کنه و این توپ ها رو بندازه تو آب تا دخترم یه ذره بازی کنه و سرحال بشه...

 

توپ ها رو بردم داخل خونه و روژان تا دیدشون جیغ زد از خوشحالی...

زنگ زدم به آجی لیلا و آجی مریم و زن داداشم و گفتم می خوام استخر روژان رو باد کنم اگه دوست دارن بچه هاشون رو بیارن با روژان تو استخر بازی کنن...

بعدشم رفتم و شروع کردم به باد کردن استخر...

واقعا فکر نمی کردم باد کردنش این قدر سخت باشه...یه پمپ دستی داشت.. کلی طول کشید تا بادش کردم و انداختمش توی حیاط خونه بابام...

بعدشم شیلنگ آب رو گذاشتم داخلش...

هنوز پر نشده بود که فاطیما و حسام و آرش و آرین اومدن و با روژان شیرجه رفتن تو استخر و کلی آب بازی کردن...

آرین پسر آجی مریمه..حسام و آرش بچه های داداشم..و فاطیمادختر آجی لیلاست...

این ها همبازی های همیشگی روژان هستن...

 

من و مامان اینها هم نشستیم تو حیاط و بازی کردن بچه ها رو نگاه می کردیم...

این روزها هوا وحشتناک گرمه...

دلم برای بارون تنگ شده...

حتی هوا ابری نمیشه که دلمون خوش بشه...همیشه خدا خورشید توی آسمونه...

 

حرف دیگه ای ندارم برای گفتن...کلی عکس گرفتم از بچه ها که داشتن آب بازی می کردن ولی ترسیدم خواهرهام و زن داداشم راضی نباشن عکس بچه هاشون رو لخت بذارم تو وبلاگ..

 واسه همین فقط همین دو تا عکس رو می ذارم...

امشب واسه افطار می خوام سالاد الویه درست کنم و توی یه ظرف دربسته تزیینش کنم  و بفرستم واسه امید...

به داداشم میگم بهش زنگ بزنه و بیاد ظرف غذاش رو ببره...

اینو به آجی لیلا و آجی مریم هم گفتم!...لیلا با خنده می گفت :حالا نیای روی ظرف سالاد الویه با خیارشو براش بنویسی دوستت دارم ها!!!

مریم می خندید و میگفت با سس گوجه روش بنویس:مرا در سینه پنهان کن!!!

من گفتم:مـرض!! خودتونو مسخره کنید...هیچی روش نمی نویسم...فقط تزینش می کنم..همین!

[ چهارشنبه بیست و پنجم تیر 1393 ] [ 16:20 ] [ زهرا ]
این سالها که رفته ای

و این روزها که نیستی

هر صبح

با سردرد بیدار می شوم

تقصیر من نیست

گوشی تلفن همراهم نمی داند

که من برای بیدار شدن

عادت به صدای مهربان

و نوازش های تو دارم

نه هشدارهای مکرر او...

البته موبایل بیچاره هم بی تقصیر است

این تو بودی که....

این کتاب رو خیلی خیلی دوست دارم..وقتی رفته بودیم کاشان این کتاب رو خریدم(نوروز ۹۱)..از نمایشگاه کتابی که توی  خانه عباسیان بود...یه خونه بزرگ و قدیمی..از همون هایی که من عاشق شونم..

کاشان و شیراز رو خیلی دوست دارم...دوست دارم برم سفر.......

 

پ ن:این پست رو همین جوری نوشتم..واسه دل خودم..می دونم پست بی مزه ای بود...ولی بی خوابی زده به سرم..دلم می خواد فقط بنویسم..

داره ساعت یک شب میشه.من برم بخوابم..شب خوش..

[ چهارشنبه بیست و پنجم تیر 1393 ] [ 0:29 ] [ زهرا ]
چقدر زود داره شب های قدر میرسه...و چقدر تلخه که من امسال واسه شبهای قدر خونه خودم نیستم...

پارسال یادمه همه شبهای قدر رو تا صبح بیدار موندم و دعا خوندم...

 تنها دعایی که تو شب های قدر واسه خودم کردم این بود که خدا کمک کنه و نذاره بین خودم و امید جدایی بیوفته...دعا کردم مهر و محبتم بیوفته توی دل شوهرم...

 

 جالبه!!چند روز بعد از شب های قدر امید منو از خونه کرد بیرون و این شده وضعیتم!!...

هــــعـی... من چه دعایی کردم و خدا تقدیرم رو چطور رقم زد...

 

نمی خوام ناشکری کنم...اصلا...

ولی بهم حق بدین.. یه جورایی دلم گرفته که یک سال شده و قهر من و امید تمومی نداشته..

 

امسال باز هم شبهای قدر رو بیدار می مونم...ولی دروغ چرا؟ حس و حال دعا کردن رو ندارم اصلا..

 

امشب باز امید اومد و روژان رو دید...ولی این بار حتی یه مسیج نداد به گوشی من...زنگ زد به گوشی داداش کوچیکم..بهش گفت روژان رو ببره پیشش....

 

یه جورایی بهم برخورد که به من نگفت...

خیلی وقته جواب مسیجش رو نمی دم و اونم مثل اینکه تصمیم گرفته دیگه به من کاری نداشته باشه...

روژان رفت و وقتی که برگشت یه پلاستیک بزرگ دستش بود...دو تا پازل براش خریده بود.کتاب داستان شنل قرمزی.یه لباس عروس خوشکل..و یه ارگ کوچولوی بچگانه شکل خرگوش...

 

مامان اینها واسه لباس عروس روژان خیلی ذوق کردن...البته یه ذره واسش بلنده..فکر کنم واسه تولدش اندازه اش بشه...

مامان گفت بهش مسیج بده و بگو خیلی لباسش قشنگه..ولی من....

چرا به من مسیج ندادی امید؟

بچه ها عکس ها رو نیم ساعت پیش گرفتم..نور اتاق کافی نبود و عکسها خوب نیوفتاده..

 

پ ن:حالم گرفته است.دوست دارم امید به خودم مسیج بده..مثل قبل...

[ سه شنبه بیست و چهارم تیر 1393 ] [ 23:56 ] [ زهرا ]
بچه ها یادتونه یه رمز بهتون داده بودم مخصوص عکس های من و امید؟یادتونه ؟

همون رمزو بزنید و برید ادامه مطلب....

 


ادامه مطلب
[ یکشنبه بیست و دوم تیر 1393 ] [ 19:31 ] [ زهرا ]
سلام بچه ها.خوب هستید؟

من خوبم...امید خوبه...روژان خوبه...

این چند وقتی که نبودم بدجوری دلتنگ بچه های مجازی شده بودم...به زور جلوی خودمو گرفتم که شارژ نکنم... دوست داشتم یه مدت توی تنهایی خودم باشم و فکر کنم...کتاب بخونم...به دخترم برسم...و باز فکر کنم...

 

اتفاق های زیادی افتاد تو این روزها....یه بار مجبور شدم با وکیلم برم دادگاه....روزه بودم و بدجوری اذیت شدم...

جریان های مربوط به دادگاه رو الان نمی نویسم...

بذارید یه مدت کوتاه دیگه بگذره ..وقتی کارم کامل انجام شد بعد می نویسم چیکار کردم...وکیلم گفته مراحل پرونده رو به هیچ کس نگم...

فقط بدونید دیگه بالاخره جریان دادگاه ما داره تموم میشه...

 

و اما امید....

دقیقا یادم نیست چه روزی بود ولی دقیق ده روز بعد از بخیه خوردن دست دخترم من و امید قرار گذاشتیم شب با هم بریم پیش دکتر و بخیه های دست دخترم رو بکشیم...

 

قبلش به مامان گفتم که بعد از دکتر بردن دخترم واسه شام میرم خونه خواهرم مریم..با آجی مریم هم هماهنگ کردم که حواسش باشه و اگه تا دیروقت بیرون بودم و سراغمو گرفتن جلوی مامان اینها سوتی نده..

 

خلاصه با امید رفتیم بخیه های دست روژان رو کشیدیم..خدا رو شکر واسه کشیدن بخیه ها دخترم زیاد اذیت نشد و گریه نکرد....

بعدش رفتیم پیتزا خوردیم...همون جا بود که با امید شروع کردم به صحبت کردن...بدون بغض!...بدون گریه!...

 

الان چند وقتی از اون روز گذشته و  یادم نیست چطور سر صحبت رو باز کردم...یادم نیست واسه شروع چی گفتم..

آروم شروع کردم به صحبت و امید گوش می داد...

 

بهش گفتم قصد جنگیدن باهاش رو ندارم...گفتم دلم براش تنگ شده و هنوز دوستش دارم..امید گفت :می دونم!

 

امید هم خیلی حرف زد...گفت منم شبها بهتون فکر می کنم ولی همون لحظه ای که  دلم براتون تنگ میشه یادم میاد باهام چیکار کردی..یادم میاد چطور خارم کردی تو فک و فامیل......گفت ازت زده شدم...خانواده ام مدام میگن طلاقت بدم تا سر و صداها بخوابه ولی من دوست ندارم طلاقت بدم...

 

گفت:اگه خودت اصرار داری به طلاق باشه من حرفی ندارم..طلاقت میدم!..بچه رو هم ازت نمی گیرم..ولی اگه بخوای دوباره ازدواج کنی حتما بچه رو ازت می گیرم...نمی ذارم یک ثانیه دخترم بره زیر دست ناپدری...

خیلی واضح گفت  فکر این که بعد از ازدواجت بذارم روژان پیشت بمونه رو از سرت بیرون کن زهرا..

 

منم گفتم:دوست ندارم با آرزو ازدواج کنی..گفتم اون بود که زندگی مون رو از هم پاشوند..دلم نمی خواد و نمی ذارم دخترم حتی برای یک ثانیه بیاد پیش ارزو...

 

امید گفت:با آرزو هیچ رابطه ای ندارم..گفت تو که شماره اش رو داری چرا یه بار بهش زنگ نمی زنی؟اصلا یه بار برو  از نزدیک ببینش...

 

 

امید گفت من هنوز برات احترام قائلم زهرا..دوست ندارم اذیتت کنم.. هر چی باشه تو مادر دخترمی... اگه قرار به طلاق گرفتن شد کل اسباب و اثاثیه خونه رو تو ببر...حتی چیزهایی که من خریدم.همه مال تو..فقط دوست ندارم ازدواج کنی..

 

گفت من اعصابم خراب شده..دیگه نمی خوام با کسی زندگی مشترک داشته باشم..نه با تو!!!..نه با هیچ کس دیگه ای!!!..

گفت می خوام تنها باشم..

 

 

بهش گفتم قصد نداشتم پولهاتو بالا بکشم...گفتم اون پولها توی حساب جداگانه ای هست و توی این مدت هر چی سود روی پولم اومد بهش دست نزدم...گفتم توی دادگاه میگم اون پولها رو بهم دادی... اگه اونجور بهت مسیج دادم فقط می خواستم عصبانی ات کنم...

 

امید گفت:من به اون پول نیازی ندارم...مال خودت..

 

 دیگه؟؟؟

دیگه یادم نمیاد....همین ها بود...

از اون شب به بعد تا الان دیگه جواب مسیج های امید رو ندادم..

امید هر شب میاد دخترشو می بینه...مسیج میده روی گوشیم ولی جواب نمی دم...اونم اقا نادر رو می فرسته دنبالش...گاهی وقتها هم به داداشم زنگ می زنه ...

 

یکی دو بار هم افطاری فرستاد خونه بابام...

یه بار حلیم و آش خرید و فرستاد...یه بار یه مرغ سرخ شده شکم پر که مامان می گفت حتما دعا خونده است و هرزه بانو درستش کرده!!!..من بهش گفتم: مامان اخه این چه حرفیه پیداست از مغازه خریدش و خونگی نیست........

 

می دونم الان همه تون می گید دلیلت چیه که جواب مسیج هاشو نمی دی؟؟!...راستش این مدت خیلی با خودم فکر کردم...و یه چیزی رو فهمیدم...امید برای من..نیازهای من هیچ ارزشی قائل نیست!!...

چرا من باید برای اون ارزشی قائل باشم؟

وقتی اون خیلی راحت توی صورتم میگه باهات زندگی نمی کنم...طلاقت هم نمی دم...اگه هم بخوای طلاق بگیری نباید ازدواج کنی وگرنه بچه رو ازت می گیرم این یعنی چی؟؟

حالا درسته این حرفا رو با لحن ملایم گفت...بدون دعوا...بدون اخم...ولی ته ته حرفاش اینو فهمیدم که حتی یک ذره برای نیازهای من ارزشی قائل نیست...

امیدفقط و فقط تو فکر روژانه و بس!

نه من و نه آرزو براش هیچ اهمیی نداریم...

 

[ یکشنبه بیست و دوم تیر 1393 ] [ 14:26 ] [ زهرا ]
هر روز

ده ها پیامک

با شماره های ناشناس

نمایشگاه ماشین

فروش فرش

جشنواره ی....

و من اما

هر روز در انتظار

شماره ای ناشناس

که مطمئن ام تا ببینمش تو را می شناسم

خوب من....

لیلا خراسانی فر..کتاب موبایل ها هم عاشق می شوند!

[ یکشنبه بیست و دوم تیر 1393 ] [ 8:14 ] [ زهرا ]
سلام بچه ها..خوب هستید؟

این یه پست فوریه که از تو کافی نت براتون می نویسمش...

نتایج انتقالی ها رو امروز زدن و متاسفانه اسم من و سروری و خواهرم جز نفرات منتقل شده نبود...

من براشون نتیجه رو نگاه کردم و بهشون گفتم...اونها هم حالشون گرفته شد!...دقیقا مثل من!!..

کامنت هاتون رو خوندم و الان دونه دونه تاییدشون می کنم.. باور کنید اگه بخوام همه رو جواب بدم باید تا شب اینجا بمونم...واسه همین منو ببخشید اگه بدون جواب تاییدشون کردم...

 

 

[ پنجشنبه دوازدهم تیر 1393 ] [ 17:54 ] [ زهرا ]
اسم موزیکی که گذاشتم روی وبلاگم اینه:تنها در باران....

از صبح گشتم و گشتم تا این موزیک رو انتخاب کردم!...

وقتی که برای اولین بار گوشش دادم تا چند لحظه چشمام رو بسته بودم و عمیق گوشش می دادم!...

یاد خودم افتاده بودم!...وقتی که مجرد بودم و تا بارون می اومد من می رفتم زیر بارون و دعا می کردم که خدا کمک کنه من و امید با هم ازدواج کنیم...

........

 

سونیا همین نیم ساعت پیش بهم زنگ زد...

کلی حرف زدیم و خندیدیم...

 

سونیا می گفت جاوید بهش گفته که من و امید همدیگه رو دیدیم...سونیا هم زنگ زده بود به قول خودش ته و توی ماجرا رو دربیاره!...با خنده می گفت:فضول هم خودتی!!! زود باش بگو ببینم چی شد؟؟چیا گفتین؟؟

 گفت امید به جاوید گفته که روژان دستش رو بریده و من و زهرا با هم بردیمش بیمارستان دستش رو بخیه کردیم...

 

بعدش سونیا یه چیزی گفت که من گریه ام گرفت...

من که گریه کردم سونیا هم گریه کرد..

 

گفت امید به جاوید گفته:زهرا همیشه دوست داشت سریال حریم سلطان رو ببینه..یادمه ماهواره خونه باباش خراب شده بود..می خوام رامین سیگنال رو بفرستم بره خونه شون ماهواره شون رو تنظیم کنه...

اینو که گفت گریه ام گرفت...

دوتایی مون پشت تلفن گریه می کردیم...بدون خداحافظی تلفن رو قطع کردم....

 

پ ن۲:اقا علی(من و طلاق) مدتهاست سعی می کنم بیام وبلاگتون ولی هر بار کامپیوترم جوری هنگ می کنه که مجبورم ریستش کنم...نمی دونم چرا این جور میشه..فقط خواستم بهتون اطلاع بدم.ببینید بقیه هم همین مشکل رو دارن یا نه؟

شاید قالب وبلاگتون سنگینه...

 

پ ن:بچه ها فردار شارژ اینترنتم تموم میشه...همین الان مسیجش اومد رو گوشیم..

ممکنه یه مدت اینترنت رو شارژ نکنم...فقط خواستم بگم خوبم.. نگرانم نشید..

 

[ دوشنبه نهم تیر 1393 ] [ 11:54 ] [ زهرا ]
امروز صبح واسه سحر حرف سر امید بود و چشم های شورش!!!

مامان می گفت:امید روژان رو چشم کرده!!وقتی بردش استخر و بدن سفیدش رو دیده به چشمش اومده..

روژان پوستش خیلی سفیده ..مامان سحری می خورد و با نفرت می گفت:کور بشن هر دو تا چشمات!!!چطور تونستی بچه خودتو چشم کنی؟؟!!چرا وقتی به چشمت اومد صدقه ندادی؟؟

بابا اخم کرده بود و حتی نگاهم نمی کرد...

من سحری ام رو توی آشپزخونه خوردم....هر چند هیچ اشتهایی نداشتم...

دلم به درد اومده از خیلی چیزها...از خیلی حرفا....

 

امید تو داری با آرزو زندگی می کنی؟ پس چرا جون دخترمون رو قسم خوردی که با اون نیستی؟

 

[ یکشنبه هشتم تیر 1393 ] [ 8:20 ] [ زهرا ]
بچه ها یه چیزی بگم باورتون نمیشه...امشب امید رو دیدم!!...از نزدیک...توی ماشینش نشستم...همین ربع ساعت پیش من و روژان رو اورد و گذاشت در خونه بابام...

الان از اول میگم چی شده...

 

عصر بود و روژان داشت با آرش پسر داداشم توی آشپزخونه بازی می کرد که یهو صدای شکستن شیشه به گوشمون رسید و پشت بندش جیغ بلند روژان...

 

توی اتاق نشسته بودم و نفهمیدم چطور خودمو رسوندم بالای سر روژان...

دخترم دستش رو با لیوان شکسته بریده بود و خونش می ریخت رو زمین...

مامان جیغ می زد بالای سرش ...من حالم داشت بد میشد...

لیلا سریع بغلش کرد و داداشم اومد و بتادین ریخت رو دستش و بعد با باند محکم بستش...

 

بریدگی خیلی زیاد بود..

سوار ماشین داداشم شدم و روژان رو بردیم مطب دکتر...

توی مطب بودیم که امید مسیج داد به گوشیم که یه استخر کوچولو برای روژان خریدم  پلاستیکیه و باد میشه!...سیم کارتش رو هم پانچ کردم و اماده است که بذاری روی تبلتش که باهاش بره تو اینترنت..

جوابش رو ندادم...

دوباره نوشت:دخترم کجاست؟گوشی رو بده بهش می خوام بهش بگم چیا براش خریدم...

 

براش نوشتم:امید روژان دستش رو بریده..الان مطب دکتریم..خدا کنه بخیه اش نکنن..

امید نوشت :ای خدا چی شده مگه؟؟کجایید الان؟؟

نوشتم:مطب دکتر ن...

 

به ده دقیقه نکشید که امید در مطب رو باز کرد و اومد داخل...

برادرم رفت پیشش...

خیلی عادی سلام وعلیک کردن!..انگار نه انگار که ماها با هم قهریم!!...

 

امید روژان رو بغلش کرد و صورتش رو چسبوند به صورت روژان...

منشی که اسممون رو خوند من و امید با هم رفتیم پیش دکتر...

داداشم باهامون نیومد...

دکتر زخم دست روژان رو باز کرد و روژان شروع کرد به جیغ زدن...

 

دکتر گفت :باید حتما دستش بخیه بشه...کار من نیست..ببریدش اورژانس بیمارستان فلان...

 

 

از توی اتاق که اومدیم بیرون امید رفت پیش برادرم و گفت:اگه اجازه بدید من زهرا و روژان رو ببرم...

برادرم گفت:از نظر من اشکالی نداره..ولی بابا اینها ممکنه ناراحت بشن...

امید گفت :من تو این وضعیت می خوام حتما کنار دخترم باشم ...

 برادرم گفت:پس برید به سلامت....بابا اینها با من!

 

 

رفتیم کنار ماشین...امید سوار ماشین شد  ولی من در ماشین رو باز نکردم...امید در جلو رو باز کرد و گفت:چرا سوار نمیشی؟

 

نگاهم نمی کرد...منم نگاهش نمی کردم.....در ماشین رو باز کرد و من سوار شدم...

 

تا برسیم بیمارستان روژان با امید حرف می زد...

ریسه های چراغ رنگی توی بلوار رو که می دید می گفت:بابایی مامانی میگه اینها گردنبند سیندرلاست...برام ازشون می خری؟

امید می گفت:اره برات می خرم...

 

رفتیم بیمارستان و کارهای پذیرش رو انجام دادیم...

دست دخترم چهار تا بخیه خورد...

با وجودی که بیحسش کرده بودن ولی خیلی جیغ زد...

 

امید عصبی شده بود!...

به دکتر گفت:نکنه بچه ام داره درد می کشه؟مگه نگفتین بی حس شده پس چرا داره جیغ می زنه؟!

 

دکتر هم با عصبانیت گفت:اقا می ذاری کارم رو بکنم یا نه؟بچه است!!ترسیده..دردی نداره الان..فقط می ترسه..

 

من دست روژان رو گرفته بودم و حالم داشت بهم می خورد...حالم اصلا خوب نبود...

 

دست روژان رو بخیه زدن و به محض این که از بیمارستان اومدیم بیرون روژان دیگه ساکت شد و گریه نکرد...

معلوم بود دردی نداره...

 

توی مسیر برگشتن نزدیک رودخونه یه جایی یه اقایی ایستاده بود و داشت لوستر اتاق بچه رو می فروخت...از همین لوستر های کوچیک پلاستیکی که می ذارن دور لامپ ها...

بچه ها بهشون میگن لوستر یا نه؟نمی دونم اسمشون چیه؟

 

چون تاریک بود اون لوسترها با لامپ های روشن و رنگی حسابی برق می زدن...

امید گفت:کدومشون رو بخرم براش؟

روژان گفت:بابایی برام آبی بخر...من گفتم:اینو بگیر که صورتیه...

امید صورتیه رو جدا کرد و پولشو حساب کرد...

 

بعدش گفت برین تو علف های بلوار بشینین تا برم یه چیزی بخرم واسه شام.....

 

 من و روژان نشستیم و امید رفت...

وقتی برگشت دو پرس کباب ترکی خریده بود....

نشستیم و غذا خوردیم...

 

موقعیت بود که حرف بزنم باهاش...ولی لال شده بودم...

می ترسیدم حرفی بزنم و دعوامون بشه...همه چی خراب بشه...

واسه همین هیچی نگفتم...

 

حرفای معمولی زدیم ...بیشتر درباره روژان...

بعد امید سیم کارت رو داد بهم ...و حدود دویست هزار تومن پول...گفت بیشتر نتونستم از عابربانک بگیرم..فعلا اینها رو بذار تو دستت باشه ...

 

نشسته بودیم که یهو موبایل امید زنگ خورد...

یکی دو بار زنگ خورد و امید رد تماس داد...

بعد یه مسیج اومد رو گوشیش...

و بعد دوباره زنگ خورد...

امید این بار موبایلش و جواب داد...

بلند شد و رفت دورتر جواب داد...و من گوش دادم به حرفاش..

 

امید گفت:چیه؟سلام..بچه دستش زخمی شده بود بردمش بیمارستان...اره اونم هست.خوب که چی؟!!!تو شامت رو بخور من دیر میام....

 

یخ کردم!!...اخمهام رفت تو هم!!....

با اخم ظرف های غذا رو جمع کردم و روژان رو بغل کردم و ایستادم که یعنی بریم!!...

دیگه تا برگردیم کلمه ای حرف نزدم...

 

وقتی رسیدیم در خونه بابام و می خواستم پیاده بشم امید گفت: من هنوز تخت خواب روژان رو انتخاب نکردم..اگه می خوای تو برو انتخابشون کن و ادرس و کارت مغازه رو بگیر من برم بخرمشون...

با اخم گفتم:فعلا بچه ام وضعیتش جوری نیست که بتونم ولش کنم و برم بازار...شب خوش!

و در ماشین رو بستم و بدون کلامی حرف اومدم خونه بابام...

بابا خوابیده بود توی اتاق...

مامان هم اخم کرده نشسته بود ولی خداییش هیچی نپرسید...دخترمو بغل کرد و تا تونست بوسیدش و قربون صدقه اش رفت...

بچه ها همه چیز امشب رو نوشتم...بدون سانسور...ظاهر و باطن همین بود...

می دونم اون کثافت بود که به امید زنگ زد..لجن هرزه..

 

 

 

پ ن:اگه هم قرار بود امید امشب رو بره دیدن هرزه بانو اصلا به خودش نرسیده بود!....یه تیشرت معمولی پوشیده بود...با یه شلوار لی تنگ...یه تیپ معمولی...

امشب خودم ازش تیپم خیلی خیلی بهتر بود...

موقع شام خوردن احساس کردم یکی دوبار به دماغم نگاه کرد...تا نگاهش کردم سرشو انداخت پایین و اخم کرد...

بچه ها ساعت یک و نیم شبه..من برم بخوابم...

کامنت های پست قبل  رو خدا بخواد فردا تایید می کنم..دوستتون دارم.شب بخیر...

 

 

پ ن۲: یعنی الان امید همین لحظه کنار ارزوهه؟!!!چرا امشب خوابم نمیاد؟؟؟

[ یکشنبه هشتم تیر 1393 ] [ 1:4 ] [ زهرا ]
همیشه توی این وبلاگ سعی کردم دروغ ننویسم..

البته بوده واقعیت های کمی رو که نگفتم!!..

مثلا همون باری که رفتم کنار ماشین امید و خواستم سوار ماشینش بشم و امید به محض این که روژان سوار شد درهای ماشین رو قفل کرد...و رفت!....

بدون این که حتی نگاهی به من کنه...

و من موندم...  ناباور به رد ماشین نگاه می کردم!!...

و با خودم می گفتم:یعنی واقعا من دیگه هیچ جایی توی ماشین امید ندارم؟؟؟!!

اشکهام می ریخت توی صورتم و می گفتم :چرا؟؟چرا؟چرا به این جا رسیدیم؟

 

 

این یه واقعیت بود که ننوشتمش...

خجالت کشیدم یا هر چی رو نمی دونم...

 

یادمه واسه تون نوشتم که اتفاقهایی بین من و امید افتاده که دیگه نمی خوام به هیچ عنوان برم طرفش...ولی ننوشتم:مثلا این اتفاق!!...یا فلان روز!!...

 

البته این اتفاق ها خیلی نبوده!...ولی بوده چیزهایی که نتونستم بنویسم...

 

 

امروز می خوام براتون  درباره خانواده امید بنویسم...

می دونم خیلی هاتون تو ذهنتون ازشون قوم ظالمین ساختین!

می خوام توی این پست مثل همیشه واقعیت رو بنویسم...

نه خودم رو مظلوم نشون بدم و نه اونها رو ظالم...

همون چیزی که هست!..و بودن!..

نه کمتر..نه بیشتر...

 

 

امید بچه اول خانواده است..

خواهر و برادرهاش توی خونه بهش می گفتن:فرعون بزرگ!

چرا؟

چون هر وقت مهمونی می اومد و امید حوصله نداشت بره پیش مهمون بشینه مادرشوهر من یه سینی پر از غذا می کرد و با عزت و احترام می برد توی اتاق امید و می ذاشت جلوش...

 

توی خانواده پدری امید همه عاشق امید هستن!...اینو بعد از چند سال خیلی واضح فهمیدم..

همیشه سر ماه که میشد به خواهرهاش پول تو جیبی می داد و خواهرها بهش افتخار می کردن...

 

موهای خواهرهاش رو کوتاه می کرد...سشوار می کشید...

اگه یکی دیگه از داداشها یکی از خواهرها رو اذیت می کرد امید طرف خواهرش رو می گرفت...

به داداشش می گفت:زن ضعیفه!!....زدن نداره...تو اگه می خوای با کسی دربیوفتی با من دربیوفت...

 

و داداشها ساکت می شدن...

چون از بچگی یاد نگرفته بودن روی حرف امید حرف بزنن...

 

 

 مادر شوهر من یه زن ساکت و کم حرفه...ولی اینقدر روی مسائل مذهبی حساسیت نشون میده که خیلی از رفتارهاش حالت وسواس به خودش گرفته...

توی این وبلاگ نمی شه خیلی از مسائل رو واضح بگم...

سر بسته میگم...

مثلا یه زن توی یه موقع های خاص که بدنش شرایط خاصی رو داره از نظر مادر شوهر من کاملا نجسه...

لباسهاشو باید داخل یه تشت مخصوص بشوره و روی یه سیم جداگانه پهن کنه و ووو...

 

بگذریم...

از  همون اولی که من و امید با هم ازدواج کردیم مادرشوهرم و خواهرهای امید احساس کردن من اومدم و امید رو از دستشون دراوردم...

البته خواهرهاش اول با من حسابی دوست بودن...

ولی مادرشوهرم از همون اول چشم دیدن من رو نداشت...

همیشه فکر می کرد که من محبوب ترین پسرش رو ازش دزدیدم...

 

امید که سر سفره غذا گاهی برام لقمه می گرفت یا درگوشی باهام حرف می زد و دوتامون می خندیدیم مادرشوهرم با بغض نگاهمون می کرد..گاهی غذا نمی خورد و بلند می شد از سر سفره...

 

البته اینو هم بگم که امید هم عاشق مادرشه...

ندیدم روی حرفش حرفی بزنه...

 

اینها رو که نوشتم فکر نکنید مادرشوهرم باعث شده زندگی ما بهم بخوره ها...نه!!...

خودش نیست ولی خداش اینجا هست...

 

مادرشوهرم دوست نداره امید منو طلاق بده و با یه دختر مثل آرزو ازدواج کنه...ولی کاری از دستش برنمیاد...

با امید حرف زدن ولی امید زیر بار نرفته...

 

و اما پدر امید...

پدر امید کاملا برعکس مادرشه...

فوق العاده مذهبی...خشن...از اون پدرهایی که توی بچگی بچه هاشون رو کتک می زنن...به زور بچه ها رو از خواب بیدار می کنن تا نماز بخونن..

 

امید رو عاشقانه دوست داشت و هیچ وقت امید رو کتک نزد...ولی بچه های کوچیکتر رو چرا...بخصوص داداش کوچیکه رو..

 

امید هفت هشت سالش که بود جلوی پدرش ایستاد و نمی ذاشت باباش بچه های کوچیکتر رو کتک بزنه...

 

از پدرش متنفر بود و بیست و یک سالش که بود بعد از یه دعوا با پدرش  سر برادر کوچیکترش  وسایلش رو جمع می کنه و از خونه پدرش میره...

 

میره خونه یکی از آشناها! اونم می برش توی شرکتی که خوش داخلش کار می کرده و امید مشغول به کار میشه توی شرکت...

شبها توی خوابگاه شرکت می موند....

درس می خوند و کار می کرد...

سرماه که میشد یه مقداری پول تو جیبی برای خواهرها و مادرش می فرستاد..ولی بهشون سر نمی زد!!...

 

اون موقعی که با من آشنا شد چندین سال بود  که جدا از خانواده اش زندگی می کرد...توی کارش پیشرفت فوق العاده ای کرده بود و من از همین پشتکارش خوشم اومد...

همزمان با کار درسش رو خوند و خودش رو کشید بالا...و پیشرفت کرد..

 

 

 همیشه مادرم بهم میگه:ما از همون وقتی که فهمیدیم این پسر مستقل از پدر و مادرش زندگی می کنه باید می فهمیدیم وصله تنمون نیست!

 

پ ن: امید فامیل خیلی دور ما بود...

نوشته بودم که توی یه عروسی دیدمش و ازش خوشم اومد...

اینها رو قبلا توی کامنت ها برای بچه ها گفتم...از گفتن حرفای تکرای بدم میاد!..

 

 

پ ن۲: بچه ها امید مهربون نیست..اصلا..خیلی کم می خنده..ولی جوری باهات رفتار میکنه که می فهمی دوستت داره...

همیشه با بقیه سرد و مغرور برخورد می کنه..جوری قاطع حرف می زنه که مجبور میشی ناخودآگاه زیر حرفش نزنی...

از مسائل مذهبی وحشتناک بدش میاد...

وقتی ازدواج کردیم و مستقل شدیم دیگه نماز نخوند...

روزه نمی گرفت...ولی موقع ماه رمضان حرمت روزه دارها رو نگه می داشت...

امکان نداشت بذاره توی ماه رمضان که روزه بودم کار سنگینی انجام بدم...

خیلی وقتها افطاری رو خودش اماده می کرد...

ولی خوب...روزه نمی گرفت...

 

امید یه فرد مغرور بود توی فامیل..یه فرد موفق...وقتی فهمیدم بهم خیانت کرده به همه این قضیه رو گفتم...گریه میکردم وتموم چیزهایی رو که آرزو گفته بود به همه گفتم!!

و اون تصویر مرد موفق توی ذهن همه شکست...

و امید از اون روز دیگه منو نبخشید...

 

[ جمعه ششم تیر 1393 ] [ 9:40 ] [ زهرا ]
از ظهر که از کتابفروشی اومدم یه سر خوابیدم روی تخت و دارم کتاب می خونم...کتاب زنان شیفته!...

حتی نهار نخوردم...

کتاب زنان شیفته یه کتاب عالیه که درمورد زنهایی نوشته شده که بی دریغ به مردها محبت می کنن!...اینقدر محبت می کنن این قدر محبت و عشقشون رو نشون میدن که طرف رهاشون می کنه و از طرف مردشون طرد میشن...

میرن سراغ مورد بعدی...و باز محبت بی دریغ!!....و باز طرف خسته میشه و می ذارشون کنار...

 

و زن قصه می مونه و با تعجب نگاه می کنه به خودش...فکر می کنه به رفتارهای خودش...

 و با خودش میگه:اگه بیشتر محبت می کردم شاید همسرم منو رها نمی کرد!..

شاید اگه لاغرتر بودم!...شاید اگه بهتر خانه داری می کردم!...شاید اگه جذاب تر بودم!.....شاید ...شاید...شاید...

و همه تقصیر ها رو می ندازه به گردن خودش!!...

توی نظر اون زن شیفته مرد قصه هیچ تقصیری نداره!!...

توی کتاب نوشته :زنهای شیفته معمولا جذب مردهای بی احساس میشن..جذب مردهای بی وفا...مردهایی که با دیگران ارتباط اجتماعی مناسبی ندارن...مردهایی که نامهربون هستن..مردهایی که سرد هستن و بی احساس...

دقیق مثل من!!!

 

 تک تک جملات این کتاب وصف حال من و امیده...

من نمونه یه زن شیفته...که دائم به امید محبت می کردم...دائم بهش علاقه ام رو نشون می دادم...اینقدر توی زندگی به امید محبت کردم که خسته شد از من...و رهام کرد و رفت...

 منی که همیشه توی رفتارهای خودم گشتم که: چرا؟؟؟کجای کارو اشتباه کردم؟؟؟کجای قدمهامو غلط برداشتم؟؟من که زن بدی نبودم برای امید؟؟ من که بیشتر از جونم امید رو دوست داشتم؟؟

 

توی کتاب نوشته زنهای شیفته معمولا بچگی نرمالی رو نداشتن...از نظر پدر یا مادر بهشون محبت کافی نشده و...

یا پدر و مادر نسبت به مسائل جنسی و دینی بیش از حد سختگیر بودن...ووو...

 

می دونید بچه ها...خانواده ما همیشه یه خانواده گرم و صمیمی بوده...

من هشتمین فرزند خانواده مون هستم...

یه خانواده شلوغ و پرجمعیت هستیم...

توی خانواده مون همه به هم محبت می کنن...همه همدیگه رو دوست دارن...

ولی من یاد ندارم هیچ وقت با پدرم رابطه صمیمی داشته باشم...

نمی دونم توی وبلاگ قبلی ام خوندید یا نه؟

همون که ف.ی.لتر شد...

 

یادتونه یه بار نوشته بودم پدرم بخاطر مریضی قلبی اش بستری شد بیمارستان؟

یادتونه چقدر اون روزها بهم ریخته بودم؟!

یادتونه نوشتم: پدرم داره از دستم میره و من حتی یک بار نبوسیدمش؟حتی یک بار بهش کادوی روز پدر ندادم؟

یادتونه اینها رو نوشته بودم؟

شماها دلداری ام می دادین و می گفتین:زهرا پدرت حالش خوب میشه...دوباره میاد پیشت...میاد و تو می تونی بهش کادوی روز پدر بدی....

 

پدر من بعد از حدود یک ماه حالش خوب شد...

برگشت خونه...ولی من باز نتونستم باهاش صمیمی باشم....

 

حسرت محبتش همیشه به دلم هست....

امروز که این کتاب رو خوندم فهمیدم کمبود محبت پدرم چقدر به روح و روان من ضربه زده...

 

پدرم یه مرد ساکت و کم حرفه...

یه مرد محترم...می رفت سرکار و می اومد خونه...سرماه که میشد تمام حقوق رو می داد دست مادرم...

درواقع مادرم به اون و به همه ما پول تو جیبی مون رو می داد...

مامان همه کاره بود تو خونه ما...

پدرم که می اومد از سرکار می نشست تو هال و چای می خورد..بدون هیچ حرفی......ما بچه ها همه از تو هال می رفتیم توی یه اتاق دیگه...

باهاش راحت نبودیم از اول...

نمی دونم چرا؟!

هیچ وقت خدا یادم نمیاد پدرم منو کتک زده باشه...یا با صدای بلند باهام حرف زده باشه...

ولی همیشه خدا باهاش راحت نبودم...

بابا یه مجسمه بود تو خونه ما...من و بقیه خواهرها و برادرهام بدون محبت کلامی پدرم بزرگ شدیم...

الان که کتاب رو خوندم متوجه شدم چقدر روحم آزرده است از این قضیه...

 

چه فایده...

هنوز پدرم زنده است ...ولی من باهاش راحت نیستم...لال میشم وقتی روبه روش می شینم...اصلا نمی دونم چطور باید باهاش سر صحبت رو باز کنم؟

پدر من الان دیگه یه مرد خیلی خیلی پیره...خیلی شکسته شده...

همه بچه ها از بچگی تموم حرفامون رو به مادرمون گفتیم و همیشه اون حرفامون رو انتقال می داد به بابا...

یاد نگرفتیم بدون واسطه با پدرم صحبت کنیم...

 

توی کتاب نوشته :زنهای شیفته می خوان با محبت کردن زیادی به شوهرشون مهر و علاقه و توجه همسرشون رو بدست بیارن و کمبود محبت بچگی شون رو جبران کنن..

 

یادمه پرنسسخ یخ که این کتاب رو بهم معرفی کرد گفت:زهرا بخون کتاب رو...متوجه میشی چرا امید رو که به قول خودت نه مهربون بود و نه خوش اخلاق این قدر زیاد دوست داری...

متوجه میشی چرا هر چقدر بیشتر به امید محبت می کنی اون ازت دورتر میشه...

خیلی از صفحه های کتاب رو نخوندم...

ولی همین هایی رو که خوندم فهمیدم چقدر با رفتارهام و محبت کردن های زیادیم امید رو خسته کردم!...

 

می خوام هر جور شده به خودم کمک کنم و از این به بعد دیگه یه زن شیفته نباشم!!

دیگه برام امید مهم نیست...می خوام به خودم کمک کنم...

[ چهارشنبه چهارم تیر 1393 ] [ 16:2 ] [ زهرا ]
رمز پست به پایان آمد این دفتر رو برداشتم!..توی مرداد ماهه...الان دیگه اون پست رمزی نیست..بچه های قدیمی همه پست های قدیمی رو خونده بودن..بدون رمز بودن اکثرشون....ولی اگه شما جدید هستی و  دوست داشتی می تونی الان اون پست رو بخونی...

البته من اون پست رو از خونه برادرم نوشتم.واسه همین خلاصه است و کوتاه...

مرسی.

من دارم میرم بازار که کتابهایی که بچه ها اسمشون رو داده بودن رو بخرم...

کتاب چگونه کارم به این جا رسید...کتاب احساسات زنانه..و کتاب زنان شیفته...خدا کنه گیرم بیاد...

 

پ ن: کتاب زنان شیفته و کتاب چگونه کارم به این جا رسید رو خریدم...ولی کتاب احساسات زنانه رو گیرم نیومد!..تموم شده بود.

این کتابها رو می ذارم ماه رمضان می خونم..فکر نکنم ماه رمضان اینترنتم رو شارژ کنم...

می خوام بیشتر کتاب بخونم و دعا...باید بیشتر روی خودم کار کنم...

هر چند مطمعنم طاقت نمیارم و بعد از چند روز باز اینترنت رو شارژ می کنم!!...

رمز چند تا از پست های قبلی رو برداشتم...همه رو نه...

یادمه وقتی اومدم خونه پدرم تغیر ادرس دادم..اخه ادرس وبلاگم ذخیره بود توی لب تابم..

اکثر نوشته هامو رمزی کردم تا به خیال خودم امید پیدا نکنه ادرسم رو...

وگرنه من خودم همیشه از رمزی نوشتن بدم میاد.

 

[ چهارشنبه چهارم تیر 1393 ] [ 8:38 ] [ زهرا ]
بی تو...همه چیز به تنم تنگ است!

خلقم

روحم

دلم

چقدر نمی آیی؟

آنقدر..قدر ابرها...

که به سوخته دلی بیشه

پوزخند می زنند...

می بارم تا برگردی...

 

بر که برگردی فانوس تنم را روشن می کنم.

سینه ام را نمکسود

دهـانـم را هـیـس!!

شکایتی نیست!...

 

تو خوبـی

سیلی خـوب است

عربده خـوب است

اشک خـوب است

فقط...بـیـا

تنهایی اصلا خوب نیست.

فقط تنهایی خوب نیست!!...

بیا...


برچسب‌ها: شعر از رویا بیزنی
[ دوشنبه دوم تیر 1393 ] [ 18:42 ] [ زهرا ]
دیشب خواب امید رو دیدم...

خواب دیدم امید اومده دنبالم خونه بابام اینها...مامانم رفت تو حیاط و  هلش داد که بندازش بیرون ...بهش گفت چرا اومدی؟زندگی دخترمو خراب کردی؟خدا ازت نگذره.چرا طلاقش ندادی؟

 

امید نشست رو زمین..لاغر لاغر شده بود..گفت من زهرا رو دوست دارم.طلاقش می دادم همه چی تموم میشد.زهرا میرفت با یکی دیگه..بگید بمیر می میرم ولی بذارین زهرا باهام بیاد.

تو خوابم پشت پنجره ایستاده بودم و به امید نگاه می کردم و گریه می کردم...

انگار امید می دونست من پشت پنجره ام..چون تو خوابم نگام می کرد به پنجره و می گفت:اگه زهرا منو نمی خواد بیاد خودش بگه بهم..اگه گفت برو منم میرم و پشت سرمو نگاه نمی کنم...

نگاه کرد به پنجره و گفت: بیا بیرون خودت بهم بگو منو نمی خوای!..

نمی دونم چی شد که بیدار شدم...

تو خوابم اینقدر گریه کرده بودم که متکای زیر سرم خیس خیس شده بود...

دلم برای امید تنگ شده بود..برای خونه مون..

خیلی سخت جلوی خودمو گرفتم که بهش مسیج ندم و بگم دلتنگشم..

از صبح تا الان حالم گرفته است..

نه حوصله بیرون رفتن و دارم و نه هیچی...

یه نیم ساعت پیش هم کلی با اجی ستاره حرف زدم و گریه کردم..ستاره عصبی شده بود.گفت کی دوباره اذیتت کرده؟زن داداشها حرفی زدن؟مامانی حرفی زده؟بگو هر کی حرفی زده خودم می شونمش سر جاش..

 

بهش گفتم:کسی حرفی نزده.من فقط امید رو می خوام.خونه مون رو..

ستاره هم بغض کرد..گفت زهرا امید ادم نیست!!از همون اولشم آدم نبود!!بفهم..بعدشم گریه کرد...گفت زندگی کن..زندگی!.تا کی می خوای بشینی و گریه کنی براش؟

بهش گفتم:من دلم تنگ شده براش..زندگی مو می خوام..شوهرمو می خوام...

[ دوشنبه دوم تیر 1393 ] [ 14:5 ] [ زهرا ]
واههههه

باز ادرس یه تعدادی از بچه ها خود به خود حذف شده...زهرا و غریبه نیستش..فاطیما!!!

مامان شیدا...واههههههبخدا من حذفتون نکردم بچه ها...

[ دوشنبه دوم تیر 1393 ] [ 9:28 ] [ زهرا ]
بچه هایی که تازه خواننده وبلاگم شدید ازتون خواهش می کنم دیگه نگید رمز بده!

 هر بار یه پست رمزی می نویسم بیشتر از ده نفر جدید میان رمزو می گیرن و من فوق العاده از این که رمز وبلاگم بخصوص رمز عکسهای وبلاگم داره کم کم توی دنیای مجازی پخش میشه  بدم میاد!!

دیگه به هیچ فرد جدیدی رمز نمی دم!..

واقعا دوست ندارم دایره دوستهای مجازی ایم از اینی که هست بیشتر بشه...

الان دقیق خودمم نمی دونم عکس دخترم رو چند صد نفر دیدن...رمز عکسهای خودم و امید رو انگشت شمار دارن..یعنی فقط دوستهای خاص...

ولی عکس روژان رو دقیق نمی دونم چند نفری رمزش رو دارن الان...

دیگه نگید رمز بده!...افرین..

دوست ندارم مجبور بشم این وبلاگ رو مثل وبلاگهای قبلی ببندم و برم یکی جدید درست کنم...

من اکثر نوشته هام بدون رمزه..همون ها و بخونید...

از همون اولشم گفتن کلمه نه برام سخت بوده...نمی دونید چقدر سخته برام وقتی میام وبلاگ کسی و میگم نمی تونم بهت رمزو بدم...نمی تونید تصور کنید همون لحظه چقدر از خودم بدم میاد!...

بگذریم...

 

دیشب من و آجی لیلا و آجی مریم هر سه با هم دیگه بچه هامون رو بردیم پیش چشم پزشک واسه چکاب چشم...

من خودمم می خواستم چشمهامو چک کنم .می ترسیدم نشستن پای کامپیوتر باعث شده باشه که چشمام ضعیف بشن...

آخه این اواخر وقتی زیاد پای کامپیوتر می نشستم چشمام می سوخت و اون سردرد هم که بعضی شبها اذیتم می کنه دلیلی بود که تو ذهنم فکر کنم که نکنه واقعا چشمهام ضعیف شده باشه و مجبور بشم عینک بزنم؟!!

 

توی مطب نشسته بودیم و سه تا خواهر می گفتیم و می خندیدیم...

بچه هامون هم فضولی می کردن و مطب رو بهم ریخته بودن...

روژان و آرین و فاطیما تا تونستن فضولی کردن..منشیه با اخم نگامون می کرد و یکی دوبار هم بهمون تذکر داد که بچه هاتون رو ساکت کنین لطفا!!!...

لیلا می خندید و می گفت:زهرا به زور چسب داری دماغت رو سربالا می کنی!

 

تو همون هیری ویری امید مسیج داد رو گوشیم.نوشته بود:

س.(یعنی سلام!!! اوففف چقدر بدم میاد خلاصه می نویسی کلمات رو!!)مگه چشمهای دخترم مشکلی داره که بردیش چشم پزشک؟!!

 

من و مریم و لیلا هنگ کردیم!!!!!!!!!!!!

لیلا گفت:زهرا به جان خودم امید واست بپا گذاشته؟از کجا فهمید ما این جا هستیم؟؟؟!!!

مریم هم می گفت:جاسوس خونگی داری خانم!!بگرد پیداش کن..غلط نکنم یکی خبرها رو براش می بره..

 

خواستم جوابش رو بدم که لیلا و مریم نذاشتن...

لیلا گفت بخدا اگه جوابشو دادی همین الان سیم کارتت رو می ندازم تو دستشویی..

 

یه چند دقیقه که گذشت امید دوباره نوشت:

دکتر چی گفت؟دخترم کجاست؟؟الان زنگ می زنم گوشی رو بده بهش کارش دارم!!

 

و شروع کرد به زنگ زدن...

لیلا و مریم گفتن :جوابشو ندی ها!!...

منم جوابشو ندادم.

دوباره امید نوشت:

مگه با تو نیستم؟گوشی رو بده به دخترم.با کی رفتی این موقع شب؟؟!!!

 

جواب ندادم...

امید نوشت:

میگم با کی رفتی این موقع شب؟!!چرا ج نمی دی؟

جواب ندادم.

باز نوشت:

واقعا بچه ای!!!

 

ناراحت شدم...به لیلا و مریم گفتم :بچه ها نکنه این جوری بیشتر از خودم دورش کنم؟شاید می خواست بیاد دنبالمون...

مریم و لیلا هم با ناراحتی گفتن:زهرا اون دنبالت نمیاد.بفهم!!!! امید دیگه تو رو نمی خواد..این رو فرو کن تو  مغزت...

دیگه اتفاق خاصی نیوفتاد...

خدا رو شکر چشمهای من و دخترم و فاطیما و آرین سالم بود..فقط آجی مریم شماره عینکش بیشتر شده بود که دکتر براش عینک جدید نوشت..

 

پ ن۱:خانم یا آقایی که میای وبلاگم و با اسم و آدرس آقا کامران زشت ترین حرفها رو می نویسی..حرفهایی که من از خوندشون شرمم میشه!!..چه فکر می کنی پیش خودت؟؟!

فکر می کنی با کامنت های اینجوری می تونی دید من یا بقیه مدیرهای وبلاگ رو نسبت به کامران بد کنی؟

متاسفم برات!!!

من اقا کامران رو زیاد نیست که می شناسم..اهل چک کردن ای پی هم نیستم..ولی اونقدری ازش شناخت دارم که بدونم محاله ممکنه همچین کامنت هایی رو بذاره توی وبلاگی.

لطفا برای خودت ارزش قائل شو و دیگه توی وبلاگ من نیا.

می دونم توی وبلاگهای دیگه هم میری و دری وری می نویسی..دوستهام بهم گفتن.....درسته این جا دنیای مجازیه ولی حق نداری آبروی کسی رو توی این دنیای مجازی ببری..هر کی هستی باش..دیگه این جا نیا!!

 

پ ن۲:جاسوس خونگی مون پیدا شد!..گویا دیشب مامانم رفته مغازه اقا نادر ماست بخره و اون سراغ روژان رو ازش گرفته و مامانمم گفته رفتن چشم پزشک!!

و خوب...بقیه اش رو حدس بزنید دیگه!!!

 

 

 

[ یکشنبه یکم تیر 1393 ] [ 18:36 ] [ زهرا ]
برای ادامه مطلب رمز پست های عکس دارو بزنید...
ادامه مطلب
[ جمعه سی ام خرداد 1393 ] [ 22:6 ] [ زهرا ]
خدا رو شکر...بالاخره کامپوترم درست شد...الان که دارم باهاش کار می کنم دقیقا مثل روز اولش شده...حتی یه ذره بهتر از قبل!...

متاسفانه یا خوشبختانه تمام عکسهای کامپیوترم حذف شدن و اکثرشون بازیابی نشدن...دیگه الان حتی یه دونه عکس از امید توی کامپیوترم نیست...و چه بهتر که نیست!!!

شاید خدا می خواست این اتفاق بیوفته..چون اگه به خودم بود تا صد سال دیگه هم عکسهاشو حذف نمی کردم...

البته همه عکسهای دونفره مون رو روی سی دی دارم ولی دیگه توی کامپیوترم کپی شون نمی کنم...

 

دیشب حدودهای ساعت ده شب بود که امید مسیج داد رو گوشیم...نه سلامی نه علیکی!!..نوشته بود آناناس خریده و داده دست آقا نادر و من برم بگیرم ازش...آخرمسیجش هم تاکید کرده بود:برای روژان خریدم!!!!

 

جوابش رو ندادم...حتی همون موقع نرفتم وسایل رو از اقا نادر بگیرم...خود اقا نادر اورد و دم در تحویلم داد...

بگذریم....

این روزها مامان و بابام دارن میرن توی کلاسهای آموزشی حج تمتع شرکت می کنن...الان رفتن سر کلاس...من و دخترم تنها تو خونه بابام هستیم...روژان خوابه هنوز...

مامان از صبح خیلی زود غذاشو پخته و فقط مونده پخت برنجش...

بوی قرمه سبزیش تو خونه پر شده...

هنوز هیچ کدوم از داداشها و خواهرها نیومدن ولی می دونم طبق معمول همه جمعه های قبلی همه دامادها و نوه ها و عروس ها همه نهار جمعن این جا...

نوه ها می دون تو خونه بابا و بلوایی به پا میشه بیا و ببین...

دامادها همه با هم حرف می زنن و شوخی می کنن و ...

عروس ها و خواهرها کنار هم توی یه اتاق دیگه جمع میشن و ...

جمع خوبی داریم خداییش!!

 

قبلا که با امید خوب بودیم امید هیچ وقت خدا تو جمع های خونگی مون شرکت نمی کرد...

شاید دو سه ماهی یه بار می اومد و نهار جمعه رو خونه بابام می خورد...وقتی هم که می اومد می رفت می نشست روی مبل تو پذیرایی و اخم کرده به بقیه نگاه می کرد....

منم یادمه تو همچین روزهایی تند و تند ازش پذیرایی می کردم..جلوش چای میذاشتم و میوه....چه احمقی بودم من!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

از همون اولشم امید یه وصله نچسب بود بین بقیه افراد خانواده ...

 

مثلا بابام از تک پوش قرمز واسه مرد متنفره...امید هم دقیقا روزهایی که می اومد خونه بابام تک پوش قرمزش رو می پوشید با شلوار لی تنگگگگگ....

بابام بدش می اومد از تیپش...دوست داشت امید هم  مثل بقیه دامادهاش لباس ساده می پوشید....

 

از همون اولش باید می فهمیدم امید از جنس ما نیست...

به قول خودش ماها مال یه دنیا بودیم..اون مال یه دنیای دیگه...

چه ساده بودم که اینو تو همون روزها نفهمیدم...

چقدر احمق بودم که این قدر التماس کردم به خدا تا اون رو بهم داد....

چه ساده هستم که هنوز دلم براش تنگ میشه!!!...

هنوز وقتی اسمش میاد رو گوشیم میرم می شینم در کمدم و تا پنج شیش دقیقه گریه می کنم...

چه احمق و ساده هستم من....

 

پ ن:خدایا من ازت چیز زیادی نمی خوام...خودت گفتی بین زن و شوهرها الفت قرار می دی..اگه می دونی امید دیگه مال من نیست!...قسمت من نیست!.. التماست می کنم به حق بی بی فاطمه زهرا که هم اسم منه...التماست می کنم کمک کن مهرش از دلم بره بیرون...

خدایا التماست می کنم...کمک کن دیگه بهش فکر نکنم...خواهش می کنم ازت...

 

[ جمعه سی ام خرداد 1393 ] [ 10:21 ] [ زهرا ]
بچه ها وقت نمیشه بخوام پست رو از زبان خودم بنویسم...مثل یه خاطره!...

الان موبایلمو گرفتم دستم و تمام مسیج های دیروز خودم و امید رو می نویسم براتون...

قضاوت کردنش با خودتون!!!!...

می دونم یه ذره تند رفتم!...ولی ...........

اونم توهین کرد بهم.......

بگذریم...خودتون بخونید دیگه..اگه اشتباهی داشتم بهم بگید..بدون این که فکر کنید ناراحت میشم...

 

امید دیروز ظهر برام نوشت:

سلام.خوب هستید؟دخترم چطوره؟خواستم بگم منتظر احضاریه طلاق نباشید خانم!!

من دادخواست طلاق ندادم.البته این واضحه که دیگه نمی خوام با شما زندگی کنم.لطفا هر کس از کار من جور دیگه ای برداشت کرد بهش بگید  و از اشتباه درش بیارید.

اس ندید لطفا!!

 

کفررررم دراومد....براش نوشتم:

عجیبه؟!!!

می دونید الان دارم به چی فکر می کنم؟این که چرا یه آدم دروغگو  کلاهبردارو که پولهاتو بالا کشیده و یه بچه حرام زاده رو بسته به ریشت رو نمی خواید طلاق بدید؟!!! واقعا سواله برام...

 

امید نوشت:حتما حکمتی داره...گفتم اس ندید..حوصله بحث ندارم.

 

براش نوشتم:

هیییچ حکمتی نداره آقا!!می خوای دادخواست طلاق از جانب من باشه که مجبور نشی حق و حقوقم رو بدی...کور خوندی!!!!!!!

منم مشکلی ندارم از این وضعیت!! تا چهل سال دیگه هم بگذره دادخواست طلاق نمی دم..تمام حق و حقوقم رو بدون طلاق گرفتن ازت می گیرم دیگه چرا ننگ طلاق رو بذارم روی خودم؟!

 

امید جوابی نداد...

دوباره با عصبانیت نوشتم:فکر اینجاشو دیگه نکرده بودی.نه؟

این که خیلی راحت دستتو بخونم.

متاسفم امید خان..اون زهرای ساده که خودت و دوست دخترت براش نقشه می کشیدید مرد!!! دیگه مدتهاست شناختمت. فقط دوست دارم بدونم چی شد و از کی تو این قدر لجن شدی؟!!

 

امید نوشت:

برام مهم نیست که تو چقدر احمقانه فکر می کنی..ادعای مسلمونی می کنی و نماز می خونی و روزه می گیری  ولی چند ساله یه ریز داری به من تهمت می زنی..

آخه احمق من با چه زبانی باید بهت حالی کنم که من با اون گوه دیگه هیچ رابطه ای ندارم.اون گوه زندگی مون رو از هم پاشوند.تو هم شدی یکی بدتر از اون..شدی هیولا و افتادی به جونم!!!!..دیوانه ام کردی دیگه ازت متنفرم!!!

 

براش نوشتم:

تا صد سال دیگه هم بگی با اون هرزه نیستی باورم نمیشه..آره خوب شایدم راست بگی!..با آرزو رابطه ای نداری..ولی اون نشد یکی دیگه!!..هرزه ها کم نیستند اقا!!

 

 

امید نوشت:

واقعا احمقی!!!! دیگه هیچ شکی به احمق بودنت ندارم.حالت خوب نیست که بعد از چند سال چسبیدی به یه توهم  و اسم اون عوضی رو میاری.

 

نوشتم:

احمق تویی که فکر می کنی من براساس توهماتم حرف می زنم.تمام حرفایی که می زنم همه و همه با دلیل و مدرکه..دیگه این بار شما اس ندید لطفا!! چون حوصله کل کل کردن رو باهاتون ندارم..

 

امید نوشت:

هیچ وقت نمی کردم این قدر عوضی باشی زهرا..هشتاد میلیون پولمو بالا بکشی و بگی بهت پولی ندادم..بهم بگی ثابت کن پولها دست منه...هیچ وقت فکر نمی کردم این قدر طمع کار باشی..اگه برای آینده روژان نگرانی بدون که من از قبل توی فکر آینده اش بودم و اینقدری تو حسابش براش پس انداز کردم که آینده اش تامین تامین باشه.

نیازی به این همه دوز و کلک بازی نیست.

خود واقعی ات باش لطفا...نه یه هیولا به اسم زهرا..

 

نوشتم:

اگه هیولا شدم تو هیولام کردی!!

تو و اون دوست دختر هرزه ات!!

من عاشقت بودم.ولی تو و اون هرزه اینقدر برام نقشه های جورواجور کشیدید که دیگه حالم از هر چی عشقه بهم می خوره...

 

امید نوشت:

من طلاقت نمی دم .اونم نه بخاطر تو...بخاطر آینده دخترم چون نمی خوام فرزند طلاق باشه.اگه می خوای طلاق بگیری خودت برو دنبال کارهای طلاق و طلاق غیابی بگیر!!

اینو هم بدون هر چی هم پیش بیاد دیگه حتی یک ثانیه نمی خوام باهات زندگی مشترک داشته باشم.

اون پولها هم نوش جونت!!!

 

براش نوشتم:

خلایق هر چه لایق!!!

تو لیاقت با من بودن رو نداری..لیاقت تو یه زن پاک مثل من نیست..لیاقتت همون هرزه هاییه که این روزها دور و برت فراونه...

 

امید نوشت:عوضی من میگم با کسی رابطه ندارم تو باز میگی هرزه ها؟!!

الان که دارم به کارها و حرفات فکر می کنم می بینم لایق هیچی نبودی....حتی از همون اول..حیف اون همه عشق که بهت داشتم زهرا...صد حیف......

 

 

اینو که خوندم گلوم خشک شد...دیگه جوابی ندادم..امید هم مسیجی نداد...

 

یه چند دقیقه بدون حرف خوابیدم رو تخت...بعد یهو پا شدم و زنگ زدم به جاوید شوهر دوستم سونیا..همون که همکار امیده تو شرکت...

گفتم:اقا جاوید تو رو خدا یه جوری آمار امید رو برام بگیر...ببین الان با آرزو هست یا نه؟بخدا دیوانه شدم دیگه...

چاوید گفت:زهرا خانوم به خدا شوهرت خیلی توداره...اصلا با اطمینان نمی تونم بگم الان با دختره هست یا نه؟

من این چند وقته تو شرکت هیچ رفتار مشکوکی ازش ندیدم..

گفت امید عصبیه این روزها...یه چند روز پیش دعوا کرد با مدیرعامل و دست به یقه شد باهاش...رفت و یه چند روز نیومد شرکت...به زور رفتن دنبالش و آوردنش سرکار...

چند نفر از مهندس ها با خواهش برش گردوندن سرکارش...

 

جاوید گفت:الان به احتمال زیاد دختره گذاشتش تو فشار...از اون ورم تو...اوضاع بدی ساختین براش...گفت:امید خیلی بهم ریخته است این روزها..می دونه قراره تو همین روزها حکم جلبش بیاد...چند روز پیش می گفت:می خوام وایسم و ببینم زهرا تا کجا می خواد پیش بره

 

چیز زیادی نتونستم از جاوید بفهمم..سرم باز درد گرفته بود...

از دیروز تا الان بیشتر از ده بار مسیج هاشو خوندم...و مسیج های خودمو...می دونم تند رفتم...می دونم رومون تو روی همدیگه باز شده و توهین کردیم به هم...

می دونم دیگه حرمتی نمونده بین مون...

کاش اینجوری نمی شد...کاش...

 

 

[ دوشنبه بیست و ششم خرداد 1393 ] [ 12:48 ] [ زهرا ]
سلام بچه ها..خوبید؟

دقیقا نمی دونم چند روز شده که ننوشتم!..

یه نرم افراز آموزشی خریدم واسه دخترم و نصبش کردم روی کامپیوترم..ولی هر کاری کردم اجرا نشد...داداشم گفت فکر کنم اگه ویندوزت رو عوض کنی نرم افزار اجرا بشه...

اومد و ویندوزم رو عوض کرد که یهو درایوهام حذف شدن!!...

تمام عکسها و فیلم هایی که رو کامپیوترم بود همه پریدن.....یعنی وضعی بود!!...

داداشم می خندید و میگفت:یعنی چی؟؟؟چرا همچین شد؟!!!!!!!

...........

داداشم کامپیوترمو برد و دادش تعمیر...ازش خواستم هر جور شده اطلاعات کامپیوترم رو بازیابی کنه...تمام گزارش های کلاسم که تایپ کرده بودم و تموم اطلاعات کامپیوترم  از بین رفت.....

نمی دونم کی کامپیوترم دستم می رسه..اصلا نمی دونم درست میشه یا نه؟!

الان اومدم خونه داداشم و کامنت ها تون رو خوندم و این پست رو گذاشتم...

شرمنده بچه ها اگه کامنت هاتون رو تایید نکردم...

وقتی کامپیوترم درست بشه سعی می کنم همه رو با هم تایید کنم..بعضی هاتون سوالی پرسیدین و باید زیر کامنت ها جواب رو بدم...

اگه بخوام الان این کارو کنم خیلی زمان می بره!...منم خونه داداش کوچیکم هستم و نمیشه زیاد بشینم پای کامپیوترشون..درست نیست به نظرم..

راستی برای ادامه مطلب رمز پست های عکس دارو بزنید...

یه اتفاق مهمی هم افتاده که تو پست بعدی می نویسمش...یه ذره طولانیه....


ادامه مطلب
[ دوشنبه بیست و ششم خرداد 1393 ] [ 11:43 ] [ زهرا ]
یه چیزی بگم بهم نمی خندین؟!

قول دادین ها!!...

دلم برای شاگردام تنگ شده....

حالا تا مدرسه می رفتیم همش با خودم می گفتم کی مدرسه ها تموم بشه و راحت بشم...اون وقت الان که داشتم تو کامپیوترم عکسهای شاگردامو نگاه می کردم یهو دلم براشون تنگ شد...

برای اون خنده های شادشون...دنیای قشنگی دارن بچه ها....پاک و بی ریا می خندن...بخصوص بچه های روستا...

اینو وقتی رفته بودیم اردو شاگردم کوثر برام خرید...هنوزم دارمش...

گفت :خانم اجازه معلم رو نداشت..مجبور شدم زهرا رو برات بخرم...

 یادش بخیر بچه های گروه نمایش...

من و منا دلامونو گرفته بودیم و پوکیده بودیم از خنده...

هعی....چه زود گذشت!!

[ پنجشنبه بیست و دوم خرداد 1393 ] [ 15:56 ] [ زهرا ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

اسمم زهراست..
معلمم..یه دختر کوچولوی ناز دارم به اسم روژان که عاشقشم...

یه وبلاگ نویس تازه کار نیستم..اینی که می بینید چهارمین وبلاگ منه..

وبلاگم رو درست کردم تا باهاش تنهایی هام تو دنیای واقعی پر بشه!

توی وبلاگم خاطراتم رو می نویسم..خاطرات کلاسم....اتفاقاتی که توی مدرسه میوفته!...و از زندگیم حرف می زنم... از امیـد شوهرم.....

متاسفانه اتفاقاتی باعث شده که من و امید از هم دور بشیم..خیلی دور!!...
دلم برای با هم بودنمون تنگ شده!!

بگذریم..

رمز مطالب وبلاگم رو به کسانی میدم که وبلاگ داشته باشن و مدت خیلی زیادیه می شناسمشون...بچه هایی که وبلاگ روزانه نویسی دارن و مدتهاست نوشته هاشون رو می خونم...

...
دیگه؟؟ آهان!!!پروفایل فعاله!
.....

سوال خصوصی نپرسید..لطفا..

این که مدرسه ام کجاست؟فامیلم چیه؟کدوم شهر زندگی می کنم؟و خیلی سوالهای دیگه...چیزهایی رو که می خواستم دیگران بدونن درباره شون خلاصه نوشتم..
حرف آخر:
رمز آرشیوم متفاوته..رمز آرشیو رو به کسی نمیدم...دوستهای قدیمی نوشته های قبلی ام رو خوندن...تو هم اگه تازه اومدی به وبلاگم فعلا نوشته های بدون رمزم رو بخون تا بیشتر باهام آشنا بشی...

امکانات وب
قفل کلیک راست Online User
MeLoDiC